تبليغاتX
پسر سایه ها

شب اومدی شکستی، ساقه های موندمو

پاره کردی، نامه های خوندمو

 

رفتگر چه آسون میبره

پاره های ناممو

آخ، حرفای عاشقانمو

 

جاده ها، بی قدمت

تلخ میکنه، وجودمو

 

بی صدا چه میشکنم

بغض این، گلایمو

 

عطر تو، هنوزم انگار

توی جاده، مونده باز

 

آهه من، تو این سکوته، شبه تلخ

شده واسم، ترانه ساز

 

چه میسوزه دلم، تو شب ظلمت

آخه دیگه نمیبینم، ستارمو

 

آسمونم، میباره، واسه چشمام

بادم انگار، میبره، تابوتمو

 

این شعرو بابام گفته! یعنی بهش گفتم بگو، اونم جو گرفتش، و نوشت! البته نه اینی که اون بالاست، یه چیزایی نوشت بی قافیه و با زبان فارسی کتابی، و ترجمه و تغییر 40% دیش شد شعر بالا! که با ریتم شده و به دل میشینه، بهرحال من جادوگره ریتمم دیگه! تو این سه روز بیشتر از 15 تا ترانه نوشتم! که یه رکورد حساب میشه.

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 23:24 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آخه باورم نبود

تو بری خاکستر بشم

 

تنها بشم مثله شبا

بی کسو دربه در بشم

 

عشقت نرفت، با رفتنت

خالی نشد، دلتنگیا

 

چشمای منتظر میگفت

امروز نشد، فردا بیا

 

بازنده ی بازی منم

اون که چشاش بارونیه

 

اون که میخونه، این دلم

تا نباشی قربونیه

 

بازنده ی بازی منم

فردا که شد نیومدی

 

کاشکی میدیدمت یه بار

تو که عشقو بلدی

 

میخوام بدونی، عاشقم

از عشقه تو سیر نمیشم

 

خاکستر کردی بیا

تو بیای تازه تر میشم

 

چقدر بگم دوست دارم

واژه ها، خسته تر میشن

 

تو بیای، با من بمونی

این همه شب، سحر میشن

 

حالا باورم شدی

خیلی مهمی، واسه من

 

تو بیا، به دله سیام

رنگه عشقتو، بزن

رنگه عشقتو بزن
+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 1:53 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تو این هفته، بعد از ترانه ی آخر بازی، یه ترانه دیگه خوندم به نام اون که دوره، که یه شعر و یه شکل جدید تو شعرای عاشقانست و خیلی دوسش دارم، 8 روز پیشم یه دوستم که گفته بود تصادف کرده و دوستش ایمیل داده بود و این خبرو به من داد، میل داد که تو خوبی و آره من تصادف کردم، منم به نظرم اون منو بازی داده بود و جوابه خوبی بهش ندادم، دیشبم، هرچی اصرار کرد که آره من تصادف کردم و اینا حرفشو باور نکردم و خیلی بد باهاش برخورد کردم، هرچند که بعداً پشیمون شدم و به گفته ی یکی از دوستان با گرمی به طور زیر پوستی! ازش عذرخواهی کردم به این خاطر که اگه یک درصدم این قضیه واقعی باشه به خاطر حرفایی که بهش زدم عذاب وجدان نگیرم، اونم جوابمو هنوز نداده، امروزم دو تا کاره جدید رو ضبط کردم که یکی انگلیسیه و همین امروز گفتمش و خوندمش، یکیم واسه یک هفته پیشه شعرش که امروز خوندمش، و تنها شعری بوده از خودم که وقتی خوندمش و خودم گوشش دادم، اشک تو چشمام جمع شده! اسمش هست دیگه کسی واسه چشمات نمیمیره، اما چون هنوز اتوده نمیتونم تو نت بزارمش، چون مستر نشده و فالشم داره، خوب اون شعره اون که دوره رو براتون میگزارم، اولین باره که تو این وبلاگ یه شعریو که خودم بهش 5 ستاره رو میدم میگذارم تو نت، اونم کامل! چون همیشه یه وسواس خاصی رو شعرای خوبم دارم، که نکنه کسی ازش استفاده کنه، البته اینا توهمه! ، با کمترین کلمات، دادن بیشترین معانی، یکی از چیزاییه که تازه بعد از 7 سال شعر گفتن حدود 2 یا سه ساله بهش رسیدم، و البته این شعر اولین شعر با این سبکه که تو نت میگزارم، البته کاشکی خونده شدشو گوش میکردید، اما بهر حال این راحتتره، امیدوارم اون حسی رو که من میخوام ازش بگیرید، یعنی اون حسی که هدفم از گفتن شعر بوده، ببینم کی جواب این سوالو میده که منظوره این شعر، یا هدف من از گفتن این شعر چی بوده؟ و به نظرتون قشنگه یا نه

 

: اون که دوره :

 

تویه تاریکیه، جنگل

تکو تنهام

درده دنیام

غمه رویام

 

بی پناهم، بی همزبونم

نمیشه، عاشق بمونم

 

دسته من، سرده سرده

دستامو، کی می گیره

 

تنها گذاشت، منو رفتش

این دلم، خیلی اسیره

 

بی پناهم، تکیه گاهم

اون یه نوره

که اون بالاستو

خیلی دوره

 

اون که دوره، درده دلم رو

خوب میدونه

 

تو که نزدیک بودی، دردمو ندونستی

 

اون یه نوره، خیلی دوره

درده من رو، خوب میدونه

 

تو که نزدیک، بودی نزدیک

دردمو، ندونستی، ندونستی

ندونستی

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 20:19 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آقای کلک و سینماالو بفرمایید، الو سلام، سلام از منه خوبی تو؟ ممنون،ببین، فیلم اخراجیها رو سینما ... آورده میای بریم ببینیم، من: کی، اون: فردا، ساعت 5 یا 6 من: باشه فردا 5 دره سینمام، ببین فقط خوشکل کنی، اُمُل بازی در نیاری، اون دور بر رفیق زیاد دارما، آبرومو نبری! اون: ببین کی به کی میگه، باشه، فقط بیایای، من: باشه حتماً

فردا ساعت 5:5:55

سلام خانوم، پس بالاخره اومدی، الان دقیقاً 5 دقیقه دیر کردی، اون: ببخشید آقای منظم! خوب ترافیک بود حالا 5 دقیقه چیه، من: پرسیدم سانس بعدی الان شروع میشه بزن بریم که 5 دقیقم دیر کردیم، بعد خرید بلیط و دو تا چیپس رفتیم راهنمایی شدیم که سر جامون بشینیم، من: ای بابا تا پر بشه! بریم یه سانس دیگه بیایم! اون: دیوونه خوب الان مگه بلیطو پاره نکرد یعنی چی! الان میگی من: راست میگیا! در همین حال یه خانومی که با شخصیتی از سرو ریختش میبارید! اومد نشست طرف چپ من، اون: (درگوشی) جا نبود عدل اومد چسبید به تو، من: (در گوشی) از رو بلیطش نشسته! مگه من دعوتش کردم، اون: بیخیال، تا این فیلمه شروع بشه یه سوال ازت دارم، صادقانه جواب بده، من: حتماً، بپرس، اون: تو منو واقعاً دوست داری، من: خوب معلومه که ندارم، اون جدی میگی! من: آره خوب، ببین من اصلاً از این سوسول بازیاوو، دوست دارمو، برات میمیرمو، از اون لبات بوسه بگیرمو اینا، خوشم نمیاد! اون: اگه من بیاد چی؟ من: خوشت میاد، جدی؟ اون: آره، من: اه اه گوشیم زنگ میزنه، وایسا وایسا، اون: گوشیت که زنگ نمیزنه! من: رو ویبرست دیگه! اون: این که تکون نمیخوره! من: این گوشی ویبرش رو، رو یکبار تنظیم کردم! وقتی تو جیبم بود یه بار زنگ زد، الو، دیدی داره حرف میزنه، قربانه شما، ممنونم، ایشالا شمام هزار سال عمر کنی، آره آره، فردا حتماً در خدمتم، دوستای دیگم میان شمام بیای افتخار دادی، قربونت برم، فردا منتظرتم، فعلاً اون: این کی بود، یکی از دوستام بود، اون: یعنی دختر، من: استغفرالله دختر نه بابا دوست پسرمه! اون: مسخره، فضولیه اگه بگم چی گفت، من: نه بابا این چه حرفیه، فردا تولدمه، گفت من برات کادو گرفتم و تولدمو تبریک گفت، منم گفتم بیای حتماً اون: مگه تولدت دو ماه پیش نبود! من: نه اون تولده شناسنامه ایه این یکی اوریجیناله! اون: کادوی من رو هم که استفاده نکردی، من: بابا اینه زدم، بو کن اون: تا اونجایی که من میدونم این بوی نایسه، من آدیداس واست آوردم، حالا باشه یادم رفت، اون: باشه، کاره همیشته! عوضش فردا یه کادوی خوب واست میخرم، من: شنیدی بگم دعوتی! (باخنده) اون: من اصلاً میرم، تا راحت فیلمو ببنی، من: ببین نه، نیگا نه! اشتباه شد! تو نباشی نمیشه، میبخشی؟ اون: باشه بخشیدم

فردا ساعت: 4:4:44

من: کیه: اون: منم! من: به به بیا بالا، اون: سلام تقدیم به تو، من: بابا تو خودت گلی، اون: کسی نیست! من: مگه قرار بود کسی باشه! اون: مگه تولدت نیست، دیروز مگه دوستتو دعوت نکردی! من: یادته دیروز گفتی، از دوست دارمو، برات میمیرمو، از اون لبات بوسه بگیرم، خوشم میاد؟ اون: یعنی... ای کلک، یعنی اون تلفنه و اون حرفا همش فیلم بود! من: خوب، اگه به اون میگی فیلم آره، حالا یه چایی میخوری؟

 

نکته: امیدوارم سرگرم شده باشید و لااقل این داستان یخ نبوده باشه، موافقید داستانهای آقای کلک ادامه پیدا کنه؟ و به مرور پخته بشه؟

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 21:45 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باورم نشدداشتم ادامه میدادم که یه پسری که نمیشناختمش اومد، ببخشید، مزاحم شدم، میخواستم سیگار بکشم، اما تو نمیشد، میتونم؟ من: آره حتماً (داشتم حرص میخوردم) دو دقیقه نگذشته بود، که گفتن واسه بریدن کیک، گرفتن عکس و دادن هدیه بیاید تو، بهارم، قیافه ی مشتاق و کنجکاوی داشت و تا آخر منو با این قیافه نگاه میکرد که میخوام حرفتو بدونم، کادوی مام باز شدو، سارام کلی تشکر کرد، اما اصلاً فرصت نشد که با بهاره بتونم صحبت کنم، تا به حال همچین موردی واسم پیش نیومده بود، همیشه همه در دسترس بودن، اما انگار این مورد طلسم شده بود، با عصبانیت، کوبیدم و اومدم خونه، تو راه میگفتم آخه معتاد، سیگاریه بدبخت حتماً باید تو اون لحظه نیکوتین خونت پایین میومدو، ویار سیگار میگرفتی، بعده اون روز دیگه تلفنم جواب نمیدادم، تا اینکه سه روز بعد تلفن زنگ زد و چون شماره آشنا نبود برداشتم، من: الو، اون: سلام، منم بهاره، من: بهاره!، بهاره: چیه تعحب کردی! شمارتو از سارا گرفتم، بعد از صحبتهای بی ربط و بی پایه که فقط داشت وقتو تلف میکرد، گفتم تو میخوای چیزی بگی، نه؟ بهاره: چطور مگه؟ خوب شاید من اینطور احساس میکنم، بهاره: راستش، من: بگو دیگه، بهاره:ببینم، محسن، تو میخواستی چیزی به من بگی، اون چیز این نبود که بخوای به من ابراز علاقه کنی، احتمالاً؟ من: (از رو صداش، نتونستم درک کنم، که از این نکته خوشش میاد یا بدش میاد، و کلیم تعجب کرده بودم، اما کم نیاوردم، گفتم) یه چیزی شبیه این که میگی، بهاره: دوست دخترت چی، من: نه، اون که دیدی، دوستمه، دوست دخترم نیست که، بهاره: یعنی چی؟ من: یعنی اینکه ما با هم هیچ قراری نداریم و هیچ رابطه ی عاشقانه ای هم با هم نداریم، فقط واسه این با همیم که تنها نباشیم همین، خوب وقتی تو باشی اونو دیگه نمیخوام، من و اون هیچ قراری با هم نداریم، بهاره: (با خنده) اگه بگم نه چی؟ من: هیچی، مثله بقیه فکر نمیکنم که بگم بی تو میمیرم و از این لوس بازیا، سعی میکنم با این قضیه کنار بیام، بهاره: خیلی خوشحالم، من: چرا؟ بهاره: یعنی خوشحال میشم، من: جدی؟ بهاره: چرا شوخی؟ منو تو خیلی وقته همو میشناسیم و من خیلی خوب میشناسمت واسه همینم اشتباه نمیکنم، آرتین به سارا تموم حرفایی رو که بهش زده بودیو گفت، که سارا به من بگه، دوست خوبی داری، قدرشو بدون، من: آره آرتین خیلی عزیزه، اما رُک و بدون دو پهلویی، میتونی بگی از من خوشت میاد یا نه؟ بهاره: من، آره تو میتونی یه دوست خوب باشی، من: یعنی داری؟ بهاره: تا حالا دیدی، دوستی دوستشو دوست نداشته باشه، بائرم نشد که دوستیه ما به این راحتی شکل بگیره، خیلی روزای قشنگیو با هم داشتیم، بعد از مدتی سارا به آرتین گفته بود وقتی به بهاره گفتم که محسن بهت علاقه داره، نزدیک بود، از خوشحالی پر دراره، دوستیمون دوستیه خوبی بود و من هیچی تو این دوستی واسه بهاره کم نگذاشتم، اما هیچوقت باورم نشد که این عشق از بین رفت و اونروزای خوب مثه یه خاطره گوشه ی ذهنم جا گرفت، باروم نشد اون یکی شد که انگار اصلاً منو نمیشناسه و اون حرفای قشنگش یه بازی بود، یه بازیه زودگذر.

پایان

 

این داستانی بود که من تو یکساعت نوشتمش و این همه گذاشتنش تو وبلاگ طول کشید، شاید رنگهایی از واقعیت داشت شایدم نه، اصراری به پر رنگ کردن نکته ای ندارم، بالاخره تصمیم گرفتم قسمت سه و این قسمت چهارم که قسمت آخرم میشه خلاصه کنم، که از شرش خلاص شم، خلاصه نظرات کلی تونو بدید و بگید دوست دارید یه داستانه ادامه دار دیگه رو اینجا بنویسم یا نه، راستی پست قبلی جدیده به اونم سر بزنید اون ازین برام ارزشش بیشتره!

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 21:14 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آخر بازیمون شدآخر بازی

من به تو باختم

قصره خیالمو، من

اشتباه ساختم

 

تو اون کسی نبودی

که فکر میکیردم

حیف همه عشقامو

نگاهه گرمم

 

آخر بازیمون شد

من دل شکستم

چرا شدم دیوونت

دل به تو بستم

 

حالا اشکال نداره

دسته روزگاره

که توئه بدو

سره را، هه من بزاره

 

سلام، به روی ماهه تک تک دوستای گلم، الان میام دونه دونه بهتون سر میزنم، اینم یه شعره جدید از منه که خوندمش بدون آهنگ! هر کی خواست دی ال کنه، آهنگم واسش بسازه، ریتم داره، روی یه ملودی که تو ذهنمه خوندمش، مشکل اینجاست که ملودیو نت نویسی بلد نیستم که رو کاغذ بنویسمش، و بگم بزنن واسم! این سبکش با آهنگای قبلی زمین تا آسمون فرق داره! اصولاً من هیچکاریم شبیه کاره دیگه نیست، تو هر موردی!، در کل این یه کاره دلیه! همینطوری دوستش دارم! و تا اطلاع ثانوی ازش خوشم میاد! مثه رپه نیست که بگم اصلاً ازش خوشم نیومده، مثه اولین کارم، دیگه رفته هم نیست که بگم فالش داره! هرکی خواست نظر بده

 

لینک دانلود، آخر بازی

دانلود کنید...

 

یه سلام مخصوص به فرزانه، فرزانه از اولای این وبلاگ میومد بعد دیگه نظراتشو تو وبلاگ بهزاد میدیدم اما اینجا نمیومد (ای کلک) شوخی میکنم، در مورد نظرت باید بگم تو فکره تهیه یه بیوگرافی از خودم هستم، یعنی چهار پنج مدل نوشتم اما هنوز وقتش نیست بزودی یه بیوگرافی مختصر مینویسم تا بعداْ که کاملش کنم (فکر نکنی کلاس میزارم، چون برعکسه من کیم که بیوگرافیم مهم باشه، ازین لحاظ زیاد تو فکرش نیستم) پرستو و هر کسی که سوالی داره و میخواد سریع جواب بدم به پروفایل mohsen70007 آف بده، نا جوابشو بدم، این تا وقتیه که بازم مثه قبل بیام تو نت و سه شنبه ها بشه روز پاسخ به سوالات مثه قبل.

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 1:37 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باورم نشداز خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم، به خودم میگفتم، آخه انیشتین، آخه زبان، آخه باقلوا، تورو باید ازت کپی ژنتیک بگیرن، بابا آلپاچینو، مخشو بدجوری زدی، بعد این فکرا به زهنم رسید که برم دو تا جعبه کادو بگیرم، تو یکیش یه کادوی خوب بزارم، و تو یکیش یه بزمنجه ای، یه موشی، چیزی که وقتی فردا بازش کرد زهرش آب شه و دلم خنک شه، و اگه گفت کاره تو بوده، بگم نه سارا این کادوی منه! نیگا! اما پشیمون شدم، ازونجایی که من کینه ای نیستم، و کل این تلخیای سارا، با اون حرفاش از خاطرم پریده بود، هرچی پول تو جیبم بودو دادم تا اُدکلن زنونه ای رو که تازه داشت تبلیغ میشد رو واسش بگیرم، اما بیشترم به این خاطر که سارا دوست صمیمیه بهارست و با این فکر که اگه با کادو کَفِش ببره بیشتر به کارم میاد! روز موعود فرا رسید، تنها و کادو بدست رسیدم در خونشون، کیه؟ محسنه، باز کن، رفتیم بالاوو، درو دافو، زاخارو، مصیبت، همه جمعشون جمع بودو محسنشون کم بود! بازم با بچه ها سلامو، تو این جمع حدود 50 نفر، حدود بیست تا چهره ی جدیدو اما، چشمام دنباله بهاره که یافتمش، سلام، دختر خوب، امروزو خوشگل شدیا!، بهاره: ممنون! دیگه دورو بر شلوغ بودو، نمیتونستم بپرم سر اصل مطلب، ضایع بود، کلی سره حال بودمو و این موضوع که به کسی گیر نمیدادم واسه خودمم جالب بود، اینقده تو مود باحالی بودم که از رژه لبو، جینِ پای بچه هام تعریف میکردم! بزن بکوب، شروع شدو، مام اون وسطا نقل پخش میکردیم! بعد از مدتی با کمک بهاره! دیگه آماده شدن واسه آوردن کیک و پذیرایی، اما صدای موزیک همچنان میومد، و صدا به صدا نمیرسید، منم رفتم سراغ بهاره، من: بهاره، میتونم باهات صحبت کنم، بهاره: چی؟، من: حرف بزنیم، بهاره: چیکار؟ من: تو گوش، بهاره Can we take the floor (میتونیم یه گوشه با هم صحبت کنیم) بهاره: (تو گوش من) درسته انگلیسیم خوبه، اما اینو نمیفهمم! من: دسته بهاره رو گرفتم و با اشاره بهش گفتم بیاد، با هم رفتیم رو بالکنی که میخورد تو حیاط، من: میگم میخوام باهات صحبت کنم، میتونم راحت باشم؟ بهاره: خوب آره، چرا که نه! من: تو دوست پسر نداشتی، اما به من گفتی داری، خوب تو از من متنفر بودی که این حرف رو زدی؟ بهاره: متنفر؟ آخه چه دلیلی واسه این تنفر دارم، من: خوب چرا اینو گفتی، راستشو بخوای...

نکته: سلام، ازینکه بهتون نمیتونم سر بزنم شرمندم، این روزا سرم شلوغه، اما جبران میکنم، میام مطلبی میدم که اینجا راکد نمونه، این روزای پر کاره منم تموم میشه

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 0:8 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باز یاده تو، مهمونه چشمامه

باز اسمه تو، روی لبهامه

 

باز عشقه تو، توی این قلبم

با هرکی نه، با تو یکرنگم

 

با عشقه تو، مهمونه رویام

با خنده هات، تمومه، غم هام

 

با چشمه تو نورو مهمونم

بی چشمه تو، خیلی داغونم

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 1:42 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باورم نشدروزه قبل از جشن تولد، تصمیم گرفتم برم مغازه ی لوازم آرایش فروشی، مغازه ای که سارا و خواهرش سحر اونجا کار میکردن، گفتم امروز باید یه نقش اساسی بازی کنم، از دوشب قبلش واسه امروز و کل کلماتی که باید به کار میبردم برنامه ریزی کردم، کلماتی با بیشترین تاثیر روی طرف و کمترین ضرر به من طوریکه کمتر منت کشی به نظر بیاد، میدونم تعجب داره اما از آرتین پرسیدم، آرتین اون عطریو که سارا واست خرید اسمش چی بود؟ گفت چرا؟ گفتم بوش خوب بود اون عطرو خوشبختانه بابام داشت! و ازش زدم! منیکه به اکثر عطرا آلرژی دارم! و یه بلوز آبی پوشیدم، رنگ بولوزی که سارا به آرتین تو سالروز تولدش هدیه داده بود، کلاً تمام اصول روانشناسی (مثه نوع لباس، طرز برخورد، لحن صحبت و...) رو رعایت کردم که این عذر خواهیه من باعث بشه طرف احساس پشیمونی کنه! مجبور شدم واسه خرید گل برای اون پولامو حروم کنم، اما به خودم گفتم 1000 برابرش فدای یه تاره موی بهاره! عاشقیم بد دردیه ها! ممکنه یارو ازت متنفر باشه که اینطور به نظر میومد، اما منه عاشق، این چیزا حالیم نبود، رفتم تو، سلام سارا خانوم، سحر خانوم، مهمون نمیخواید؟ سحر: سلام آقا محسن گل به به خوش اومدی، سارا: گیریم سلام! من: سارا، میدونم، من مقصر بودم، خوب، پشیمون شدم، تو هم باید یکمی منو درک میکردی، بابا دسته خودم نبود، یه لحظه عصبی شدم، حالا من زودتر عذر خواهی نکردم، ببخشی، حالام که دیر نشد، عذر میخوام، اما کاشکی تو هم این عذر خواهی رو قبول میکردی، خیلی دوست داشتم فردا تو تولدتم با یه کادوی ناقابل این کدورتو جبران کنم(مثلاً قرار بود لو ندم آرتین گفته تولدشه!) این دسته گلم، تقدیم به تو، امیدوارم، منو بخشیده باشی، چون من واقعاً از تهه دل به خاطر اون رفتارم، متاسفم، همین، دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشم، سارا: وایسا، خوشحالم که قبول داری خودت مقصر بودی، منم بخشیدم، کینه ای نیستم، ازینکه تو تولدم دعوتت نکردم ببخش، ازت دلگیر بودم دیگه، من: فکرشم نکن، خوشحالم که بخشیدی، سارا: اما حتماً حتماً حتماً فردا باید بیای، من: والا راستش فردا ممکنه نتونم بیام، اما کادو یادم نمیره، سارا: نه نشد دیگه، اگه میخوای کامل ببخشمت فردا باید بیای، البته نه واسه خاطره کادو، من: آخه، سارا: آخه، ماخه نداریم دیگه، باشه؟، من: باشه، حتماً میام، امیدوارم وقتی اومدم دیگه منو کامل ببخشی (خنده) سارا: باشه حتماً، من: فعلا خداحافظ

 

ادامه دارد...

نکته: بازم تاکید میکنم این داستان اصلاً واقعیت نداره

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 21:45 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سلام، گفتم که من اگه نرم مشهد خبر میدم، میدونید، من حس ششمم خیلی قویه، مطمئن بودم اتفاق بدی میافته اونم دوبارف رو همین حساب نخواستم این سفر شکل بگیره، اما نشد، منم دقیقه ی 90، بدون هیچ آمادگی (لباس جمع کردنو، وسیله آوردنو، اینا) مجبور شئم راه بیافتم، همون روز 29 اسفند، ساعت 5:30 حدوداً تو جاده ی گمسار که یکطرفه ی دو بانده بود، از لاینه چپ میخواستیم بریم که اتوبوسی پیچید جلومون و دیگه دامادمون نتونست کنرتل کنه چون سرعت زیاد بود و بهش خوردیم، خوشبختانه تونست بعد از تصادف ماشینو کنترل کنه که از بلندیه خاکریز دومتریه کنار جاده نیافتیم و چپ کنیم و... راننده مقصر بود و پلیس راه خسارت تعیین کرد و ما نگرفیتم، شبش تو یه مدرسه تو گرمسار خوابیدیم، که هممون اینقدر ازون خواب تو اون مدرشه لذت بردیم که اصلاً خاطره ی تصادف از کلمون پرید، هرچند که 40 تومن تو مشهد خرج ماشینه کردیم، رسیدیم به مشهد و خونه ی دختر داییها و داییم کلی خوش گذشت، چیزی که اونجا جالب بود و زیبا، بنرهای یا سر درهای مغازه های مختلفی بود که خیلی زیباتر از شهر بزرگی مثه تهران بود، و زیبا طراحی شده بود، و قیمت پوشاکش، دو سوم و تو بعضی از اجناس یک سومه کرمانشاه بود! مثلاً من یه تی شرت از کرمانشاه خواستم بخرم 17 اونجا گرفتم 6500! ساعت 3 و 4 صبح رفتیم زیارت و باورتون نمیشه به چه حد تو اون ساعت شلوغ بود، دستم به ضریح رسید خوشبختانه، ازونجا برگشتیم، دیگه روزای بعدش رفتیم شهر شاندیز، طرقبه، مراکز خرید، زیست خاور، پروما و پاساژای محله یا منطقه ی سجاد، کلاً من 12 سال پیش مشهد رفته بودم و مشهد تو این مدت زمین تا آسمون فرق کردم بود، آدم دوست داره اونجا زندگی کنه! 3 یا چهار روز مشهد بودیم، گفتیم از راهه شمال برگردیم...

به همراه توضیحات و جواب به نظر شما در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 19:30 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin