ادامه: تو این فکرا بودم، که یکی از دوستام اومد، اه تو هم اومدی تو حیاط، آره حق داری، منم گوشام درد گرفت...میتونم بشینم اینجا، من: بتمرگ، اجازم میخواد، اون: چته باز تو؟ من: هیچی، اون: بگو دیگه، از بس گیر داد، دیگه مجبور شدم بگم، ببینم، این بهاره، دوست پسر داره؟ اون: چطور مگه؟ من: ببین، من اعصاب، مصاب ندارما! جواب میدی یا نه؟ اون: باشه بابا، باشه، من: سین، جیم کنی، من میدونمو تو ها!، اون: باشه، هرچی تو بگی، حالا فعلاً حالت خوب نیست باهات کنار میام، من: گوره بابات، کره خر، بلند شدم که برم، گفت باشه وایسا، دوست پسر نداره، من: مطمئنی؟ اون: تا اونجایی که من میدونم آره، وایسا یه چند لحظه، یه اس ام اس بزنم، از دوست صمیمیشم بپرسم، مینویسم واسه محسنه تا زودتر جواب بده، من: نه! اگه سارا رو میگی، نکنی این کارو، الان میگه منت کشی کرد، من بدم ازش میاد! از طرف خودت بپرس، اون: اولاً هوی در مورد سارا درست صحبت کن، ثانیاً خوب خره نمیگه واسه چته نا سلامتی اون...، من: بگو واسه آرشه، چون هم یه زمانی تو کفش بود، هم امشب اینجا نیست که دستمون رو بشه، اون: ای کلک، بعده یه 10 دقیقه، جواب اومد و اونم تایید کرد، با آرتین نشتیم همفکری کردیم که چرا اون این حرفو زده، که دوست پسر داره، به این نتیجه رسیدم یعنی رسیدیم، که از من بدش میاد و واسه این اونو گفته، اما کنجکاو بودم که از زبان خودش بشونم، این کنجکاویه بیش از حد منم خیلی آزارم میداد،و مشکلم این بود که به بهاره نمیتونستم زنگ بزنم، چون حتماً میگفت، با من چیکار داری؟ منم میگفتم چی؟ میخوام احوالتو بپرسم! نمیشد و میگفت چرا قبلاً نمیپرسیدی یدفعه مهم شدم! و شک میکرد که نکنه، و من اینو نمیخواستم، جایی هم نمیتونستم ببینمش، چون بازم شک میکرد که چرا من اومدم ببینمش؟ و بازم اون فکرو میکرد، تنها امیده من همین مهمونیای دوره ای بود، دیگه این قضیه رو داشتم فراموش می کردم تا دو ماه بعد، که از طرف آرتین خبر دار شدم که جشن تولد ساراست و آقا محسن عشقتونم دعوته، اما شرمنده دعوت نیستی، چون هرچی اصرار کردم، سارا میگفت اون دعوا درست کرده، و اون باید معزرت بخواد و من منت کشی نمیکنم، فقط به کسی نگی من بهت گفتما! من: باشه، آقا آرتین، بهم میرسیم دیگه نه؟ اون: باور کن، بخدا من خیلی اصرار کردم... چهار روز دیگه جشن تولدش بود و من توی یه منگنه بودم، یه آدمه مغرور که کوتاه نمیاد، یکی که اگه بخواد یه بار دیگه اون کسی رو که دوست داره ببینه و شاید فرصت گپ زدن باهاشو پیدا کنه، باید منت کشی کنه، اونم از یه دختر! کاریو که یه عمره نکرده، به اینا فکر میکردم و فکر میکردم، تا اینکه...
ادامه دارد...
نکته: این پست قطعاً آخرین پست سال 85 هستش، به احتمال 95% فردا کله ی سحر عازم مشهد هستم، نرفتم خبر میدم.


دستانم درازبود به امیده اینکه دستانم را بگیری اما افسوس، دستانم کرخت شد و تو دستانم را نگرفتی، چشمانم به در بود تا تو بیایی اما نیامدی، قلب پاره پاره ام را به مردم نشان دادم و گفتم ببینید این قلب عاشق بود، بخدا قسم این دل همیشه صادق بود، مردم به حالم گریستند و تو خندیدی و من بخشیدم، همه به من گفتند که تو دیوانه ای گفتم آری میدانم! چون هنوزم عاشق او هستم.
دیگه کسی تحویلت نمیگیره، تنها شدی، آره خیلی تنها، تنها تر از اون سایه هایی که اسم وبلاگتو میسازه، نخند، یعنی بخند، این خندت از صد تا بغضم بدتره، ببین چطور این دمه عیدی مردمو... نه بابا من که ناراحت نیستم، تویی که به من گیر دادی، خوب تنهام که هستم که چی، این همه آدم مثه من، گریه کن آروم میشی، گریه کنم؟ هه هه اینو، مگه خُلم، آخه واسه چی؟ چه میدونم، مگه نمیگی تنهایی، ناراحتی دیگه حتماً، خوب گریه کنی سبک میشی، واسه این گفتم. برو بابا دلت خوشه، مسخره، تو برو سرت به کاره خودت باشه، اینقدرم به پرو پای من نپیچ، اونوقت میبینی که چقدر آروم میشم، اوکی بابا اوکی، چرا ترش می کنی؟ اگه دیگه لام تا کام حرف زدم، میرم بای. آره خیلی تنهام.
قاضی: تو اونی نبودی که سه سال پیش حکمتو خودم دادم، یکماه بیشتر نیست آزاد شدی! جناب قاضی، من باره قبلی که محکوم شدم، فهمیدم رضای خدا در کارایی که من کردم نیست، قاضی: خوب الان چرا اینجایی؟ جناب قاضی من از اون کاره آخرم یه فیلم تهیه کرده بودم، فهمیدم باید پرتش بدم، اما یه دوستم که ازین ماجرا خبر داشت گفت فیلمو بده من، من برات از بینش میبرم، جناب قاضی اون به من پول داد و منم چون احتیاج داشتم فیلمو بهش دادم، اون قول داد که فیلمو از بین میبره، 1 هفته بعدش رفتم در خونه ی اون دختره تا اجازه بگیرم برای امر خیر برم خونشون، تا خدا اشتباهاتمو ببخشه، به سر کوچشون که رسیدم دیدم همه جا آگهیه ترحیمشو زدن، خیلی ناراحت شدم، نفهمیدم چرا، چند تا پسر منو با انگشت نشون هم میدادن، جناب قاضی من خیلی ناراحت بودم از یکی از همسایه هاشون پرسیدم چی شده، گفت خودکشی کرده، گفتم چرا، گفت میگن فیلمش با یه پسر پخش شده، آبروش رفته و خودکشی کرده، رفتم در خونشون زنگ آیفونو زدم باباش برداشت میخواستم بهش تسلیت بگم و بگم که این وصله ها به دخترتون نمیچسبه، که گفت چند لحظه وایسا، دیدم یه برنو دستشه، فهمیدم میخواد منو بزنه، یه تیر شلیک کرد به دستم خورد، خودمو با زحمت به بیمارستان رسوندم، نفهمیدم قضیه چیه، قاضی: تو یعنی نفهمیدی اون فیلمی که از دختره پخش شده فیلم تو و اون بوده! آقای قاضی من که فیلمو دادم به دوستم که اون پرتش بده! نه شما اشتباه می کنید قاضی: خوب آخه احمق اگه قرار بود پرتش بده چرا بهت پول داده، خب حتماً فهمیده دستم تنگه!، حالا چرا دختره خود کشی کرد، قاضی: چون همه رابطشو با تو دیده بودن، خب آقای قاضی مگه من رابطشو با خودم ندیدم؟ چرا اون موقع خودشو نکشت، قاضی: چون آبروش رفته بود، خوب چرا وقتی با من بود آبروش نرفته بود؟، قاضی: خفه شو، اون دوستتم تو اظهاراتش گفته فیلمو به این خاطر پخش کرده که همه بفهمن که رضای خدا در اینکاری که کردی نیست، فعلاً مدرک قابل قبولی از تو در دست نیست، فقط به 100 ضربه شلاق محکوم میشی اما دوستت با دستور جدید به اعدام میشه.
میدونی خیلی دنبال این فرصت بودم، که بشینم و راحت باهات صحبت کنم، بهت بگم همونطور که خودتم ممکنه بدونی، خیلی وقته که بهت علاقه دارم، و اینم میدونم که گفته بودی خودم باید مستقیماً این علاقرو بهت بگم، روزگار با من خوب تا نکرد خودت بهتر از من میدونی، خیلی دوست داشتم این حرفا رو خیلی پیشتر بهت بگم، اما نتونستم... دوست داشتم یه کار خوب پیدا کنمو... میدونی من الان دارم زبان میخونم، آرزوم همیشه این بوده که تورو خوشبختت کنم، اما اگه الان پامو پیش بزارم، نمیشه، میدونی، خودم اینو نمیخوام، چون به نظر من خوشبختی فقط با پوله، منم که فعلاً پولی تو بساطم نیست، شاید در آینده این مشکلم حل بشه، و اگه تا اون موقع ازدواج نکرده باشی، با افتخار تورو عروس خونوادم میکنم، من از خیلی وقت پیش بهت علاقه داشتم و دارم، عشق من عشقه، هوس نیست، رو همین حساب اگه با هرکی ازدواج کنی من واست آرزوی خوشبختی میکنم، چون تنها خواسته ی من
