تبليغاتX
پسر سایه ها
 دشنه زدی به دله مندله زخمی
دليکه تشنه ی دلت بودو، ميخواست با تو بمونه
حالا اين دلم شکسته، گوشه ی ديوونه خونه
ميخونه، که دلش، شده، ديوونه
از تو من گله ندارم، خودمو ميگم، چه آسون
شدم افسون، دلم داغونو
لبای تو ميخنده
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 1:11 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دستانم درازبود به امیده اینکه دستانم را بگیری اما افسوس، دستانم کرخت شد و تو دستانم را نگرفتی، چشمانم به در بود تا تو بیایی اما نیامدی، قلب پاره پاره ام را به مردم نشان دادم و گفتم ببینید این قلب عاشق بود، بخدا قسم این دل همیشه صادق بود، مردم به حالم گریستند و تو خندیدی و من بخشیدم، همه به من گفتند که تو دیوانه ای گفتم آری میدانم! چون هنوزم عاشق او هستم.

 

 نوشته شده در دو سال پیش، در وبلاگ پرهام نت

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 0:11 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: عاشقانه و احساسی

ازین به بعد به درخواست شما واسه نوشته هام تصویر انتخاب میکنم، اونم تصویری که بیشترین ربطو به موضوع پست داشته باشه.

گفتگوی دو نفرهمیدونی خیلی دنبال این فرصت بودم، که بشینم و راحت باهات صحبت کنم، بهت بگم همونطور که خودتم ممکنه بدونی، خیلی وقته که بهت علاقه دارم، و اینم میدونم که گفته بودی خودم باید مستقیماً این علاقرو بهت بگم، روزگار با من خوب تا نکرد خودت بهتر از من میدونی، خیلی دوست داشتم این حرفا رو خیلی پیشتر بهت بگم، اما نتونستم... دوست داشتم یه کار خوب پیدا کنمو... میدونی من الان دارم زبان میخونم، آرزوم همیشه این بوده که تورو خوشبختت کنم، اما اگه الان پامو پیش بزارم، نمیشه، میدونی، خودم اینو نمیخوام، چون به نظر من خوشبختی فقط با پوله، منم که فعلاً پولی تو بساطم نیست، شاید در آینده این مشکلم حل بشه، و اگه تا اون موقع ازدواج نکرده باشی، با افتخار تورو عروس خونوادم میکنم، من از خیلی وقت پیش بهت علاقه داشتم و دارم، عشق من عشقه، هوس نیست، رو همین حساب اگه با هرکی ازدواج کنی من واست آرزوی خوشبختی میکنم، چون تنها خواسته ی من  خوشبختیه توئه، حالا یا با من که فکر نکنم بشه و یا بدون من، این حرفا رو هم فقط به این خاطر زدم که عُقدش رو دلم نمونه، همین (به نظر شما، عکس العمل دختره بعد از این حرفا چی میتونه باشه؟)

 

نکته: دلیل نمیشه هرچیو اینجا بنویسم، سرگذشت خودم باشه! اما نویسنده منم!

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 2:10 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هنوزم باورم نمیشه، اونروزای خوب، اونروزایی که بودنمون کنار بهترین لحظه هامونو می ساخت به باد رفت، می خواستم کنارت بمونم، تا ابد تا همیشه، میخواستم همیشه چشماتو ببینم، میخواستم با صدای تو از خواب پا شم، میخواستم بودن تو امید زنگیم باشه، میخواستم...هنوزم میخوام، هنوزم به یادتم، با اینکه به یادم نیستی، هنوزم ازت دل نبریدم، با اینکه ازم دل بریدی، هنوزم، چشمام سراغتو میگیره، اما هنوز بهشون نگفتم، اون این همه مدت بهتون دروغ میگفت، هنوز به خودم نگفتم، اونیکه که دیدی خودش نبود، هنوزم میخوام که باشی، میدونم یه رویای محاله، میدونم اما با همین رویای محالم دلمو خوش میکنم، میگم شاید یه روزی بیاد که دستاشو بگیرم، یه روزی بیاد که عشقمو بفهمه، اما میدونم امکان نداره، اما من به این امید کوچیک زندم

 

اعصابم خرابه، اگه بتونم تحمل کنم که فکر نکنم، چند روزیو آپ نمیکنم، به طور میانگین روزی سه پست، خیلی زیاده، شایدم بیام و مطالبو یکروز در میان بنویسم

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 2:5 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همونطوری که تو پست من و دستای اون توضیح دادم، من به خواهرم خیلی وابسته بودم، این سالهای آخر یجورایی از هم دور شده بودیم، یجورایی من با دوستای خودم بودم، اونم با دوستای خودش، اما بازم حداقل تو روز میتونستیم یک ساعتو با هم حرف بزنیم، درد دل کنیم، اون واسه من یه مشاور بود که هیچوقت مثه اونو نداشتم، اون بود که خیلی جاها نشونم میداد کارم درسته یا نه، همیشه حرفاش برام دلچسب بود، عاشق لجبازیاش بودم، این آخریا به خودم اومدم که بیشتر باهاش باشمو مثه روزای بچگی با هم بزنیم بریم بیرون، بگردیم، خیلی دوست داشتم به اون روزای خوب برگردیم، اما دانشگاه قبول شد، گفتم باشه دانشگاهش تموم شد، براش برادری میکنمو اون روزایی رو که میخواست با من بره بیرونو تو ذوقش میزدمو جبران می کنم، آره میگفتم، و میخواستم اینطور بشه، فکرشو نمیکردم، عدل یه خواستگاری از غیب برسه و با خواهرم ازدواج کنه، من موندمو یه عقده، یه حسرت، یه ناراحتی ازینکه، من برادر خوبی واسه خواهرم نبودم، یه خواهری که واسش برادری نکردم، وقتی اسمش میاد، میدونم ازم دوره، میدونم دیگه حتی اون یکساعتم در روز نمیتونم باهاش صحبت کنم، میدونم دیگه عضو یه خونواده ی دیگست، میدونم دیگه تو بیرون رفتنامون، تو مسافرتامون شریک نیست، خیلی زجر داره، خیلی، تا اسمش میاد اشک تو چشمام جمع میشه دست خودم نیست، مادر و پدرم خیال میکنن من ازین ناراحتم که اون تو جمع ما نیست، میگن تو این جامعه یه دوماده خوب گیرمون اومده، باید خدا رو شکر کرد، اما اینارو باید به یه بچه ی کوچولو گفت، من ازینا ناراحت نیستم، ازین ناراحتم، که نمیتونم روزاییو که کنارش نبودم جبران کنم، ازین ناراحتم که بجز با هم بودن بچگی خاطره ی قشنگی از با هم بودنمون تو بزرگسالی نداره، اینا درده، هر وقت تو زندگیم من خواستم واسه دختری چه خواهرم چه دوستام بهترین باشم، فرصتها رو از دست دادم، مادرم نمیتونه درک کنه چون اگه بخوام اینارو به زبون بگم اشک امونم نمیده، فکر نکنم پسری حتی به این فکر کرده باشه، که آره من واسه خواهرم برادر خوبی نبودم، پس فکر نکنم حرفامو کسی درک کنه، من واسه دله خودم نوشتم، چون این حرفا مثه بغضی گلومو گرفته و ول نمیکنه

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 23:15 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی یاد اونروزایی میافتم، که دست همو میگرفتیم با هم میرفتیم مدرسه وو میومدیم... یه دیوار مدرسه ی منو اونو از هم جا میکرد، این دیوار یه درم داشت که یه سوراخ کوچیک داشت، من کلاس پنجم بودم، اون دوم، گاهی وقتها زنگهای تفریح میومدیم پشت اون در و ازون سوراخ آه ه ه... احوال همدیگرو میپرسدیم، خیلی روزای خوبی بود، خیلی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 1:16 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کاشکی یه دستی بود، دستامو میگرفت، اشکامو پاک میکردو پیشونیشو میگذاشت رو پیشونیمو با همون دستا گونه هامو فشار میدادو میگفت دیگه گریه نکیا، حالا که من اینجام، درست عین یه مادر که میخواد به بچش محبت کنه، منم سرمو میگذاشتم رو شونشو بهش میگفتم، میدونی خیلی، خیلی تنها بودم، اونم میگفت میدونم، میگفتم چرا رفتی، با گریه میگفت نپرس قول میدم دیگه ترکت نکنم، منم دوباره بغضی گلومو میگرفت، تو آغوشش میگرفتم، عطره تنشو حس میکردم، احساس میکردم دیگه با اونم، تا همیشه، چشمامو یه لحظه بستم، اما وقتی که دوباره باز کردم، دیدم همش خواب بوده، آره همش خواب بوده، به تنهایی خودم یه لبخند درد آور زدم، و با انگشت شصتم قطره اشکیو که مهمون چشمم شده بودو پاک کردم و اون انگشتو بوسیدم، به یاد قطره های اشکی که به یاد من ریختی، همون لحظه از خدا واسه تو آرزوی خوشبختی کردمو دوباره چشمامو بستم...

 

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 19:44 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
روزها میانو میرن، هوا بازم ابریه، خوبه لااقل این غم با دلم تفاهم داره، راستش نمیدونم از چی بگم وقتی که میبینم کسی نمیتونه جای تورو برام بگیره، شک میکنم، میگم نکنه که من...نه نه نه، اصلاً نمیخوام بهش فکر کنم، تو فقط جز معدود موجوداتی بودی که از سد قلب من گذشتی همین!
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 0:43 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آخرین سندگدلیهمون اوایل بهش گفتم ببین ازون دخترا خوشم نمیاد که تا تقی به توقی میخوره میگن با من ازدواج میکنی، ازونا که نیستی؟ گفت نه مگه مغز خر خوردم   

 

                      

                            


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 17:50 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 آخه تو چطور میتونی اینقدر بی رحم باشی، میشه، واقعاً ازین قیافه ی معصوم بر میاد، که دلی به این سیاهی داشته باشه، این چشما، این نگاه، آخ...من این عکستو تا ابد نگه میدارم، وصیت میکنم عکستو توی کفنم بزارن، تا همه بدونن در مقابل آدمایی مثه تو آدمایی هم مثه من هستن که عشق فقط معنیه هوسو واسشون نمیده، میدونی دیگه نمیدونم چی بگم این اشکا امونم نمیده، میگن عکساشو پاره کن، اما من عکساتو بزرگ کردمو به دیواره اتاقی که رنگ غم گرفته کوبیدم، میگن از یادش ببر اما من هنوزم به صداهایی که پشت تلفن ازت ضبط کردم گوش میدم، گریه میکنم، گریه، اما میگن خجالت بکش مرد که گریه نمیکنه، میدونی میخوان همین بهونه ی خالی کردن خودمو ازم بگیرن، کاشکی میومدی، اما میدونم دیگه همه چی رو باختم

 

تمرین ترسیم ذهنی، یعنی وقتی اینو میخونید این تصویرا تو ذهنتون شکل بگیره البته، چون فلبداحه و تو فقط 5 دقیقه نوشتمش فکر نکنم جواب بده، الان میخوام برم لالا رو این موضوع ترسیم ذهنی فردا یه چیز جدید و قوی میسازم (میسازم برای من درست تر از مینویسمه، چون اینجا ساختم ننوشتم، درک می کنید؟ یعنی هدفم از نوشتن ساختن یه الگو بود)

 

من تو این وبلاگ دارم اتود میزنم تا اون سبک مورد علاقمو پیدا کنم یکماه فرصت بدید!

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 1:57 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin