درجه: خیلی نه زیاد مهم
گاهی وقتها چیزا اونجوری پیش میرن که نمیخوای، گاهی وقتها زندگی اونطور میگرده که باب میل تو نیست، گاهی وقتها مجبوری یه کارایی رو انجام بدی، که اصلاً ازشون راضی نیستی، گاهی وقتهام مجبوری دل یکی رو ناخواسته بشکنی، حتماً هر کدوم ازین حرفهایی که من نوشتم تا به حال واستون اگه کلش پیش نیومده باشه لااقل یکی دو تاش پیش اومده؟ آره زندگی اینطوریه، گاهی وقتها میشه میدونی یه دختری از تو خوشش میاد و تو هم ازین قضیه بدت نمیاد، اما میبینی مادرش از ارتباط تو و اون راضی نیست، یجورایی انگار قول دخترشو به یکی دیگه داده! اینجور وقتها که فکر نمیکنم توئی که داری اینو میخونی برات پیش اومده باشه (اگه اومده بگو)، تحمل این قضیه خیلی سخته، چون عین ساندویچ میشی! نه میشه دله دخترو شکست نه دله مادرو، طرف هر کدوم رو بگیری اون طرف ناراحت میشه، طوری که دختر دنبال هر فرصتی میگرده که سر صحبت رو با تو باز کنه یک دفعه نگاه های معنی دار مامانش به تو شروع میشه! (که بر خلاف علاقه ی مادره به تو دوست نداره دخترش با تو ازدواج کنه و قولشو به کی دیگه داده) واقعاً خیلی سخته، حالا به این مادره سنتی بیا حالی کن بابا این دختره توئه که میخواد با من صحبت کنه! من کاره ای نیستم! تازه چرا فکر میکنی تهه این صحبتهای دوستانه ی فامیلی! میشه ازدواج! حالا هی این قضیه کش پیدا میکنه و چون فامیلن با هم میزنید میرید پارک! اونجا دختره بهت میگه اینارو ول کن بیا من و تو بریم چرخ و فلک سوار شیم! منم یه نگاه به مادره، ببین الان دیر وقته حالش نیست، حالا هی از دختره اصرار و از من انکار، اون لحظه مغزم داشت میترکید تا به حال تو همچین موقعیتی گرفتار نشده بودم! دختره هم آخر سر قهر میکنه که من تنهایی میرم اصلاً نمیخواد بیای (حالا منم هر چند تو شکستن دل دخترا بی رحمم اما این یکیرو نمیتونم!) تو دله خودم گفتم بی خیال مادره، اومدم! شروع کرد به صحبت کردن با من و موشکافی زندگی خصوصی من، چون هر چند سال یکبار همدیگرو میبینیم! انگار بهترین فرصت تو این چند روز گیرش اومده بود، اون هی حرف میزد و من چشمم ازین بالا به مامانش بود که معلوم بود چاقو میزدی خونش درنمیومد، هی میخواستم بگم مادرت ازین که تو با من صحبت کنی خوشحال نمیشه تا حروف اول جملرو میگفتم نمیتونستم ادامه بدم! خوشبختانه اونشب گذشت اما مادرش به خواهره کوچیکم گفته بود اون دو تا با هم رفتن! روزه بعدشم که انگار حرفای اونشب بعضی چیزاش جامونده! تو حیاط خونه ی فامیلمون گفت بیا بدمینتون! منم که میدونستم اینا فقط یکراهیه برای صحبت کردن با من! گفتم باشه! بازی بدمینتون ما کشید به این قضیه که تو چرا زود میخوای برگردی! کلک نکنه خبراییه! دوست دخترات منتظرتن! منم با این وجود که میدونستم ممکنه بچه ها چیزیو بروز داده باشن گفتم، من! دوست دختر! بابا بیخیال کی با من دوست میشه با این قیافه! گفت: از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به زیر دارد، گفتم آها منظورت همون برعکسشه؟ (باخنده آره همون) راستش، من میدونی چرا میخوام برگردم (کاملاً تو این صحنه جدی بودم، اصولاً کسی نمیتونه بفهمه کدوم حرفم جدیه کدوم شوخی بجر مامانم!) ولش کن، (نه نه حرفتو بزن!) دلم برای استادمون تنگ شده! (من میگم تو یه کلکی تو کارته، اسم استادت خانومه کی!؟) استادمون آقای رستمی!؟ (تو یعنی دلت برای استادتون که یه مرده تنگ شده بعدم میگی که من باور کنم!؟) راستش میدونی آره از بس باهاش شوخی میکردم و سر بسرش میذاشتم که برام عادت شده! (باور کردم!) من تا به حال بهت دروغ گفتم!.......البته این داستان هنوز ادامه دارد!
پ.ن: در این جور مواقع دختر براتون مهمتر باشه
سخنگو: چیزی رو تکذیب نمیکنیم!
تاکید: برای تکراری نشدن پستها خودسانسوری مینماییم (در آینده)
ن.گ: هیچ چیزی باعث نشه اونکاریو که دوست دارید انجام ندید
ب.ث: گریه میکنیم! امیدواریم همه به عشقشان برسند (الهی بمیرم، حتماً دلش خیلی پره)
ب.ن: ما بودیم مامانرو یجوری میپیچوندیم که هی بپیچه، تو خیلی بی عرضه و بی شعور و بی اعتماد به نفسی......( اه بسه دیگه کم فحش بده بی ادب، ما هم اینکارو کردیم مینوشتم پست طولانی میشد!)
+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت
3:4 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: