تبليغاتX
پسر سایه ها

این روزا حال خوبی ندارم، قلبمو باید به سبک کوبیسم کشید، هوای شهرمونم عین شمال شده، اکثراً ابری و بارونی، به قدری هوا نوسان داره که هرکی دورو برمه سرماخورده اونم تو اردیبهشت! خودمم درست عین یه تیکه کاغذ کاهیه دوران کودکی که تو اسبابای قدیمی مونده، خاک خورده و آخر سرم خیس شده و تو سطل آشغال افتاده شدم، صفرو یکام با هم درگیرن، مغزم سر خود شده، قلبم پادشاهی می کنه! تبدیل شدم به یه رمان تراژیک شایدم چیزی مثه دوران زندان افتادن ژان والژان تو بینوایان، اصلاً حال و حوصله ندارم، یعنی دارما اما توی ضربو تقسیم داشتن و نداشتنش موندم، عین پاورقیه صفحه ی آخر روزنامه که آدم وقتی بهش میرسه دیگه حوصله ی خوندنه بقیشو نداره، گمشدم توی واژه هایی که خودم میسازمو کارایی که خودم میکنم، مغزم درگیر محاسبات ریاضی و انتگرال، (کی گفت از هرچی بدت بیاد سرت میاد، تا گردنشو خورد کنم؟) قلبم عاشقه ترانه، اجبارم به درس خوندن، خودم عاشق موسیقی که هرچی دستمو بیشتر بهش نزدیک می کنم دور تر میشه، به خودم میگم عجب دنیایی داری تو، تنها دلخوشیم اینه که چشممو روی بدیهای دنیا بستم و فقط خوبیاشو میبینم، البته اگه باشه! امروز بعد چند روز اومدم که با شما درد دل کنم دیدم وقتی وبلاگمو باز می کنم پیام میده مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد! یه علامته سوال عجیب رو سرمه که آخه چرا؟ کجا مطالب غیر اخلاقی نوشتم؟ کجا سیاسی بودم؟ کجا به کسی توهین کردم؟ فقط این یه ترانه بود که اونم همینطوری نوشتم! من وبلاگه خودمو نمیتونم ببینم اما به چه دلیلی نمیدونم؟ شما میتونید ببینید یا می دونید به چه دلیلی؟ 

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:18 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سلام، گفتم که من اگه نرم مشهد خبر میدم، میدونید، من حس ششمم خیلی قویه، مطمئن بودم اتفاق بدی میافته اونم دوبارف رو همین حساب نخواستم این سفر شکل بگیره، اما نشد، منم دقیقه ی 90، بدون هیچ آمادگی (لباس جمع کردنو، وسیله آوردنو، اینا) مجبور شئم راه بیافتم، همون روز 29 اسفند، ساعت 5:30 حدوداً تو جاده ی گمسار که یکطرفه ی دو بانده بود، از لاینه چپ میخواستیم بریم که اتوبوسی پیچید جلومون و دیگه دامادمون نتونست کنرتل کنه چون سرعت زیاد بود و بهش خوردیم، خوشبختانه تونست بعد از تصادف ماشینو کنترل کنه که از بلندیه خاکریز دومتریه کنار جاده نیافتیم و چپ کنیم و... راننده مقصر بود و پلیس راه خسارت تعیین کرد و ما نگرفیتم، شبش تو یه مدرسه تو گرمسار خوابیدیم، که هممون اینقدر ازون خواب تو اون مدرشه لذت بردیم که اصلاً خاطره ی تصادف از کلمون پرید، هرچند که 40 تومن تو مشهد خرج ماشینه کردیم، رسیدیم به مشهد و خونه ی دختر داییها و داییم کلی خوش گذشت، چیزی که اونجا جالب بود و زیبا، بنرهای یا سر درهای مغازه های مختلفی بود که خیلی زیباتر از شهر بزرگی مثه تهران بود، و زیبا طراحی شده بود، و قیمت پوشاکش، دو سوم و تو بعضی از اجناس یک سومه کرمانشاه بود! مثلاً من یه تی شرت از کرمانشاه خواستم بخرم 17 اونجا گرفتم 6500! ساعت 3 و 4 صبح رفتیم زیارت و باورتون نمیشه به چه حد تو اون ساعت شلوغ بود، دستم به ضریح رسید خوشبختانه، ازونجا برگشتیم، دیگه روزای بعدش رفتیم شهر شاندیز، طرقبه، مراکز خرید، زیست خاور، پروما و پاساژای محله یا منطقه ی سجاد، کلاً من 12 سال پیش مشهد رفته بودم و مشهد تو این مدت زمین تا آسمون فرق کردم بود، آدم دوست داره اونجا زندگی کنه! 3 یا چهار روز مشهد بودیم، گفتیم از راهه شمال برگردیم...

به همراه توضیحات و جواب به نظر شما در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 19:30 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

راستشو بخواین، امروز میخوام یکم از خودم بگم، من قبلاً یه آدمی بودم که خیلی چیزا روم تاثیر میگذاشت، اما الان نه با این اتفاقاتی که واسم افتاده فعلاً آرومم و بی خیال اما اگه اتفاق آخری بیافته، دیگه قشنگ قاطی میکنم! حالا واستون این شیش ماهو تعریف می کنم که ببینید شما اگه جای من بودید چه عکس العملی داشتید. خوب شهوریور امسال سه تا از فامیلامون تو یه سانحه ی رانندگی کشته شدن، یکماه گذشت و من با یکی از دوستام که خیلی باهاش جور بودم بهم زدم، با این دوستم و خواهرم، خیلی راحت بودم، و باهاشون درده دل میکردم، مشورت و غیره، البته این دوطرفه بود، خوب خواهرم واسه دانشگاه امتحان داد، کسیکه خیلی بهش وابسته بودم، اون دوستمم به خواست من برگشت، اما بعد یک ماه بازم رفت و منو واسه همیشه فراموش کرد! و اصلاً نفهمیدم چرا؟ خواهرم دانشگاه قبول شد، و رفت، من خیلی تنها شدم، کسی هم نداشتم که باهاش راحت صحبت کنم، تو زندگیم هیچوقت با دوستای پسرم راحت نبودم، یعنی دوست نداشتم که باهاشون درده دل کنم و ازین حرفا، همیشه از طرف اونا بوده، اما با دخترا همیشه زودتر قاطی میشم و به قول خودشون درکشون میکنم، خوب وقتی دوتا به قول خودمون سنگ صبورو از دست میدی سخته، خواهرم ازدواج کرد، من همون موقع، تو یه امتحان درسی که سرنوشت زندگیمو میتونست تغییر بده، افتادم، که ربطی به خط اصلی تحصیلم نداشت، اما مهم بود، افتادم و بعده اونم تو یه به اصطلاح کنکورم که اونم شبیه امتحان قبلی بود افتادم، سال 83 من بعد از حدود 8 ماه رژیم واسه لاغری، معافیه سربازیمو گرفتم، چهار روز پیش از رادیو جوان، برنامه ی آشغال جوانی به وقت فردا شنیدم، که تموم کسایی که این معافی رو گرفتن اگه مشکل تیروئید ندارن باید بیان سربازی!50،000  نفر هم به سربازی فراخونده شدن! چون تو این قانون اشتباه شده؟ منم مشکل تیروئید ندارم! و مصاحبه ی دو نفر رو پخش کرد که یکشون وقتی میخواست گواهینامه بگیره، بهش گفته بودن معافیت اعتبار نداره! خیلی جالبه، یعنی به همین راحتی دانشگاه، گواهینامه و غیره میماله! و باید برم سربازی! منی که بعد اون وزن کم کردن چه بلاهایی که به سرم نیومد و نزدیک بود از شرم راحت شن! هرچی هم جستجو کردم که منبع دیگه ای رو واسه این خبر پیدا کنم بجز اون رادیوی لعنتی نشد! نمیدونم، اگه این خبر واقعی باشه، تموم برنامه ریزیهای زندگیه من بهم میریزه و باید قیده کارشناسیو بزنم، خیلی مشکلات من پیش پا افتادست! اصلاً مشکلی نیست! نه؟ فقط دعام اینه که این خبر یه شوخی باشه، چون دارم داغون میشم.

اینم از کنتور وبلاگ، لامصب وبگذر یه روز کار میکنه یه روز نه، دیروز یعنی ۵ شنبه، من خودم ۴ بار رفتم توش! این آدمایی هم که نظر دادن رفتن، نوشته بازدید دیروز ۳! آخه این دیگه اوج اعصاب خرابیه!

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 0:15 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آره خیلی تنهامدیگه کسی تحویلت نمیگیره، تنها شدی، آره خیلی تنها، تنها تر از اون سایه هایی که اسم وبلاگتو میسازه، نخند، یعنی بخند، این خندت از صد تا بغضم بدتره، ببین چطور این دمه عیدی مردمو... نه بابا من که ناراحت نیستم، تویی که به من گیر دادی، خوب تنهام که هستم که چی، این همه آدم مثه من، گریه کن آروم میشی، گریه کنم؟ هه هه اینو، مگه خُلم، آخه واسه چی؟ چه میدونم، مگه نمیگی تنهایی، ناراحتی دیگه حتماً، خوب گریه کنی سبک میشی، واسه این گفتم. برو بابا دلت خوشه، مسخره، تو برو سرت به کاره خودت باشه، اینقدرم به پرو پای من نپیچ، اونوقت میبینی که چقدر آروم میشم، اوکی بابا اوکی، چرا ترش می کنی؟ اگه دیگه لام تا کام حرف زدم، میرم بای. آره خیلی تنهام.

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 1:47 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من اینترنت

 

اگه بدونید کانکت شدن به اینترنت چه لذتی واسم داره، از 79 که تا دو، سه سال بعدش اینجا خبری از فیلترینگ نبود، به اینور کلاً اینترنت جزئی از زندگیم شده و نصف زندگیم که ربط به تحصیلم هم داره اینجاست! من عاشق این جملم Your Computer Registering on the Networkخدایی جمله به این قشنگی سراغ دارید؟ اون زمان که چت روما خیلی پاک تر از الان بود، و الان شده یه مکانی واسه آدمای هوس باز کلاً دو ساله که تو چت روم نرفتم و با سه چهار نفر بیشتر هم تو این دو سال، اونم ماهی مثلاً یکبار چت نکردم، از چت متنفرم! تو فکر یه خط ADSL هستم، البته با سرعت 64 چون نه احتیاجی به پهنای باند زیاد دارم نه پولشو نه دلیل استفادشو، اینجا خیلی ارزون در میاد، و واسم خیلی به صرفست چون دیگه نه پول کارت میدم نه پول مخابرات، ADSL  اینجا اول 20 هزار تومن واسه نصب میگیرن، و با احتساب سه هزار تومن مخابرات میشه چیزی حدود ماهی 12،500 تومن، و حدود 6 تا 7 هزار تومن سود میکنم نسبت به کارتی، شمام اگه مثه من عشق نتید اینکارو حتماً بکنید، چون 24 ساعته کانکتید و فقط 12،500 خرج میکنید، مثه موویل تایپ میمونه اولش دردسر داره اما بعد آسایش فراوان، اونم با سرعتی دو برابر دایال آپ، البته اگه من اینکارو بکنم، دلم واسه اون پیام Your Computer Registering on the Network خیلی تنگ میشه، خدایی این از این پنجره ای که متنو توش نوشته پرینت میگیرم میکوبم به دیوار اتاقم!

 

پرسش شخصی

 

1- یه ژل خشک کننده ی براق کننده معرفی کنید، اگه میدونید، که به موهای سیخ سیخی یا نمیدونم شما چی میگید، زاگو؟ دیزل؟ به هر حال واسه اون مدل میخوام

 

2- یه نرم افزاری واسه ادیت صدا بهت معرفی کنید که افکتهایی از مدلهای محسن یگانه ای یا بنیامینی داشته باشه البته بغیر از

 

Adobe Audition 1.5, Sound forge, Cool edit, Magix studio 2005

 

یا یه نرم افزار واسه آهنگ سازی، البته بغیر از

 

FL studio va Muzys

 

 Dance ejay میگن نرم افزاره خوبیه واسه آهنگ سازی کسی باهاش کار کرده؟

 

و یه نرم افزاری واسه تدوین فیلم هست که میتونی نوشته های فارسی رو به صورت اونچه که تو فلش میبینیم توش به حرکت درآورد، اسمش یه چیزایی شبیه movie studio  هستش ازین نرم افزار کی خبر داره؟

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 1:5 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شاید که نه خودم میدونم که 90% پسرا آرزو دارن که یه دوست دختر فابریکو (زید فابریک) لااقل داشته باشن! اما خداییش من جزء اون 10% هستم چون از کارای دیگه بیشتر لذت میبرم تا عشقو عاشقی و پول مفت واسه دخترا خرج کردن! اما اینو میگم تا برق از کلتون بپره! بجر آمادگی که هر پسری اولین دوست دختراشو تجربه میکنه! (خنده) من کلاس دوم تا کلاس چهار با یک دختر دبیرستانی به نام شکیبا! دوست بودم! اونم چه دوستی، با هم روزی دو سه ساعت آتاری میزدیم، فوتبال بازی میکردیم! اون کاراته کار بود و منم میرفتم خونشون آموزشم میداد! اون موقع ترخون مُد بود یه چیزای مخروطی شکل که یه بند دورش میبستن و مینداختی زمین میچرخید! هیچ پسری تو محل نتونست نشون من بده، اما اون نشونم داد، بعده یه مدتیم خودش واقعاً یادش رفت و من دوباره یادش دادم! حتی بهش هدیه هم میدادم، آخرین چیزی که یادمه، کندوی زنبور زرد (کافر) بود که سه، چهار تا شفیره ی زنده توش بود، خوشش اومد اما سه روز بعد اومدم سراغشو گرفتم گفت زنبوراش دراومده بابام پرتش داده! دوران خیلی خوبی بود، اما حیف خیلی زود گذشت، من اونموقع وقتی خیلی بلند شدم یکم از کمرش بالاتر قرار گرفتم! تو سن 17 سالگی که اتفاقی دیدیمش، من 180 سانت و اون تا کنار آرنج های من، عجب روزگار زود میگذره! الان اون کامپیوتر درس میده و منم انگار یه جورایی پا تو کفش دوست دختر بچه گیام کردم!

 

پ.ن: ندارد

سخنگو: ما شدیداً حمایت میکنیم! (چیزی خوردی سخنگو؟)

ن.گ: ندارد

ب.ث: عجب!

ب.ن: آقا من کم آوردم، تو 8 سالگی با یه دختر دبیرستانی دوست بودی، ما مریدتیم! ازین درسها هم به ما یاد بده! جونه بچت! الا ن کارم با یکی.....( حال جواب دادن نداریم)

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 3:0 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin