تبليغاتX
پسر سایه ها

سلام، خوبی تو؟ با خودم گفتم اه، محسن الان مردم خیال میکنن عاشقی خفن! حالا واسه تنوعم که شده یه چیز دیگه بنویس، گفتم چشم و ایده ی جدیدی رو که به سرم اومد در مورد آقای کلک با این داستان پیاده میکنم که یه تنوعی هم بشود! همونطور که می دونید آقای کلک یکی از شخصیتهای وبلاگه که هر بار یه داستان مجزا ازش می نویسم، اولی، آقای کلک و سینما بود، حالام، آقای کلک و مهمونی یا اگه دلتون میخواد بگید پارتی!

 

آقای کلک: میدونی بهترین چیز چیه؟

دختر: نه

آقای کلک: اینه که آدم با کسی که دوست داره بره مهمونی

دختر: آره خوب، واسه منم همینطوریه

آقای کلک: دیگه رسیدیم، به به چه شلوغه! (سلام، خوبید شما، قربونه تو، علی جونو، چاکره مریم خانوم!)

دختر: تو اینجا وایسا، من برم لباسمو عوض کنم، تا با هو بریم تو، تنهایی نریا!

دختره لبساش رو عوض کرد و اومدو و به آقای کلک گفت

موهام خوبه؟

آقای کلک: اه اه، موهات که به هم ریخته

دختر: جدی میگی! الان که خوب بود

آقای کلک: آره، به هم ریخته، اینطوری ضایست، بریم تو دستشویی برات درستش کنم

دختر: بریم

توی دستشویی

دختر: چیکار می کنی!

آقای کلک: خوب دارم رژه لبتتو پاک میکنم، زیاد زدی، نمیخوام تو چشم باشی!

دختر: با لبت!!!

آقای کلک: پس توقع داشتی با کجام پاک کنم!

دختر: با دستت دیگه!

آقای کلک: اصلاً حالیت نیستا، خوب دستم کثیف میشه!

دختر: خوب آب اینجا هست دستتو بشور دیگه

آقای کلک: دیدی، مشکل همینجاست، دیدی نمیفهمی، من پیرهنم سفیده، اومدیمو من رژتو با دستم پاک کردم، بعد یه لحظه حواسم پرت شد و دستم خورد به پیرهنم، اون موقع میریم تو جمع و چی میگن، میگن نگاه این عقده ایای اُمل رفتن تو دستشوییو... من واسه این چیزا میگم، واسه تو که با شخصیتی، آبروت نره، حق با منه یا نه!

دختر: والا چی بگم! حالا به هر حال تموم شد دیگه! اگه پاکش کردی موهامو درست کن!

آقای کلک: موهاتو؟ دیوونه ایا، تو آینه خودتو نگاه کن، انگار بهترین آرایشگر شهر موهاتو بسته! موهات که خیلی خوبه!

دختر: تو گفتی!!!

آقای کلک: سفسطه نکن من گفتم رژ!!! اصلاً حالا هرچی، بریم دیگه

یکساعت بعد...

آقای کلک: موهات چه به هم ریخته!... 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:5 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آقای کلک و سینماالو بفرمایید، الو سلام، سلام از منه خوبی تو؟ ممنون،ببین، فیلم اخراجیها رو سینما ... آورده میای بریم ببینیم، من: کی، اون: فردا، ساعت 5 یا 6 من: باشه فردا 5 دره سینمام، ببین فقط خوشکل کنی، اُمُل بازی در نیاری، اون دور بر رفیق زیاد دارما، آبرومو نبری! اون: ببین کی به کی میگه، باشه، فقط بیایای، من: باشه حتماً

فردا ساعت 5:5:55

سلام خانوم، پس بالاخره اومدی، الان دقیقاً 5 دقیقه دیر کردی، اون: ببخشید آقای منظم! خوب ترافیک بود حالا 5 دقیقه چیه، من: پرسیدم سانس بعدی الان شروع میشه بزن بریم که 5 دقیقم دیر کردیم، بعد خرید بلیط و دو تا چیپس رفتیم راهنمایی شدیم که سر جامون بشینیم، من: ای بابا تا پر بشه! بریم یه سانس دیگه بیایم! اون: دیوونه خوب الان مگه بلیطو پاره نکرد یعنی چی! الان میگی من: راست میگیا! در همین حال یه خانومی که با شخصیتی از سرو ریختش میبارید! اومد نشست طرف چپ من، اون: (درگوشی) جا نبود عدل اومد چسبید به تو، من: (در گوشی) از رو بلیطش نشسته! مگه من دعوتش کردم، اون: بیخیال، تا این فیلمه شروع بشه یه سوال ازت دارم، صادقانه جواب بده، من: حتماً، بپرس، اون: تو منو واقعاً دوست داری، من: خوب معلومه که ندارم، اون جدی میگی! من: آره خوب، ببین من اصلاً از این سوسول بازیاوو، دوست دارمو، برات میمیرمو، از اون لبات بوسه بگیرمو اینا، خوشم نمیاد! اون: اگه من بیاد چی؟ من: خوشت میاد، جدی؟ اون: آره، من: اه اه گوشیم زنگ میزنه، وایسا وایسا، اون: گوشیت که زنگ نمیزنه! من: رو ویبرست دیگه! اون: این که تکون نمیخوره! من: این گوشی ویبرش رو، رو یکبار تنظیم کردم! وقتی تو جیبم بود یه بار زنگ زد، الو، دیدی داره حرف میزنه، قربانه شما، ممنونم، ایشالا شمام هزار سال عمر کنی، آره آره، فردا حتماً در خدمتم، دوستای دیگم میان شمام بیای افتخار دادی، قربونت برم، فردا منتظرتم، فعلاً اون: این کی بود، یکی از دوستام بود، اون: یعنی دختر، من: استغفرالله دختر نه بابا دوست پسرمه! اون: مسخره، فضولیه اگه بگم چی گفت، من: نه بابا این چه حرفیه، فردا تولدمه، گفت من برات کادو گرفتم و تولدمو تبریک گفت، منم گفتم بیای حتماً اون: مگه تولدت دو ماه پیش نبود! من: نه اون تولده شناسنامه ایه این یکی اوریجیناله! اون: کادوی من رو هم که استفاده نکردی، من: بابا اینه زدم، بو کن اون: تا اونجایی که من میدونم این بوی نایسه، من آدیداس واست آوردم، حالا باشه یادم رفت، اون: باشه، کاره همیشته! عوضش فردا یه کادوی خوب واست میخرم، من: شنیدی بگم دعوتی! (باخنده) اون: من اصلاً میرم، تا راحت فیلمو ببنی، من: ببین نه، نیگا نه! اشتباه شد! تو نباشی نمیشه، میبخشی؟ اون: باشه بخشیدم

فردا ساعت: 4:4:44

من: کیه: اون: منم! من: به به بیا بالا، اون: سلام تقدیم به تو، من: بابا تو خودت گلی، اون: کسی نیست! من: مگه قرار بود کسی باشه! اون: مگه تولدت نیست، دیروز مگه دوستتو دعوت نکردی! من: یادته دیروز گفتی، از دوست دارمو، برات میمیرمو، از اون لبات بوسه بگیرم، خوشم میاد؟ اون: یعنی... ای کلک، یعنی اون تلفنه و اون حرفا همش فیلم بود! من: خوب، اگه به اون میگی فیلم آره، حالا یه چایی میخوری؟

 

نکته: امیدوارم سرگرم شده باشید و لااقل این داستان یخ نبوده باشه، موافقید داستانهای آقای کلک ادامه پیدا کنه؟ و به مرور پخته بشه؟

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 21:45 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باورم نشدداشتم ادامه میدادم که یه پسری که نمیشناختمش اومد، ببخشید، مزاحم شدم، میخواستم سیگار بکشم، اما تو نمیشد، میتونم؟ من: آره حتماً (داشتم حرص میخوردم) دو دقیقه نگذشته بود، که گفتن واسه بریدن کیک، گرفتن عکس و دادن هدیه بیاید تو، بهارم، قیافه ی مشتاق و کنجکاوی داشت و تا آخر منو با این قیافه نگاه میکرد که میخوام حرفتو بدونم، کادوی مام باز شدو، سارام کلی تشکر کرد، اما اصلاً فرصت نشد که با بهاره بتونم صحبت کنم، تا به حال همچین موردی واسم پیش نیومده بود، همیشه همه در دسترس بودن، اما انگار این مورد طلسم شده بود، با عصبانیت، کوبیدم و اومدم خونه، تو راه میگفتم آخه معتاد، سیگاریه بدبخت حتماً باید تو اون لحظه نیکوتین خونت پایین میومدو، ویار سیگار میگرفتی، بعده اون روز دیگه تلفنم جواب نمیدادم، تا اینکه سه روز بعد تلفن زنگ زد و چون شماره آشنا نبود برداشتم، من: الو، اون: سلام، منم بهاره، من: بهاره!، بهاره: چیه تعحب کردی! شمارتو از سارا گرفتم، بعد از صحبتهای بی ربط و بی پایه که فقط داشت وقتو تلف میکرد، گفتم تو میخوای چیزی بگی، نه؟ بهاره: چطور مگه؟ خوب شاید من اینطور احساس میکنم، بهاره: راستش، من: بگو دیگه، بهاره:ببینم، محسن، تو میخواستی چیزی به من بگی، اون چیز این نبود که بخوای به من ابراز علاقه کنی، احتمالاً؟ من: (از رو صداش، نتونستم درک کنم، که از این نکته خوشش میاد یا بدش میاد، و کلیم تعجب کرده بودم، اما کم نیاوردم، گفتم) یه چیزی شبیه این که میگی، بهاره: دوست دخترت چی، من: نه، اون که دیدی، دوستمه، دوست دخترم نیست که، بهاره: یعنی چی؟ من: یعنی اینکه ما با هم هیچ قراری نداریم و هیچ رابطه ی عاشقانه ای هم با هم نداریم، فقط واسه این با همیم که تنها نباشیم همین، خوب وقتی تو باشی اونو دیگه نمیخوام، من و اون هیچ قراری با هم نداریم، بهاره: (با خنده) اگه بگم نه چی؟ من: هیچی، مثله بقیه فکر نمیکنم که بگم بی تو میمیرم و از این لوس بازیا، سعی میکنم با این قضیه کنار بیام، بهاره: خیلی خوشحالم، من: چرا؟ بهاره: یعنی خوشحال میشم، من: جدی؟ بهاره: چرا شوخی؟ منو تو خیلی وقته همو میشناسیم و من خیلی خوب میشناسمت واسه همینم اشتباه نمیکنم، آرتین به سارا تموم حرفایی رو که بهش زده بودیو گفت، که سارا به من بگه، دوست خوبی داری، قدرشو بدون، من: آره آرتین خیلی عزیزه، اما رُک و بدون دو پهلویی، میتونی بگی از من خوشت میاد یا نه؟ بهاره: من، آره تو میتونی یه دوست خوب باشی، من: یعنی داری؟ بهاره: تا حالا دیدی، دوستی دوستشو دوست نداشته باشه، بائرم نشد که دوستیه ما به این راحتی شکل بگیره، خیلی روزای قشنگیو با هم داشتیم، بعد از مدتی سارا به آرتین گفته بود وقتی به بهاره گفتم که محسن بهت علاقه داره، نزدیک بود، از خوشحالی پر دراره، دوستیمون دوستیه خوبی بود و من هیچی تو این دوستی واسه بهاره کم نگذاشتم، اما هیچوقت باورم نشد که این عشق از بین رفت و اونروزای خوب مثه یه خاطره گوشه ی ذهنم جا گرفت، باروم نشد اون یکی شد که انگار اصلاً منو نمیشناسه و اون حرفای قشنگش یه بازی بود، یه بازیه زودگذر.

پایان

 

این داستانی بود که من تو یکساعت نوشتمش و این همه گذاشتنش تو وبلاگ طول کشید، شاید رنگهایی از واقعیت داشت شایدم نه، اصراری به پر رنگ کردن نکته ای ندارم، بالاخره تصمیم گرفتم قسمت سه و این قسمت چهارم که قسمت آخرم میشه خلاصه کنم، که از شرش خلاص شم، خلاصه نظرات کلی تونو بدید و بگید دوست دارید یه داستانه ادامه دار دیگه رو اینجا بنویسم یا نه، راستی پست قبلی جدیده به اونم سر بزنید اون ازین برام ارزشش بیشتره!

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 21:14 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باورم نشداز خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم، به خودم میگفتم، آخه انیشتین، آخه زبان، آخه باقلوا، تورو باید ازت کپی ژنتیک بگیرن، بابا آلپاچینو، مخشو بدجوری زدی، بعد این فکرا به زهنم رسید که برم دو تا جعبه کادو بگیرم، تو یکیش یه کادوی خوب بزارم، و تو یکیش یه بزمنجه ای، یه موشی، چیزی که وقتی فردا بازش کرد زهرش آب شه و دلم خنک شه، و اگه گفت کاره تو بوده، بگم نه سارا این کادوی منه! نیگا! اما پشیمون شدم، ازونجایی که من کینه ای نیستم، و کل این تلخیای سارا، با اون حرفاش از خاطرم پریده بود، هرچی پول تو جیبم بودو دادم تا اُدکلن زنونه ای رو که تازه داشت تبلیغ میشد رو واسش بگیرم، اما بیشترم به این خاطر که سارا دوست صمیمیه بهارست و با این فکر که اگه با کادو کَفِش ببره بیشتر به کارم میاد! روز موعود فرا رسید، تنها و کادو بدست رسیدم در خونشون، کیه؟ محسنه، باز کن، رفتیم بالاوو، درو دافو، زاخارو، مصیبت، همه جمعشون جمع بودو محسنشون کم بود! بازم با بچه ها سلامو، تو این جمع حدود 50 نفر، حدود بیست تا چهره ی جدیدو اما، چشمام دنباله بهاره که یافتمش، سلام، دختر خوب، امروزو خوشگل شدیا!، بهاره: ممنون! دیگه دورو بر شلوغ بودو، نمیتونستم بپرم سر اصل مطلب، ضایع بود، کلی سره حال بودمو و این موضوع که به کسی گیر نمیدادم واسه خودمم جالب بود، اینقده تو مود باحالی بودم که از رژه لبو، جینِ پای بچه هام تعریف میکردم! بزن بکوب، شروع شدو، مام اون وسطا نقل پخش میکردیم! بعد از مدتی با کمک بهاره! دیگه آماده شدن واسه آوردن کیک و پذیرایی، اما صدای موزیک همچنان میومد، و صدا به صدا نمیرسید، منم رفتم سراغ بهاره، من: بهاره، میتونم باهات صحبت کنم، بهاره: چی؟، من: حرف بزنیم، بهاره: چیکار؟ من: تو گوش، بهاره Can we take the floor (میتونیم یه گوشه با هم صحبت کنیم) بهاره: (تو گوش من) درسته انگلیسیم خوبه، اما اینو نمیفهمم! من: دسته بهاره رو گرفتم و با اشاره بهش گفتم بیاد، با هم رفتیم رو بالکنی که میخورد تو حیاط، من: میگم میخوام باهات صحبت کنم، میتونم راحت باشم؟ بهاره: خوب آره، چرا که نه! من: تو دوست پسر نداشتی، اما به من گفتی داری، خوب تو از من متنفر بودی که این حرف رو زدی؟ بهاره: متنفر؟ آخه چه دلیلی واسه این تنفر دارم، من: خوب چرا اینو گفتی، راستشو بخوای...

نکته: سلام، ازینکه بهتون نمیتونم سر بزنم شرمندم، این روزا سرم شلوغه، اما جبران میکنم، میام مطلبی میدم که اینجا راکد نمونه، این روزای پر کاره منم تموم میشه

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 0:8 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باورم نشدروزه قبل از جشن تولد، تصمیم گرفتم برم مغازه ی لوازم آرایش فروشی، مغازه ای که سارا و خواهرش سحر اونجا کار میکردن، گفتم امروز باید یه نقش اساسی بازی کنم، از دوشب قبلش واسه امروز و کل کلماتی که باید به کار میبردم برنامه ریزی کردم، کلماتی با بیشترین تاثیر روی طرف و کمترین ضرر به من طوریکه کمتر منت کشی به نظر بیاد، میدونم تعجب داره اما از آرتین پرسیدم، آرتین اون عطریو که سارا واست خرید اسمش چی بود؟ گفت چرا؟ گفتم بوش خوب بود اون عطرو خوشبختانه بابام داشت! و ازش زدم! منیکه به اکثر عطرا آلرژی دارم! و یه بلوز آبی پوشیدم، رنگ بولوزی که سارا به آرتین تو سالروز تولدش هدیه داده بود، کلاً تمام اصول روانشناسی (مثه نوع لباس، طرز برخورد، لحن صحبت و...) رو رعایت کردم که این عذر خواهیه من باعث بشه طرف احساس پشیمونی کنه! مجبور شدم واسه خرید گل برای اون پولامو حروم کنم، اما به خودم گفتم 1000 برابرش فدای یه تاره موی بهاره! عاشقیم بد دردیه ها! ممکنه یارو ازت متنفر باشه که اینطور به نظر میومد، اما منه عاشق، این چیزا حالیم نبود، رفتم تو، سلام سارا خانوم، سحر خانوم، مهمون نمیخواید؟ سحر: سلام آقا محسن گل به به خوش اومدی، سارا: گیریم سلام! من: سارا، میدونم، من مقصر بودم، خوب، پشیمون شدم، تو هم باید یکمی منو درک میکردی، بابا دسته خودم نبود، یه لحظه عصبی شدم، حالا من زودتر عذر خواهی نکردم، ببخشی، حالام که دیر نشد، عذر میخوام، اما کاشکی تو هم این عذر خواهی رو قبول میکردی، خیلی دوست داشتم فردا تو تولدتم با یه کادوی ناقابل این کدورتو جبران کنم(مثلاً قرار بود لو ندم آرتین گفته تولدشه!) این دسته گلم، تقدیم به تو، امیدوارم، منو بخشیده باشی، چون من واقعاً از تهه دل به خاطر اون رفتارم، متاسفم، همین، دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشم، سارا: وایسا، خوشحالم که قبول داری خودت مقصر بودی، منم بخشیدم، کینه ای نیستم، ازینکه تو تولدم دعوتت نکردم ببخش، ازت دلگیر بودم دیگه، من: فکرشم نکن، خوشحالم که بخشیدی، سارا: اما حتماً حتماً حتماً فردا باید بیای، من: والا راستش فردا ممکنه نتونم بیام، اما کادو یادم نمیره، سارا: نه نشد دیگه، اگه میخوای کامل ببخشمت فردا باید بیای، البته نه واسه خاطره کادو، من: آخه، سارا: آخه، ماخه نداریم دیگه، باشه؟، من: باشه، حتماً میام، امیدوارم وقتی اومدم دیگه منو کامل ببخشی (خنده) سارا: باشه حتماً، من: فعلا خداحافظ

 

ادامه دارد...

نکته: بازم تاکید میکنم این داستان اصلاً واقعیت نداره

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 21:45 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
باورم نشد

ادامه: تو این فکرا بودم، که یکی از دوستام اومد، اه تو هم اومدی تو حیاط، آره حق داری، منم گوشام درد گرفت...میتونم بشینم اینجا، من: بتمرگ، اجازم میخواد، اون: چته باز تو؟ من: هیچی، اون: بگو دیگه، از بس گیر داد، دیگه مجبور شدم بگم، ببینم، این بهاره، دوست پسر داره؟ اون: چطور مگه؟ من: ببین، من اعصاب، مصاب ندارما! جواب میدی یا نه؟ اون: باشه بابا، باشه، من: سین، جیم کنی، من میدونمو تو ها!، اون: باشه، هرچی تو بگی، حالا فعلاً حالت خوب نیست باهات کنار میام، من: گوره بابات، کره خر، بلند شدم که برم، گفت باشه وایسا، دوست پسر نداره، من: مطمئنی؟ اون: تا اونجایی که من میدونم آره، وایسا یه چند لحظه، یه اس ام اس بزنم، از دوست صمیمیشم بپرسم، مینویسم واسه محسنه تا زودتر جواب بده، من: نه! اگه سارا رو میگی، نکنی این کارو، الان میگه منت کشی کرد، من بدم ازش میاد! از طرف خودت بپرس، اون: اولاً هوی در مورد سارا درست صحبت کن، ثانیاً خوب خره نمیگه واسه چته نا سلامتی اون...، من: بگو واسه آرشه، چون هم یه زمانی تو کفش بود، هم امشب اینجا نیست که دستمون رو بشه، اون: ای کلک، بعده یه 10 دقیقه، جواب اومد و اونم تایید کرد، با آرتین نشتیم همفکری کردیم که چرا اون این حرفو زده، که دوست پسر داره، به این نتیجه رسیدم یعنی رسیدیم، که از من بدش میاد و واسه این اونو گفته، اما کنجکاو بودم که از زبان خودش بشونم، این کنجکاویه بیش از حد منم خیلی آزارم میداد،و مشکلم این بود که به بهاره نمیتونستم زنگ بزنم، چون حتماً میگفت، با من چیکار داری؟ منم میگفتم چی؟ میخوام احوالتو بپرسم! نمیشد و میگفت چرا قبلاً نمیپرسیدی یدفعه مهم شدم! و شک میکرد که نکنه، و من اینو نمیخواستم، جایی هم نمیتونستم ببینمش، چون بازم شک میکرد که چرا من اومدم ببینمش؟ و بازم اون فکرو میکرد، تنها امیده من همین مهمونیای دوره ای بود، دیگه این قضیه رو داشتم فراموش می کردم تا دو ماه بعد، که از طرف آرتین خبر دار شدم که جشن تولد ساراست و آقا محسن عشقتونم دعوته، اما شرمنده دعوت نیستی، چون هرچی اصرار کردم، سارا میگفت اون دعوا درست کرده، و اون باید معزرت بخواد و من منت کشی نمیکنم، فقط به کسی نگی من بهت گفتما! من: باشه، آقا آرتین، بهم میرسیم دیگه نه؟ اون: باور کن، بخدا من خیلی اصرار کردم... چهار روز دیگه جشن تولدش بود و من توی یه منگنه بودم، یه آدمه مغرور که کوتاه نمیاد، یکی که اگه بخواد یه بار دیگه اون کسی رو که دوست داره ببینه و شاید فرصت گپ زدن باهاشو پیدا کنه، باید منت کشی کنه، اونم از یه دختر! کاریو که یه عمره نکرده، به اینا فکر میکردم و فکر میکردم، تا اینکه...

 

ادامه دارد...

 

نکته: این پست قطعاً آخرین پست سال 85 هستش، به احتمال 95% فردا کله ی سحر عازم مشهد هستم، نرفتم خبر میدم.

 

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 17:58 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باورم نشداونروز منم تو اون پارتی دعوت بودم، میخواستم تنها نباشم واسه این از یکی از دوستام خواستم که باهام به اون پارتی بیاد، فکر نمیکردم ازین دعوت اینقده خوشحال بشه، اون تموم شرایطه ظاهریو که یه دختر ممکن بود داشته باشه و پسر رو عاشق کنه داشت، اما من باطن واسم مهمتر بود، من اهل اینجور برنامه ها نبودم، فقطم واسه این میخواستم به اون پارتی برم که میدونستم یکی به اون پارتی میاد که خیلی وقته میخوام ببینمش و یه چیزیو بهش بگم، یه فرصت خوب که نباید از دست میدادم، سلام احوال پرسی با بروبچ شروع شد، و با اون هم مثه همه، بزن و بکوب شروع شد، و من تو حسرت یه صحبت کوتاه، بعد از ساعتی، یکم اوضاع آروم شد و من خودمو تونستم بهش نزدیک کنم، میخواستم بهش بگم که دوستش دارم. من: خیلی وقته ندیدمت، میخواستم یه چیزی بهت بگم، (یکی پرید وسط بهاره آخرشی) میخواستم یه چیزی بهت بگم، اون: چی، بگو، من: هیچی با کی اومدی؟ اون: با دوست پسرم، من: (بدون هیچ عکس العمل خاصی) ی) اه، پس کوش، چرا معرفیش نمیکنی؟ اون: راستش، امروز اینجا نیت بعده اینکه منو رسوند رفت مسافرت، من: چه حیف، سره فرصت بهم معرفیش کن، فعلاً... اون: باشه، حتماً... ازش دور شدم و اومدم قاطیه جمع، بزن بکوب شروع شد، دیگه اگه کسی دستمو می کشید مثه یکساعت پیش جو گیر نمیشدم که باهاش... اومدم تو حیاط، اعصابم بهم ریخته بود، دوست داشتم یه کاری بکنم که آرومم کنه، مثه دوستام تو این وقتها، سیگار بکشم، بنوشم، مغزم کار نمیکرد، میخواستم یکی از این کاریی که هرگز نکردم بکنم، تا بلکه آروم شم، آخرش تصمیم گرفتم با سوئیچم بازی کنم!، تا شاید اینطوری خودمو کنترل کنم، به خودم میگفتم، آخه احمق، آخه الاغ، نمیشد یه ماه پیش که دیدیدش بگی دوسش داری، همین یه کلمه، همین، یا میگفت نه یا آره، نه، آخه فرصت نشد، تو این فکرا بودم، که یکی از دوستام اومد، اه تو هم اومدی تو حیاط، آره حق داری، منم گوشام درد گرفت...

ادامه دارد...

توضیح: این یه داستانه، حتی یه نقطشم واقعی نیست، فکر کنم سه تا چهار پست دیگه تمومش کنم، و گمون کنم به سال آینده بخوره! خواستید پیگیرش باشید، هشتاد درصدشو امروز تو یکساعت نوشتم، هنوز بیست درصدش مونده، کلاً داستانه، دقت کنید، داستان! نبینم کسی ابراز همدردی کنه مثه پسته قبلی، من واسه سربازی ناراحتم، مینوسن غصه نخور، عشقو اینا کشکه! بابا واسم دعا کنید، سربازیه شایعه باشه! مشکلم کجا بود! اونا کی واسه من مشکله، فقط سربازیه مشکله!

و یه چیزم بگم: اگه تو پستها میخواین کفرمو در بیارین، از کلمات، های و بای و این شکلک استفاده کنید! آخه غرب زده ها اولاً فارسی را پاس بدارید، دوماً اینجا مگه خونست خداحافظی میکنید یا مگه با من چت کردید! به هر حال من ممکنه تا یکهفته دیگه نیام، سر نزدم، بی وفا نیستم، ممکنه دیدار دوباره یک سال طول بکشه!  حالا یکشنبه خبر میدم که هستم یا نه، امکان داره دوشنبه برم مشهد، نایب الزیارة ی همتون هستم.

یادم رفتا، سال نو رو هم پیشاپیش به همتون تبریک میگم، امیدوارم، سالی توپ، باحال، رمانتیک! و سراسر شادیو داشته باشید، قربونه همتون برم الهی (فیلم مکسو دیدید!) همتونو از دور میبوسم، سوء تعبیر نشه، فقط پسرا، دخترا نامحرمن! (استغفرالله) حالا دلگیر نشید، یه فکری میکنیم (البته کسی نفهمه یواشکی). تو این حدود دو ماهی (شیش فروردین میشه دو ماه) که باهاتون همکلام و همصحبت شدم امیدوارم ازم راضی بوده باشین، و شوخیا و حرفام نارحتتون نکرده باشه، که اگه واسه کسی اینطور بوده، عذر میخوام، بیاید با سال جدید قهرهای سال قبلو تبدیل به آشتی کنیم و کدورتها رو تبدیل به محبت، و همونطور که انتظار داریم دیگران باهامون رفتار کنن باهاشون رفتار کنیم، بیاید یه آدم جدید بشیم، بهتر از سال قبل و در آخر نصیحتم به عنوان یه داداش کوچولو به همتون اینه، قدره خودتونو بدونید، این خیلی مهمه، و بازم سال نو مبارک...

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 2:11 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من تو سال 83 به مدت یکماه اینکارو انجام دادم و از هر ایمیلی که به یک گروه بیست نفره میل میدادم  بین 8 تا 14 نفر گول میخوردن، که برای این کار من با وجوده شناختی که داشتم، پنج پیج و پنج میل ساختم، اگه توضیح ندم مبتدیا میگن عجب خالی بندیه ها!؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 1:48 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: مخفیانه

ازینجا چند ساعته دارم نگات می کنم، بدون من زندگی حال میده آره؟ سیستمتم که داری روشن میکنی، آها حتماً میخوای بری با عزیزان بچتی؟ اون عکسه کیه که باز کردی؟ اه انگار منم، آره ه ه ه اون عکسیه که پارسال با هم انداختیم، روزای خوبی بود اگه خرابش نمی کردی، داری چیکار می کنی، این چیه داری مینویسی، ای پر رنگترین معنای عشقم، واسه کی می نویسی؟ یه دوست جدید که مثه من خامش کنی؟ تقدیم به... این که اسمه منه!؟ هم اسمه منه یعنی؟ نبند صفحه رو تا ببینم چی نوشتی اه، فتوشاپ رو چرا باز کردی، اون عکسو اپن کردی!؟ چیکار میخوای بکنی؟ چرا عکسه منو داری از عکسه خودت جدا می کنی، لا اقل میگذاشتی یه یاد از من بمونه، آخه من چی بگم من چقدر به تو خوبی کردم اما تو، پرینترت که کار افتاد، حتماً نصفه ی عکس خودتو که همیشه میگفتی ببین اینجا چه قشنگ افتادم رو میخوای چاپ کنی؟ اما نه وایسا ببینم این که نصفه ی عکس منه، میخوای پارش کنی یکم دیگه از عقده های نهفتت رو عکس منه بیچاره پیاده کنی، پارش کن، چی ی ی ی!؟ داری عکسمو میبوسی گریه می کنی، میگی عزیزه من منو ببخش، یعنی چی!؟ شمارمو داری میگیری!؟ کسی بر نمیداره موبایلم خورد شده (خنده) دیوونه شدی ها تو که همیشه دنبال یه بهونه میگشتی که حالمو بگیری تو که عشقه پاکه منو نادیده گرفتی!؟ یکماه ازون روزی میگذری که من اون شهره لعنتیو ترک کردم که چشمم به قیافه ی نحست نیافته میگذره و همشم تو خواستی، اما باز منه احساساتی تو این مدتم باهاتم تماس میگرفتم جواب نمیدادی، سه روز پیش تصمیم گرفتم برم شهرستان یه دوست قدیمی رو ببینم، گوشیم زنگ زد، اه شماره توئه!؟ میخواستم جواب بدم اما یه انحراف به چپ خطرناک و ماشین رفت که تو دره بیافته، میدونی بسرعت تا نصف ماشین به سمت دره خم شد، و از شدت این تکون سرم محکم به شیشه کوبید یه درد شدید تو سرم حس کردم که خیلی شدید بود این درد داشت آزارم میداد که یک دفه هیچی حس نکردم، همه اینا حتی یک ثانیم طول نکشید، میدونی من هی اوج گرفتم و این ماشینو که خودم توش بودم میدیدم، فهمیدم دیگه زمینی نیستم، نمیتونی درک کنی وقتی خودتو داری میبینی که تو یه ماشین با یه سرعت سرسام آور داری به تهه دره میری چه حسی داره، ماشین به تهه دره خورد و ...منفجر شد، میدونی من داشتم می سوختم و از بین می رفتم می خواستم به حال خودم گریه کنم اما نمی شد، تازه امروز فهمیدن من کیم، و همین دو ساعت پیش به خونوادم خبر دادن، دلم نیومد غم اونا رو ببینم اومدم اینجا، فکر کنم خواهرم بهت زنگ بزنه و خبرت کنه، اما نه، کاشکی می شد بگم اینکارو نکنه، صدای تلفن میاد، تو رو خدا بر ندار، بر ندار...

تو: الو بفرمایید

خواهرم: (با صدای گرفته) سلام حالت خوبه

تو: نه اصلاً خوب نیستم، تو رو خدا بهش بگو منو ببخشه من اشتباه کردم

خواهرم: نیست که بخواد ببخشه

تو: وقتی اومد بهش حرفامو بگو خب

خواهرم: (گریه) دیگه نمیاد

تو: یعنی چی؟ چرا گریه می کنی؟ مگه طوری شده

خواهرم: اون دیگه زنده نیست (گریه)

تو: (با اضطراب) شوخی نکن، تو که آدم دروغگویی نبودی، خب میدونم سخته منو ببخشه، اما...

خواهرم: جدی میگم، امروز خبر دادن که اون مرده

تو: اون... یعنی... واقعاً...همه چیز من...چرا من...مرده.......(غش کرد)

خواهرم: الو، الو.............................

 

نمیدونم شما دخترا چرا اینطوری هستین، خب من یکی که واسه تو این همه خوبی کردم گاهی وقتها شیطونیهایی کردم اما فقط واسه شوخی، حقش نبود که منو از خودت برونی، حالا که روندی، باید منو کاملاً فراموش می کردی! اعتماد به نفس نداری!، کاشکی این بالا رو میدیدی، انگار چشمات تلسکپه، انگار گوشات ماهوارست، انگار دستات اون پایینه، همه چیو میشنوی، میبینی، حس میکنی، آخ آخ آخ، یه آنتنی میده که نگو، مثه موبایلای ایران نیست که همیشه میگه فلانی در دسترس نیست، همه در دسترسن، اونم کاملاً!

 

پ.ن: قدر هم رو بدانید

سخنگو: اظهارات امروز محسن ما رو به این فکر فرو برد که در سیستم دیپلماسی مان تجدید نظر کنیم، البته تاکید می کنیم انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

ن.گ: بیاید به این فکر کنید که لحظه های با هم بودن بهترین لحظه های زندگیه، و اگه از دست بره دیگه اگر هم پیش بیاد به داغی گذشته ها نمیشه، پس قدر هم رو بدونید، با هم بودنو یک فرصت تکرار ناشدنی بدونید و هر لحظه تلاش کنید که این رابطرو پر رنگتر کنید بجای اینکه از دستش بدید، کاریکه من تو زندگیم انجام ندادم، و چند دوست عزیزو پروندم، البته الان 1 سال بیشتره توبه کردم و دیدم رو مثه این حرفام تغییر دادم!

ب.ث: عشق یعنی التهاب واژه ها (اینو من یه جایی نگفته بودم!)

ب.ن: تاید تاسیر قرار گرفتم، خیلی ملایم بود! خیلی خیلی (چِت زدی؟ تحت تاثیر منظورته، تو دیگه چت شده؟ ملایم (خنده))

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 2:53 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin