شب اومدی شکستی، ساقه های موندمو
پاره کردی، نامه های خوندمو
رفتگر چه آسون میبره
پاره های ناممو
آخ، حرفای عاشقانمو
جاده ها، بی قدمت
تلخ میکنه، وجودمو
بی صدا چه میشکنم
بغض این، گلایمو
عطر تو، هنوزم انگار
توی جاده، مونده باز
آهه من، تو این سکوته، شبه تلخ
شده واسم، ترانه ساز
چه میسوزه دلم، تو شب ظلمت
آخه دیگه نمیبینم، ستارمو
آسمونم، میباره، واسه چشمام
بادم انگار، میبره، تابوتمو
این شعرو بابام گفته! یعنی بهش گفتم بگو، اونم جو گرفتش، و نوشت! البته نه اینی که اون بالاست، یه چیزایی نوشت بی قافیه و با زبان فارسی کتابی، و ترجمه و تغییر 40% دیش شد شعر بالا! که با ریتم شده و به دل میشینه، بهرحال من جادوگره ریتمم دیگه! تو این سه روز بیشتر از 15 تا ترانه نوشتم! که یه رکورد حساب میشه.

الو بفرمایید، الو سلام، سلام از منه خوبی تو؟ ممنون،ببین، فیلم اخراجیها رو سینما ... آورده میای بریم ببینیم، من: کی، اون: فردا، ساعت 5 یا 6 من: باشه فردا 5 دره سینمام، ببین فقط خوشکل کنی، اُمُل بازی در نیاری، اون دور بر رفیق زیاد دارما، آبرومو نبری! اون: ببین کی به کی میگه، باشه، فقط بیایای، من: باشه حتماً
داشتم ادامه میدادم که یه پسری که نمیشناختمش اومد، ببخشید، مزاحم شدم، میخواستم سیگار بکشم، اما تو نمیشد، میتونم؟ من: آره حتماً (داشتم حرص میخوردم) دو دقیقه نگذشته بود، که گفتن واسه بریدن کیک، گرفتن عکس و دادن هدیه بیاید تو، بهارم، قیافه ی مشتاق و کنجکاوی داشت و تا آخر منو با این قیافه نگاه میکرد که میخوام حرفتو بدونم، کادوی مام باز شدو، سارام کلی تشکر کرد، اما اصلاً فرصت نشد که با بهاره بتونم صحبت کنم، تا به حال همچین موردی واسم پیش نیومده بود، همیشه همه در دسترس بودن، اما انگار این مورد طلسم شده بود، با عصبانیت، کوبیدم و اومدم خونه، تو راه میگفتم آخه معتاد، سیگاریه بدبخت حتماً باید تو اون لحظه نیکوتین خونت پایین میومدو، ویار سیگار میگرفتی، بعده اون روز دیگه تلفنم جواب نمیدادم، تا اینکه سه روز بعد تلفن زنگ زد و چون شماره آشنا نبود برداشتم، من: الو، اون: سلام، منم بهاره، من: بهاره!، بهاره: چیه تعحب کردی! شمارتو از سارا گرفتم، بعد از صحبتهای بی ربط و بی پایه که فقط داشت وقتو تلف میکرد، گفتم تو میخوای چیزی بگی، نه؟ بهاره: چطور مگه؟ خوب شاید من اینطور احساس میکنم، بهاره: راستش، من: بگو دیگه، بهاره:ببینم، محسن، تو میخواستی چیزی به من بگی، اون چیز این نبود که بخوای به من ابراز علاقه کنی، احتمالاً؟ من: (از رو صداش، نتونستم درک کنم، که از این نکته خوشش میاد یا بدش میاد، و کلیم تعجب کرده بودم، اما کم نیاوردم، گفتم) یه چیزی شبیه این که میگی، بهاره: دوست دخترت چی، من: نه، اون که دیدی، دوستمه، دوست دخترم نیست که، بهاره: یعنی چی؟ من: یعنی اینکه ما با هم هیچ قراری نداریم و هیچ رابطه ی عاشقانه ای هم با هم نداریم، فقط واسه این با همیم که تنها نباشیم همین، خوب وقتی تو باشی اونو دیگه نمیخوام، من و اون هیچ قراری با هم نداریم، بهاره: (با خنده) اگه بگم نه چی؟ من: هیچی، مثله بقیه فکر نمیکنم که بگم بی تو میمیرم و از این لوس بازیا، سعی میکنم با این قضیه کنار بیام، بهاره: خیلی خوشحالم، من: چرا؟ بهاره: یعنی خوشحال میشم، من: جدی؟ بهاره: چرا شوخی؟ منو تو خیلی وقته همو میشناسیم و من خیلی خوب میشناسمت واسه همینم اشتباه نمیکنم، آرتین به سارا تموم حرفایی رو که بهش زده بودیو گفت، که سارا به من بگه، دوست خوبی داری، قدرشو بدون، من: آره آرتین خیلی عزیزه، اما رُک و بدون دو پهلویی، میتونی بگی از من خوشت میاد یا نه؟ بهاره: من، آره تو میتونی یه دوست خوب باشی، من: یعنی داری؟ بهاره: تا حالا دیدی، دوستی دوستشو دوست نداشته باشه، بائرم نشد که دوستیه ما به این راحتی شکل بگیره، خیلی روزای قشنگیو با هم داشتیم، بعد از مدتی سارا به آرتین گفته بود وقتی به بهاره گفتم که محسن بهت علاقه داره، نزدیک بود، از خوشحالی پر دراره، دوستیمون دوستیه خوبی بود و من هیچی تو این دوستی واسه بهاره کم نگذاشتم، اما هیچوقت باورم نشد که این عشق از بین رفت و اونروزای خوب مثه یه خاطره گوشه ی ذهنم جا گرفت، باروم نشد اون یکی شد که انگار اصلاً منو نمیشناسه و اون حرفای قشنگش یه بازی بود، یه بازیه زودگذر.