این روزا حال خوبی ندارم، قلبمو باید به سبک کوبیسم کشید، هوای شهرمونم عین شمال شده، اکثراً ابری و بارونی، به قدری هوا نوسان داره که هرکی دورو برمه سرماخورده اونم تو اردیبهشت! خودمم درست عین یه تیکه کاغذ کاهیه دوران کودکی که تو اسبابای قدیمی مونده، خاک خورده و آخر سرم خیس شده و تو سطل آشغال افتاده شدم، صفرو یکام با هم درگیرن، مغزم سر خود شده، قلبم پادشاهی می کنه! تبدیل شدم به یه رمان تراژیک شایدم چیزی مثه دوران زندان افتادن ژان والژان تو بینوایان، اصلاً حال و حوصله ندارم، یعنی دارما اما توی ضربو تقسیم داشتن و نداشتنش موندم، عین پاورقیه صفحه ی آخر روزنامه که آدم وقتی بهش میرسه دیگه حوصله ی خوندنه بقیشو نداره، گمشدم توی واژه هایی که خودم میسازمو کارایی که خودم میکنم، مغزم درگیر محاسبات ریاضی و انتگرال، (کی گفت از هرچی بدت بیاد سرت میاد، تا گردنشو خورد کنم؟) قلبم عاشقه ترانه، اجبارم به درس خوندن، خودم عاشق موسیقی که هرچی دستمو بیشتر بهش نزدیک می کنم دور تر میشه، به خودم میگم عجب دنیایی داری تو، تنها دلخوشیم اینه که چشممو روی بدیهای دنیا بستم و فقط خوبیاشو میبینم، البته اگه باشه! امروز بعد چند روز اومدم که با شما درد دل کنم دیدم وقتی وبلاگمو باز می کنم پیام میده مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد! یه علامته سوال عجیب رو سرمه که آخه چرا؟ کجا مطالب غیر اخلاقی نوشتم؟ کجا سیاسی بودم؟ کجا به کسی توهین کردم؟ فقط این یه ترانه بود که اونم همینطوری نوشتم! من وبلاگه خودمو نمیتونم ببینم اما به چه دلیلی نمیدونم؟ شما میتونید ببینید یا می دونید به چه دلیلی؟