تبليغاتX
پسر سایه ها
باورم نشد

ادامه: تو این فکرا بودم، که یکی از دوستام اومد، اه تو هم اومدی تو حیاط، آره حق داری، منم گوشام درد گرفت...میتونم بشینم اینجا، من: بتمرگ، اجازم میخواد، اون: چته باز تو؟ من: هیچی، اون: بگو دیگه، از بس گیر داد، دیگه مجبور شدم بگم، ببینم، این بهاره، دوست پسر داره؟ اون: چطور مگه؟ من: ببین، من اعصاب، مصاب ندارما! جواب میدی یا نه؟ اون: باشه بابا، باشه، من: سین، جیم کنی، من میدونمو تو ها!، اون: باشه، هرچی تو بگی، حالا فعلاً حالت خوب نیست باهات کنار میام، من: گوره بابات، کره خر، بلند شدم که برم، گفت باشه وایسا، دوست پسر نداره، من: مطمئنی؟ اون: تا اونجایی که من میدونم آره، وایسا یه چند لحظه، یه اس ام اس بزنم، از دوست صمیمیشم بپرسم، مینویسم واسه محسنه تا زودتر جواب بده، من: نه! اگه سارا رو میگی، نکنی این کارو، الان میگه منت کشی کرد، من بدم ازش میاد! از طرف خودت بپرس، اون: اولاً هوی در مورد سارا درست صحبت کن، ثانیاً خوب خره نمیگه واسه چته نا سلامتی اون...، من: بگو واسه آرشه، چون هم یه زمانی تو کفش بود، هم امشب اینجا نیست که دستمون رو بشه، اون: ای کلک، بعده یه 10 دقیقه، جواب اومد و اونم تایید کرد، با آرتین نشتیم همفکری کردیم که چرا اون این حرفو زده، که دوست پسر داره، به این نتیجه رسیدم یعنی رسیدیم، که از من بدش میاد و واسه این اونو گفته، اما کنجکاو بودم که از زبان خودش بشونم، این کنجکاویه بیش از حد منم خیلی آزارم میداد،و مشکلم این بود که به بهاره نمیتونستم زنگ بزنم، چون حتماً میگفت، با من چیکار داری؟ منم میگفتم چی؟ میخوام احوالتو بپرسم! نمیشد و میگفت چرا قبلاً نمیپرسیدی یدفعه مهم شدم! و شک میکرد که نکنه، و من اینو نمیخواستم، جایی هم نمیتونستم ببینمش، چون بازم شک میکرد که چرا من اومدم ببینمش؟ و بازم اون فکرو میکرد، تنها امیده من همین مهمونیای دوره ای بود، دیگه این قضیه رو داشتم فراموش می کردم تا دو ماه بعد، که از طرف آرتین خبر دار شدم که جشن تولد ساراست و آقا محسن عشقتونم دعوته، اما شرمنده دعوت نیستی، چون هرچی اصرار کردم، سارا میگفت اون دعوا درست کرده، و اون باید معزرت بخواد و من منت کشی نمیکنم، فقط به کسی نگی من بهت گفتما! من: باشه، آقا آرتین، بهم میرسیم دیگه نه؟ اون: باور کن، بخدا من خیلی اصرار کردم... چهار روز دیگه جشن تولدش بود و من توی یه منگنه بودم، یه آدمه مغرور که کوتاه نمیاد، یکی که اگه بخواد یه بار دیگه اون کسی رو که دوست داره ببینه و شاید فرصت گپ زدن باهاشو پیدا کنه، باید منت کشی کنه، اونم از یه دختر! کاریو که یه عمره نکرده، به اینا فکر میکردم و فکر میکردم، تا اینکه...

 

ادامه دارد...

 

نکته: این پست قطعاً آخرین پست سال 85 هستش، به احتمال 95% فردا کله ی سحر عازم مشهد هستم، نرفتم خبر میدم.

 

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 17:58 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز دوباره زد به سرم دو تا آهنگ خوندم، من اصلاً ادعای خوانندگی ندارم، اصلاً هم صدام خوب نیست! (واسه جدیدا میگم) یکی راک بود، که وقتی کل کاراش تموم شد حالمو بهم زد، اومدم تو کلکسیونه آهنگهایی که دو سال پیش ساخته بودم، از یه آهنگ تو اون لحظه خوشم اومد، سریع شعریو روش پیاده کردم و گفتم بخونمش، دیدم شبیه رپ شد اصلاً فکرشو نمیکردم که اینطور بشه! از رپ اصلاً خوشم نمیاد! و اولین بار بود که خوندم، دقت کنید اولین بار! واسه ضبط اصلی میخواستم شروع کنم که یه تیکه شعره رپم در حال پخش آهنگ خوندم! به صورت فلبداحه! یعنی بدون فکر همینجور کلمات رو سر هم کردم! نتیجه ی این بهتر شد! همیشه اینطوره اگه همینطوری رو آهنگ کلماتو بزنم تنگ هم بهتر در میاد! حالا کی باورش میشه اون قسمت اصلاً روش فکری نشده باشه! و فلبداحه باشه! اضافه بر اینا یه شعری که به انگلیسی گفته بودم رو به این مجموعه اضافه کردم و تو 1 ساعت! محصول هدست، صدای نحس من! آهنگ، شعر، تنظیم و مسترینگ شد این آهنگ! این آهنگ از 5 قسمت شعر تشکیل شده یه قسمت از 5 قسمت که هی تکرار میشه، هرکی گفت قسمت فلبداحه، کدوم از 4 قسمت باقی موندست! صدام تو این آهنگ فقط یه کلمش فالش داره! بر خلاف آهنگ قبلی! اون یک کلمم دوست داشتم اونطوری خونده بشه! حالا کی میخواد گوشش بده؟ نظر من راجع به این آهنگ بمونه! حالا بگید مشکل من تو این آهنگ از چیه!

 

لینک دانلود

 

یاده تو با صدای من

 

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 1:24 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 دشنه زدی به دله مندله زخمی
دليکه تشنه ی دلت بودو، ميخواست با تو بمونه
حالا اين دلم شکسته، گوشه ی ديوونه خونه
ميخونه، که دلش، شده، ديوونه
از تو من گله ندارم، خودمو ميگم، چه آسون
شدم افسون، دلم داغونو
لبای تو ميخنده
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 1:11 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

باورم نشداونروز منم تو اون پارتی دعوت بودم، میخواستم تنها نباشم واسه این از یکی از دوستام خواستم که باهام به اون پارتی بیاد، فکر نمیکردم ازین دعوت اینقده خوشحال بشه، اون تموم شرایطه ظاهریو که یه دختر ممکن بود داشته باشه و پسر رو عاشق کنه داشت، اما من باطن واسم مهمتر بود، من اهل اینجور برنامه ها نبودم، فقطم واسه این میخواستم به اون پارتی برم که میدونستم یکی به اون پارتی میاد که خیلی وقته میخوام ببینمش و یه چیزیو بهش بگم، یه فرصت خوب که نباید از دست میدادم، سلام احوال پرسی با بروبچ شروع شد، و با اون هم مثه همه، بزن و بکوب شروع شد، و من تو حسرت یه صحبت کوتاه، بعد از ساعتی، یکم اوضاع آروم شد و من خودمو تونستم بهش نزدیک کنم، میخواستم بهش بگم که دوستش دارم. من: خیلی وقته ندیدمت، میخواستم یه چیزی بهت بگم، (یکی پرید وسط بهاره آخرشی) میخواستم یه چیزی بهت بگم، اون: چی، بگو، من: هیچی با کی اومدی؟ اون: با دوست پسرم، من: (بدون هیچ عکس العمل خاصی) ی) اه، پس کوش، چرا معرفیش نمیکنی؟ اون: راستش، امروز اینجا نیت بعده اینکه منو رسوند رفت مسافرت، من: چه حیف، سره فرصت بهم معرفیش کن، فعلاً... اون: باشه، حتماً... ازش دور شدم و اومدم قاطیه جمع، بزن بکوب شروع شد، دیگه اگه کسی دستمو می کشید مثه یکساعت پیش جو گیر نمیشدم که باهاش... اومدم تو حیاط، اعصابم بهم ریخته بود، دوست داشتم یه کاری بکنم که آرومم کنه، مثه دوستام تو این وقتها، سیگار بکشم، بنوشم، مغزم کار نمیکرد، میخواستم یکی از این کاریی که هرگز نکردم بکنم، تا بلکه آروم شم، آخرش تصمیم گرفتم با سوئیچم بازی کنم!، تا شاید اینطوری خودمو کنترل کنم، به خودم میگفتم، آخه احمق، آخه الاغ، نمیشد یه ماه پیش که دیدیدش بگی دوسش داری، همین یه کلمه، همین، یا میگفت نه یا آره، نه، آخه فرصت نشد، تو این فکرا بودم، که یکی از دوستام اومد، اه تو هم اومدی تو حیاط، آره حق داری، منم گوشام درد گرفت...

ادامه دارد...

توضیح: این یه داستانه، حتی یه نقطشم واقعی نیست، فکر کنم سه تا چهار پست دیگه تمومش کنم، و گمون کنم به سال آینده بخوره! خواستید پیگیرش باشید، هشتاد درصدشو امروز تو یکساعت نوشتم، هنوز بیست درصدش مونده، کلاً داستانه، دقت کنید، داستان! نبینم کسی ابراز همدردی کنه مثه پسته قبلی، من واسه سربازی ناراحتم، مینوسن غصه نخور، عشقو اینا کشکه! بابا واسم دعا کنید، سربازیه شایعه باشه! مشکلم کجا بود! اونا کی واسه من مشکله، فقط سربازیه مشکله!

و یه چیزم بگم: اگه تو پستها میخواین کفرمو در بیارین، از کلمات، های و بای و این شکلک استفاده کنید! آخه غرب زده ها اولاً فارسی را پاس بدارید، دوماً اینجا مگه خونست خداحافظی میکنید یا مگه با من چت کردید! به هر حال من ممکنه تا یکهفته دیگه نیام، سر نزدم، بی وفا نیستم، ممکنه دیدار دوباره یک سال طول بکشه!  حالا یکشنبه خبر میدم که هستم یا نه، امکان داره دوشنبه برم مشهد، نایب الزیارة ی همتون هستم.

یادم رفتا، سال نو رو هم پیشاپیش به همتون تبریک میگم، امیدوارم، سالی توپ، باحال، رمانتیک! و سراسر شادیو داشته باشید، قربونه همتون برم الهی (فیلم مکسو دیدید!) همتونو از دور میبوسم، سوء تعبیر نشه، فقط پسرا، دخترا نامحرمن! (استغفرالله) حالا دلگیر نشید، یه فکری میکنیم (البته کسی نفهمه یواشکی). تو این حدود دو ماهی (شیش فروردین میشه دو ماه) که باهاتون همکلام و همصحبت شدم امیدوارم ازم راضی بوده باشین، و شوخیا و حرفام نارحتتون نکرده باشه، که اگه واسه کسی اینطور بوده، عذر میخوام، بیاید با سال جدید قهرهای سال قبلو تبدیل به آشتی کنیم و کدورتها رو تبدیل به محبت، و همونطور که انتظار داریم دیگران باهامون رفتار کنن باهاشون رفتار کنیم، بیاید یه آدم جدید بشیم، بهتر از سال قبل و در آخر نصیحتم به عنوان یه داداش کوچولو به همتون اینه، قدره خودتونو بدونید، این خیلی مهمه، و بازم سال نو مبارک...

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 2:11 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

راستشو بخواین، امروز میخوام یکم از خودم بگم، من قبلاً یه آدمی بودم که خیلی چیزا روم تاثیر میگذاشت، اما الان نه با این اتفاقاتی که واسم افتاده فعلاً آرومم و بی خیال اما اگه اتفاق آخری بیافته، دیگه قشنگ قاطی میکنم! حالا واستون این شیش ماهو تعریف می کنم که ببینید شما اگه جای من بودید چه عکس العملی داشتید. خوب شهوریور امسال سه تا از فامیلامون تو یه سانحه ی رانندگی کشته شدن، یکماه گذشت و من با یکی از دوستام که خیلی باهاش جور بودم بهم زدم، با این دوستم و خواهرم، خیلی راحت بودم، و باهاشون درده دل میکردم، مشورت و غیره، البته این دوطرفه بود، خوب خواهرم واسه دانشگاه امتحان داد، کسیکه خیلی بهش وابسته بودم، اون دوستمم به خواست من برگشت، اما بعد یک ماه بازم رفت و منو واسه همیشه فراموش کرد! و اصلاً نفهمیدم چرا؟ خواهرم دانشگاه قبول شد، و رفت، من خیلی تنها شدم، کسی هم نداشتم که باهاش راحت صحبت کنم، تو زندگیم هیچوقت با دوستای پسرم راحت نبودم، یعنی دوست نداشتم که باهاشون درده دل کنم و ازین حرفا، همیشه از طرف اونا بوده، اما با دخترا همیشه زودتر قاطی میشم و به قول خودشون درکشون میکنم، خوب وقتی دوتا به قول خودمون سنگ صبورو از دست میدی سخته، خواهرم ازدواج کرد، من همون موقع، تو یه امتحان درسی که سرنوشت زندگیمو میتونست تغییر بده، افتادم، که ربطی به خط اصلی تحصیلم نداشت، اما مهم بود، افتادم و بعده اونم تو یه به اصطلاح کنکورم که اونم شبیه امتحان قبلی بود افتادم، سال 83 من بعد از حدود 8 ماه رژیم واسه لاغری، معافیه سربازیمو گرفتم، چهار روز پیش از رادیو جوان، برنامه ی آشغال جوانی به وقت فردا شنیدم، که تموم کسایی که این معافی رو گرفتن اگه مشکل تیروئید ندارن باید بیان سربازی!50،000  نفر هم به سربازی فراخونده شدن! چون تو این قانون اشتباه شده؟ منم مشکل تیروئید ندارم! و مصاحبه ی دو نفر رو پخش کرد که یکشون وقتی میخواست گواهینامه بگیره، بهش گفته بودن معافیت اعتبار نداره! خیلی جالبه، یعنی به همین راحتی دانشگاه، گواهینامه و غیره میماله! و باید برم سربازی! منی که بعد اون وزن کم کردن چه بلاهایی که به سرم نیومد و نزدیک بود از شرم راحت شن! هرچی هم جستجو کردم که منبع دیگه ای رو واسه این خبر پیدا کنم بجز اون رادیوی لعنتی نشد! نمیدونم، اگه این خبر واقعی باشه، تموم برنامه ریزیهای زندگیه من بهم میریزه و باید قیده کارشناسیو بزنم، خیلی مشکلات من پیش پا افتادست! اصلاً مشکلی نیست! نه؟ فقط دعام اینه که این خبر یه شوخی باشه، چون دارم داغون میشم.

اینم از کنتور وبلاگ، لامصب وبگذر یه روز کار میکنه یه روز نه، دیروز یعنی ۵ شنبه، من خودم ۴ بار رفتم توش! این آدمایی هم که نظر دادن رفتن، نوشته بازدید دیروز ۳! آخه این دیگه اوج اعصاب خرابیه!

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 0:15 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دستانم درازبود به امیده اینکه دستانم را بگیری اما افسوس، دستانم کرخت شد و تو دستانم را نگرفتی، چشمانم به در بود تا تو بیایی اما نیامدی، قلب پاره پاره ام را به مردم نشان دادم و گفتم ببینید این قلب عاشق بود، بخدا قسم این دل همیشه صادق بود، مردم به حالم گریستند و تو خندیدی و من بخشیدم، همه به من گفتند که تو دیوانه ای گفتم آری میدانم! چون هنوزم عاشق او هستم.

 

 نوشته شده در دو سال پیش، در وبلاگ پرهام نت

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 0:11 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آره خیلی تنهامدیگه کسی تحویلت نمیگیره، تنها شدی، آره خیلی تنها، تنها تر از اون سایه هایی که اسم وبلاگتو میسازه، نخند، یعنی بخند، این خندت از صد تا بغضم بدتره، ببین چطور این دمه عیدی مردمو... نه بابا من که ناراحت نیستم، تویی که به من گیر دادی، خوب تنهام که هستم که چی، این همه آدم مثه من، گریه کن آروم میشی، گریه کنم؟ هه هه اینو، مگه خُلم، آخه واسه چی؟ چه میدونم، مگه نمیگی تنهایی، ناراحتی دیگه حتماً، خوب گریه کنی سبک میشی، واسه این گفتم. برو بابا دلت خوشه، مسخره، تو برو سرت به کاره خودت باشه، اینقدرم به پرو پای من نپیچ، اونوقت میبینی که چقدر آروم میشم، اوکی بابا اوکی، چرا ترش می کنی؟ اگه دیگه لام تا کام حرف زدم، میرم بای. آره خیلی تنهام.

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 1:47 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

غلط کردم!قاضی: تو اونی نبودی که سه سال پیش حکمتو خودم دادم، یکماه بیشتر نیست آزاد شدی! جناب قاضی، من باره قبلی که محکوم شدم، فهمیدم رضای خدا در کارایی که من کردم نیست، قاضی: خوب الان چرا اینجایی؟ جناب قاضی من از اون کاره آخرم یه فیلم تهیه کرده بودم، فهمیدم باید پرتش بدم، اما یه دوستم که ازین ماجرا خبر داشت گفت فیلمو بده من، من برات از بینش میبرم، جناب قاضی اون به من پول داد و منم چون احتیاج داشتم فیلمو بهش دادم، اون قول داد که فیلمو از بین میبره، 1 هفته بعدش رفتم در خونه ی اون دختره تا اجازه بگیرم برای امر خیر برم خونشون، تا خدا اشتباهاتمو ببخشه، به سر کوچشون که رسیدم دیدم همه جا آگهیه ترحیمشو زدن، خیلی ناراحت شدم، نفهمیدم چرا، چند تا پسر منو با انگشت نشون هم میدادن، جناب قاضی من خیلی ناراحت بودم از یکی از همسایه هاشون پرسیدم چی شده، گفت خودکشی کرده، گفتم چرا، گفت میگن فیلمش با یه پسر پخش شده، آبروش رفته و خودکشی کرده، رفتم در خونشون زنگ آیفونو زدم باباش برداشت میخواستم بهش تسلیت بگم و بگم که این وصله ها به دخترتون نمیچسبه، که گفت چند لحظه وایسا، دیدم یه برنو دستشه، فهمیدم میخواد منو بزنه، یه تیر شلیک کرد به دستم خورد، خودمو با زحمت به بیمارستان رسوندم، نفهمیدم قضیه چیه، قاضی: تو یعنی نفهمیدی اون فیلمی که از دختره پخش شده فیلم تو و اون بوده! آقای قاضی من که فیلمو دادم به دوستم که اون پرتش بده! نه شما اشتباه می کنید قاضی: خوب آخه احمق اگه قرار بود پرتش بده چرا بهت پول داده، خب حتماً فهمیده دستم تنگه!، حالا چرا دختره خود کشی کرد، قاضی: چون همه رابطشو با تو دیده بودن، خب آقای قاضی مگه من رابطشو با خودم ندیدم؟ چرا اون موقع خودشو نکشت، قاضی: چون آبروش رفته بود، خوب چرا وقتی با من بود آبروش نرفته بود؟، قاضی: خفه شو، اون دوستتم تو اظهاراتش گفته فیلمو به این خاطر پخش کرده که همه بفهمن که رضای خدا در اینکاری که کردی نیست، فعلاً مدرک قابل قبولی از تو در دست نیست، فقط به 100 ضربه شلاق محکوم میشی اما دوستت با دستور جدید به اعدام میشه.

 

نکته: بچه هایی که تو پست قبل نظر دادید، جواب تک تکتون رو تو قسمت نظرات همون پست دادم، معمولاً این کارو سعی میکنم انجام بدم، پس به پستهایی که توش نظر دادین سر بزنید، البته ازین به بعد.

مهم: در مورد فیلم سیصد اینجا بخونید، این فیلم ایرانیا رو بصورت آدمای بدوی نشون داده، طومار، زیر رو علیه فیلم ۳۰۰ امضا کنید.

 

امضــــای طومـــــــار من امضا کردم تو هم اگه ایرانی هستی امضا کن.

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 0:50 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: عاشقانه و احساسی

ازین به بعد به درخواست شما واسه نوشته هام تصویر انتخاب میکنم، اونم تصویری که بیشترین ربطو به موضوع پست داشته باشه.

گفتگوی دو نفرهمیدونی خیلی دنبال این فرصت بودم، که بشینم و راحت باهات صحبت کنم، بهت بگم همونطور که خودتم ممکنه بدونی، خیلی وقته که بهت علاقه دارم، و اینم میدونم که گفته بودی خودم باید مستقیماً این علاقرو بهت بگم، روزگار با من خوب تا نکرد خودت بهتر از من میدونی، خیلی دوست داشتم این حرفا رو خیلی پیشتر بهت بگم، اما نتونستم... دوست داشتم یه کار خوب پیدا کنمو... میدونی من الان دارم زبان میخونم، آرزوم همیشه این بوده که تورو خوشبختت کنم، اما اگه الان پامو پیش بزارم، نمیشه، میدونی، خودم اینو نمیخوام، چون به نظر من خوشبختی فقط با پوله، منم که فعلاً پولی تو بساطم نیست، شاید در آینده این مشکلم حل بشه، و اگه تا اون موقع ازدواج نکرده باشی، با افتخار تورو عروس خونوادم میکنم، من از خیلی وقت پیش بهت علاقه داشتم و دارم، عشق من عشقه، هوس نیست، رو همین حساب اگه با هرکی ازدواج کنی من واست آرزوی خوشبختی میکنم، چون تنها خواسته ی من  خوشبختیه توئه، حالا یا با من که فکر نکنم بشه و یا بدون من، این حرفا رو هم فقط به این خاطر زدم که عُقدش رو دلم نمونه، همین (به نظر شما، عکس العمل دختره بعد از این حرفا چی میتونه باشه؟)

 

نکته: دلیل نمیشه هرچیو اینجا بنویسم، سرگذشت خودم باشه! اما نویسنده منم!

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 2:10 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: طنز تلخ

آخه من نمیدونم چرا وقتی به دختری میخوای کمک کنی و ثواب کنی و رضای خدا رو بجا بیاری همه یه دید بد دارن، من فقط و فقط به این خاطر اون دخترو سوار ماشینم کردم چون هوا سرد بود و گفتم رضای خدا در اینه که من برسونمش، فقطم به این خاطر بهش شماره دادم که اگه بازم هوا سرد بود به من یه زنگ بزنه و من برسونمش که ثواب رسوندنش برای من باشه، خوب باره بعدی که دیدمش بوسیدمش اونم زد تو گوشم، اما فقط و فقط به این دلیل که خدای نکرده کمبود محبت نداشته باشه و به راه خلاف کشیده نشه و من گفتم رضای خدا در بوسه ی منه! و من فقط و فقط میخواستم این کمبودو جبران کنم!، وقتی زد تو گوشم، اون دستیو که باهاش تو گوشم زده بودو گرفتم و بوسیدم و بهش گفتم فقط و فقط به این خاطر من اینکارو کردم تا تو احساس کنی یکی هست که پشتیبانته و یکی هست که دوستت داره!، خب اونم منطقی بود و فهمید!، بارهای بعدی که دیدمش با هم صمیمی تر می شدیم و منم رضای خدا رو بجا میآوردم! فقط و فقط  به این دلیل وقتی خونه خلوت بود به خونمون دعوتش کردم، که خدا راضی نمیشه، این دختر معذب باشه یا خجالت بکشه، خب دیگه برای اینکه ثواب تکمیل بشه سنت خدا و پیغمبرو بجا آوردم! خب فکر می کردم رضای خدا در اینه اما اینبار دختر خلاف این فکر کرد و از من شکایت کرد، جناب قاضی، اعضای محترم هیئت منصفه آیا شما با وجود این دیدگاه اسلامی من، که در صدر تمام کارهاش رضای خدا رو قرار میده، این مجازات رو حق من میدونید! قاضی: ببریدش بیروننننننننننننن

 

ادامه دارد...

 

پ.ن(پایان نامه): نداره

سخنگو: من چی باید بگم؟ به من چیزی ندادید!

ن.گ(نتیجه گیری): نمیکنم

ب.ث(بچه مثبت): قبول دارم(چیو؟)

ب.ن(بچه منفی): اولاً که من ظاهرم اسلامی نیست! دوماً اگرم کاری بکنم همه میدونن خودم میخوام، من دینمو دوست دارم اما سبک زندگیه خودمو میخوام، به دیدنم کاری ندارم، اما به مقدساتش احترام میگذارم. (آفرین بابا)

 

محسن: این پست جزو پستای اول وبلاگ بود، چون من دوست داشتم این سبکو ادامه بدم دوباره میگذارمش، اینجا بچه مثبت و منفی، انتخابش سلیقه ایه، بجز بخش پایان نامه، تموم بخشها اختصاصیه این وبلاگه. 

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 16:39 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سعید، تو غلط میکنی آروزی مرگ کنی، مگه رفیقات مردن!

 

فازی، فازی دیگران حرفاشو سانسور میکنن، هیچی خودشم حرفاشو سانسور میکنه!

 

رضا، آقا مارو خجالت میدی، ما کجامون جذابه!

 

آهو، بابا آرزوتو بگو، شعر میگی!

 

کوچه گرد، دمت گرم آرزوتو پایم خیلی توپ بود بهش فکر نکرده بودم!

 

گندم، اگه به نظرت طرف ارزششو داره، الهی آمین!

 

دو همنفس، آرزوتو یه زره با کلاس بود، اما اینم خوبه!

 

دختر یخی، سیاست مداری خوشم اومد

 

شکیرا جان امیدوارم همه به عشقتمون برسیم!

 

بنیامین، اگه منو تو تورات دعوت میکنی الهی آرزوت برآورده شه!

 

دعا میکنم و دعا میکنیم همه به آرزوشون برسن، در مورد آرزوهای عشقی این دعارو میکنم به آرزوتون برسید، البته به شرطی که اون فردم به اندازه ی شما قلبش واستون بتپه!

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 21:32 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام طبق قولی که داده بودم یه سوال کوتاه میپرسم که جوابش، حداکثر یک جمله باشه، خوب سوال، شما فکر کنید که یه فرصتی گیرتون اومده، که می تونید یه آرزو بکنید، و اون آرزو هم حتماً برآورده میشه، خوب شما چه آرزویی می کنید؟

 

جوابای من و پسر عموم که هیچی در مورد آرزوی خودم بهش نگفتم!

 

حمید(پسر عموم): دوست دارم یه شهرام جزایری جدید بشم!

جوابه خودم، البته قبل از شنیدن جوابه اون! دوست داشتم داداش شهرام جزایری بودم! شد داستان جواب من و بنیامین به اینکه اگه یه شهر بسازیم چی توش میزنیم! هر دومون عشق موسیقی و در مورد آوردن خواننده، ساختن استودیو و این چیزا نوشته بودیم!

 

خوب بچه ها یه آهنگ از خودم! موزیکش یه موزیک گیتار خارجیه! که روی اتو رانه نرم افزای که امروز خریدم میومد! به محض شنیدن گفتم یه شعریو واسش بگم و شعرو روش تنظیم کنم! اینکارو کردم! نتیجه ی یک ساعت تلاش من یه آهنگ درومد که از 10 نمره بهش 7 نمره میدم، به نظرم خوب شده اما عالی نشده! یه آهنگه کلاً کامپیوتری! هدست+ادوبی اودیوشن، شاید خوشتون بیاد! دوست دارم دانلود کنید و نظرتونو بگید! انتقاد کنید! خیلی برام مهمه! همش 700 کیلوبایته! لطفاً، راستی اسمش دیگه رفتست شعرم تو خود کار اضافه شده و تو مدیا پلایر میاد.

 

اینم شعرش اما تو گوش ندید نمتونید بفهمید چطوری خونده میشه!

 

عشقه من، به اون چشمات، دیگه رفته

گرمیه دسته گرمت، دیگه رفته

عاشقت بودمو، افسوس، که تو نفهمیدی، عشقه منو

عشقه من، به اون نگاهت، دیگه رفته

بودنمون، کناره هم، دیگه رفته

 

دیگه رفته

 

دانلود، دیگه رفته با صدای من

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 1:12 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خیلی درد داره وقتی به خودت میگی دیگه عاشق کسی نمیشم، خیلی درد داره که رو همین حساب خیلی از آدمایی رو که خوب بودن و تو بعداً به این نکته پی می بری رو، از خودت میرونی، خیلی درد داره وقتی یکی با دوزو کلک میخواد نشون بده با توئه، از گلایه هات درس میگیره، ازت عذر خواهی میکنه، بهت میگه فقط واسه اینکه نمیخوام یه دوست به این خوبیو از دست بدم، اون 11 بار تورو به این رابطه ی دوستی بر میگردونه، این کاراش دله سنگتو آب میکنه، تو هم میگی آره تو بهترین دوست از این جنس بودی که من داشتم، تا لحظه ی آخر صمیمی تا لحظه ی آخر بدون مشکل، تو یه دوستیه صادقانه مثلاً، اما یکدفعه اون میگذاره میره، و عقده ی چرای رفتنو به دلت میگذاره، تو که تو همه ی رابطه ها همیشه دست پیشو داشتی اینبار پس میفتی، اینا تقاص اوناست که زجرشون دادی آره، خیلی درد داره که حسرت یک جواب به دلت بمونه، خیلی درد داره که بهترینی که بخیال تو بهترین بود، در واقع بدترین بودو تو چشمای کورتو باز نکرده بودی، خیلی درد داره با این همه سابقه تو ارتباط با اون جنسها، از پشت خنجر بخوری، خیلی درد داره، چون تو نه میتونی بخندی نه گریه کنی، تو دوست نداری نفرین کنی، چون تو ضعیف نیستی، آره خیلی درد داره، وقتی بفهمی که اون ارزش توهینم نداشته، هممون ازین دردا زیاد داریم، شمام خواستید از درداتون بگید، خودتونو سبک کنید.

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 17:57 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من اینترنت

 

اگه بدونید کانکت شدن به اینترنت چه لذتی واسم داره، از 79 که تا دو، سه سال بعدش اینجا خبری از فیلترینگ نبود، به اینور کلاً اینترنت جزئی از زندگیم شده و نصف زندگیم که ربط به تحصیلم هم داره اینجاست! من عاشق این جملم Your Computer Registering on the Networkخدایی جمله به این قشنگی سراغ دارید؟ اون زمان که چت روما خیلی پاک تر از الان بود، و الان شده یه مکانی واسه آدمای هوس باز کلاً دو ساله که تو چت روم نرفتم و با سه چهار نفر بیشتر هم تو این دو سال، اونم ماهی مثلاً یکبار چت نکردم، از چت متنفرم! تو فکر یه خط ADSL هستم، البته با سرعت 64 چون نه احتیاجی به پهنای باند زیاد دارم نه پولشو نه دلیل استفادشو، اینجا خیلی ارزون در میاد، و واسم خیلی به صرفست چون دیگه نه پول کارت میدم نه پول مخابرات، ADSL  اینجا اول 20 هزار تومن واسه نصب میگیرن، و با احتساب سه هزار تومن مخابرات میشه چیزی حدود ماهی 12،500 تومن، و حدود 6 تا 7 هزار تومن سود میکنم نسبت به کارتی، شمام اگه مثه من عشق نتید اینکارو حتماً بکنید، چون 24 ساعته کانکتید و فقط 12،500 خرج میکنید، مثه موویل تایپ میمونه اولش دردسر داره اما بعد آسایش فراوان، اونم با سرعتی دو برابر دایال آپ، البته اگه من اینکارو بکنم، دلم واسه اون پیام Your Computer Registering on the Network خیلی تنگ میشه، خدایی این از این پنجره ای که متنو توش نوشته پرینت میگیرم میکوبم به دیوار اتاقم!

 

پرسش شخصی

 

1- یه ژل خشک کننده ی براق کننده معرفی کنید، اگه میدونید، که به موهای سیخ سیخی یا نمیدونم شما چی میگید، زاگو؟ دیزل؟ به هر حال واسه اون مدل میخوام

 

2- یه نرم افزاری واسه ادیت صدا بهت معرفی کنید که افکتهایی از مدلهای محسن یگانه ای یا بنیامینی داشته باشه البته بغیر از

 

Adobe Audition 1.5, Sound forge, Cool edit, Magix studio 2005

 

یا یه نرم افزار واسه آهنگ سازی، البته بغیر از

 

FL studio va Muzys

 

 Dance ejay میگن نرم افزاره خوبیه واسه آهنگ سازی کسی باهاش کار کرده؟

 

و یه نرم افزاری واسه تدوین فیلم هست که میتونی نوشته های فارسی رو به صورت اونچه که تو فلش میبینیم توش به حرکت درآورد، اسمش یه چیزایی شبیه movie studio  هستش ازین نرم افزار کی خبر داره؟

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 1:5 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام من از امروز هر سه روز یه بار اینجا یه سوالی میپرسم، دوست دارم جواب بدید، خوب سوال، شما فکر کنید، دست بیل گیتس رو تو پولداری از پشت بستید، و یه زمین بزرگ در اختیار دارید، این زمین رو به شهری تبدیل می کنید، تو این شهر هر چی می خواید می سازید، و هر کاری میخواید میتونید بکنید، قانون دست شماست، تمام اماکن دست شماست، چون اینجا شهر شماست! و مال شماست!، خوب سوالا...

 

1- چه چیزایی تو این شهر می سازید

2- چه چیزایی میسازید، یا چه کارایی می کنید که امکانش تو ایران نیست!

3- چه چیزایی میسازید و چه کارایی می کنید که تو غرب هم امکانش نیست!

۴- شما میتونید به هر گروهی اجازه ی سکونت تو شهرتونو بدید، به چه گروه یا قومی این اجازرو نمیدید!

۵- تو شهر شما چیا سانسور میشه، و چیا غدقنه؟

 

فکر کنید و جواب بدید، جوابتون با اسمتون تو همین پست چاپ میشه! کلاً ایده ی جالبیه نه؟ فقط رو جوابا فکر کنید! خودسانسوری نکنید! تا 4 روز دیگه که سوال بعدیو بپرسم کلی وقت دارید! منم جوابای خودمو میدم نترسید.

نظرات من و سعید، کوچه گرد ، بنیامین و فازی فرشته رو میتونید تو ادامه ی مطلب بخونید، هنوزم منتظر نظر تو هستیم!

میدونید من فقط اینها رو نوشتم که عقاید شما رو بدونم، همین و همین، این یک خیاله که هیچوقت تو دنیا واقعی نمیشه، چون هرکی تو سرش یه شهر آرمانی داره، و هیچ شهری مثه دیگری نیست. به هر حال دوست داشتم شما با دیدی که نصبت به کشور خودمون دارید، که ادعا میکنه مردم سالاری دینی داره و واقعاً اینطور نیست، و یه کشوری مثله آمریکا که ادعا میکنه مردم سالاره و آزاد و اونم واقعاً اینطور نیست، با فکر به این موضوعات بیاین و بنویسین، من میدونستم اون شهری که شما مینویسید نه مثله ایرانه نه آمریکا، واسه نظر دادن هنوزم دیر نشده، به هر حال این تجربه ی اول من بود، سه شنبه اینجا بیاید، یک سوال که یک کلمه و حد اکثر یک جمله جوابشه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 2:1 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

I didn't feel good yesterday; I was kinda sad & heartsick; your memories refreshing my pains, so beauty days & moments, that you destroyed them. You showed me, I didn't should make my house o n the water & didn't should lean to air. Yeah, you also make me cry, cry, but not for your eyes, cry for your lies, cry for missed my beauty days, cry for your immoral. I never been averse from someone, even to my hostiles, but you made me averse from yourself; this averse one day was love, you don't have price of this really love, I arrive to moment, which your name is emetic for me & every time hears your name wanna to disgorge. I need to love as every one, but not your nasty love, I cleaned you from my mind. You don't know what love is meant? You, which I hope understand, know really mean of this divine word, & show your love to every one other you want, & stay wit h him, forever, not for a short time.

 

من دیروز حسه خوبی نداشتم، یکمی غمگینو  دلشکسته بودم، خاطراتت غمامو تازه می کنه، چه روزها و لحظه های قشنگی، که تو خرابشون کردی، تو به من نشون دادی، که نباید خونمو روی آب بسازمو نباید به باد تکیه بدم. آره، تو گریمم میندازی، گریه، اما نه واسه چشمات، گریه واسه دروغات، گریه واسه از دست دادن روزهای قشنگم، گریه واسه بد سیرت بودنت، من هیچوقت از کسی متنفر نبودم، حتی از دشمنام، اما تو منو از خودت متنفر کردی، این تنفر یه روز عشق بود، تو ارزشه این عشقه واقعیو نداشتی، من به لحظه ای رسیدم، که اسمت واسم تهوع آوره و هر موقع اسمتو میشنوم میخواد حالم بهم بخوره. منم به عشق مثه همه احتیاج دارم، اما نه عشقه کثیف تو، من تورو از خاطرم پاک کردم. تو که نمیدونی معنیه عشق چیه؟ تو، که من امیدوارم معنیه واقعیه این کلمه ی الهی رو بفهمی، و عشقتو به هرکی دیگه میخوای نشون بدی، و باهاش بمونی، برای همیشه، نه واسه یه زمان کوتاه.

 

من اصلاً انگلیسیم خوب نیست و ادعایی ندارم! اما واسه اینکه کسایی که از این زبان اطلاع کمی دارن و میخوان لااقل به این حد برسن که مثه من بتونن یه متنه سادرو بنویسن و متنارو درک کنن معنیه فارسی رو مینویسم، همین چک کردن معنیه فارسی با انگلیسی، خیلی میتونه تو موندن کلمات و جمله ها تو خاطر در نتیجه پیشرفت زبان موثر باشه، امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره، و الا دلیلی واسه ترجمه ی نوشته های انگلیسیم ندارم

دو کلمه ای رو که من تو این متن نوشتم و تو لهجه ی آمریکایی استفاده میشه رو واسه آشناییتون معنیشو مینویسم

 

Kinda (kind of) mean somewhat, to Persian mean "Ghadri"

Wanna (to Want) mean desire, to Persian mean "Khastan, Mayel Bodan"

 

در مورد پست حالنامه-۱ کسی نظر نداد، یعنی یکنفر نبود بخونتش! من شاکیم! یه سبک جدید ساختم اما همه بی توجه بودن

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 1:59 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روزا رو شمردم و شمردم، آخ که چقدر این چند روز سخت گذشت، تو که اون بالا نشستی من همیشه تورو بهترین دوسته خودم می دونم، اگه به امید تو نبودم فکر نکنم الان راحت نشسته بودم، میدونی چیه وقتی خوشحال بودم اسمتو آوردم، وقتی ناراحت بودم صدات زدم، وقتی خواستم خطایی کنم به یاده تو افتادم و شرمنده شدم، به لطف رفاقتت جاده ی زندگی رو تا به حال مستقیم رفتم، و فقط یه چیز ازت خواستم که هنوز به من ندادی، اما بازم با خنده ازت گلایه کردم، بعضیا می گن گلایه از اون استغفرالله، میگم بابا آدم که با دوستش این حرفا رو نداره، اصلا شاید تو منو دوسته خودت ندونی، اما بازم پزدوستی با تورو میدم، چی ازین بهتر که آدم دلشو به دوستی با شما خوش کنه، نه؟

 

این پست مال وبلاگه سابقمه دو سال پیش نوشتمش

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 18:9 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هنوزم باورم نمیشه، اونروزای خوب، اونروزایی که بودنمون کنار بهترین لحظه هامونو می ساخت به باد رفت، می خواستم کنارت بمونم، تا ابد تا همیشه، میخواستم همیشه چشماتو ببینم، میخواستم با صدای تو از خواب پا شم، میخواستم بودن تو امید زنگیم باشه، میخواستم...هنوزم میخوام، هنوزم به یادتم، با اینکه به یادم نیستی، هنوزم ازت دل نبریدم، با اینکه ازم دل بریدی، هنوزم، چشمام سراغتو میگیره، اما هنوز بهشون نگفتم، اون این همه مدت بهتون دروغ میگفت، هنوز به خودم نگفتم، اونیکه که دیدی خودش نبود، هنوزم میخوام که باشی، میدونم یه رویای محاله، میدونم اما با همین رویای محالم دلمو خوش میکنم، میگم شاید یه روزی بیاد که دستاشو بگیرم، یه روزی بیاد که عشقمو بفهمه، اما میدونم امکان نداره، اما من به این امید کوچیک زندم

 

اعصابم خرابه، اگه بتونم تحمل کنم که فکر نکنم، چند روزیو آپ نمیکنم، به طور میانگین روزی سه پست، خیلی زیاده، شایدم بیام و مطالبو یکروز در میان بنویسم

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 2:5 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همونطوری که تو پست من و دستای اون توضیح دادم، من به خواهرم خیلی وابسته بودم، این سالهای آخر یجورایی از هم دور شده بودیم، یجورایی من با دوستای خودم بودم، اونم با دوستای خودش، اما بازم حداقل تو روز میتونستیم یک ساعتو با هم حرف بزنیم، درد دل کنیم، اون واسه من یه مشاور بود که هیچوقت مثه اونو نداشتم، اون بود که خیلی جاها نشونم میداد کارم درسته یا نه، همیشه حرفاش برام دلچسب بود، عاشق لجبازیاش بودم، این آخریا به خودم اومدم که بیشتر باهاش باشمو مثه روزای بچگی با هم بزنیم بریم بیرون، بگردیم، خیلی دوست داشتم به اون روزای خوب برگردیم، اما دانشگاه قبول شد، گفتم باشه دانشگاهش تموم شد، براش برادری میکنمو اون روزایی رو که میخواست با من بره بیرونو تو ذوقش میزدمو جبران می کنم، آره میگفتم، و میخواستم اینطور بشه، فکرشو نمیکردم، عدل یه خواستگاری از غیب برسه و با خواهرم ازدواج کنه، من موندمو یه عقده، یه حسرت، یه ناراحتی ازینکه، من برادر خوبی واسه خواهرم نبودم، یه خواهری که واسش برادری نکردم، وقتی اسمش میاد، میدونم ازم دوره، میدونم دیگه حتی اون یکساعتم در روز نمیتونم باهاش صحبت کنم، میدونم دیگه عضو یه خونواده ی دیگست، میدونم دیگه تو بیرون رفتنامون، تو مسافرتامون شریک نیست، خیلی زجر داره، خیلی، تا اسمش میاد اشک تو چشمام جمع میشه دست خودم نیست، مادر و پدرم خیال میکنن من ازین ناراحتم که اون تو جمع ما نیست، میگن تو این جامعه یه دوماده خوب گیرمون اومده، باید خدا رو شکر کرد، اما اینارو باید به یه بچه ی کوچولو گفت، من ازینا ناراحت نیستم، ازین ناراحتم، که نمیتونم روزاییو که کنارش نبودم جبران کنم، ازین ناراحتم که بجز با هم بودن بچگی خاطره ی قشنگی از با هم بودنمون تو بزرگسالی نداره، اینا درده، هر وقت تو زندگیم من خواستم واسه دختری چه خواهرم چه دوستام بهترین باشم، فرصتها رو از دست دادم، مادرم نمیتونه درک کنه چون اگه بخوام اینارو به زبون بگم اشک امونم نمیده، فکر نکنم پسری حتی به این فکر کرده باشه، که آره من واسه خواهرم برادر خوبی نبودم، پس فکر نکنم حرفامو کسی درک کنه، من واسه دله خودم نوشتم، چون این حرفا مثه بغضی گلومو گرفته و ول نمیکنه

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 23:15 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام این دو عکس جدیدترین عکسهای ریکی مارتینِ که دیشب از طرف سایتش به ایمیلم اومد، گفتم شما رو هم بی نصیب نذارم، این عکسها مربوط میشه به کنسرت جدیدش تو پرتوریکو، همونطور که میدونید خودش اهل پرتوریکوئه، تو این عکسها اصلاً خوب نیفتاده، کلاً با این آلبوم آخرش (لایف) که پارسال داد بیرون قیافشو تغییر داد و بدنشو خالکوبی کرد، روی بازی چپش تصویر یک زنان عریان خالکوبی شده، که شاید بعداً عکسشو گذاشتم

عکسها رو در ادامه ی مطلب ببینید، اما آلبوم رو با دو کیفیت میتونید از پایین دانلود کنید.

دانلود آلبوم...

راستی دوست داشتم لااقل یکنفر در مورد مطلب حالنامه که یه سبک جدیده نظر بده، اما کسی نظر نداد، یه روز دیدید ازینجا پر گرفتم رفتم! عیب نداره، واستونم که مهم نیست، در اینجا رو گل بگیرم، حالا تا بعد...

منو بگو کلیپ بهنوش بختیاریو (کتی) واسه اینا گذاشتم دانلود کنن، گمون کنم تو یه مجلس عروسیه،  یه کلیپ کوتاست، به هر حال شما قدر میدونید! این کلیپ برای موبایله با فرمت 3gp ازینجا دانلود کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 3:43 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بهنوش با حجاب، بهنوش بی حجاب، در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 20:26 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به سبک نوشتن بعضی از وبلاگهای عصا قورت داده توجه کردید! خوب من ازین به بعد در قسمت حالنامه با این سبک از احوال روزم میگم البته با شیوه ی مخصوص خودم! که هم یه تنوعی بشه هم این سبکو تجربه کنم

 

گفتیم دل را به جاده بزنیم و با ماشین دورکی بزنیم، آلبوم زمستون افشین خواننده ی مرحوم زمان سابق در حال پخش بود، ما در جاده حرکت میکردیمو با دیدن جفتهایی که دستهای یکدیگر را در هم حلقه کرده بودند، به یاد روزهای شیرین گذشته می افتادیم، آن روزها که ما نیز دست در دست یار خیابانها را می پیمودیم، و کلمات عاشقانه را نثار هم میکردیم، آن خاطرات شیرین، تا مرز ابری کردن چشمانمان پیش رفت، به خود آمدیدم و فهمیدیم دیریست که دگر از آن کلمات دلبرانه و عاشقانه که همیشه بر زبانمان جاری بود، خبری نیست، و وجودمان رنگ عشق را گم کرده است، به یاد زجرهایی که به عشقهایمان داده بودیم افتادیم، و گفتیم بی خیال گور پدرشان! اما نه این آخری را خیلی دوست داشتیم، در زهنمان مرورش کردیم، واقعاً چه حیف شد پرید! کاش قفسی فراهم کرده بودیم! به یاد قاب عکسی افتادیم که گوشه ی میزمان خودنمایی می کرد و روزی، روزگاری عکس آن دلبر شیرین را در خود داشت، به یاده روزی افتادیم، که با آتش به جان، عکس آن بخت برگشته افتادیم، کاش بعد از بیرون کردنش از قلبمان لااقل عکسش را نگاه میداشتیم، چه افسوس که دیر به عشق فراوانمان به او پی بردیم، چه افسوس که دیر این حس را درک کردیم، چه افسوس که او را با ماشین حسابی که برای دیگران ساخته بودیم محاسبه کردیم، مدتی نگذشت که فهمیدیم ناگهان چقدر زود دیر می شود، و ما چون قول دادیم باید تا نیم ساعت دگر به منزل برسیم، و نیز میبایست کارهایمان را برای فردا جور می کردیم که مشکلی پیش نیاید، آری عشق مهم نیست، کارهای دیگر مهمتر است! وقت بسیار است برای این مسخره بازیها، پس آلبوم افشین جدید را در پخش گذاشتیم به آهنگ بی خیال که رسید، به معنایش فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که غمو دنیا را بی خیال، غصه ی فردا را بی خیال!  

 

نظر تو واسه من خیلی مهمه، پس نظر یادت نره

 

یه چیز بی ربط، توجه کردید که چطور پخش سریال افسران پلیسو تعطیل کردن!

 

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 1:10 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نکاتی در مورد آرایش بهتر صورت برای دختر خانوما


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 0:43 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی یاد اونروزایی میافتم، که دست همو میگرفتیم با هم میرفتیم مدرسه وو میومدیم... یه دیوار مدرسه ی منو اونو از هم جا میکرد، این دیوار یه درم داشت که یه سوراخ کوچیک داشت، من کلاس پنجم بودم، اون دوم، گاهی وقتها زنگهای تفریح میومدیم پشت اون در و ازون سوراخ آه ه ه... احوال همدیگرو میپرسدیم، خیلی روزای خوبی بود، خیلی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 1:16 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کاشکی یه دستی بود، دستامو میگرفت، اشکامو پاک میکردو پیشونیشو میگذاشت رو پیشونیمو با همون دستا گونه هامو فشار میدادو میگفت دیگه گریه نکیا، حالا که من اینجام، درست عین یه مادر که میخواد به بچش محبت کنه، منم سرمو میگذاشتم رو شونشو بهش میگفتم، میدونی خیلی، خیلی تنها بودم، اونم میگفت میدونم، میگفتم چرا رفتی، با گریه میگفت نپرس قول میدم دیگه ترکت نکنم، منم دوباره بغضی گلومو میگرفت، تو آغوشش میگرفتم، عطره تنشو حس میکردم، احساس میکردم دیگه با اونم، تا همیشه، چشمامو یه لحظه بستم، اما وقتی که دوباره باز کردم، دیدم همش خواب بوده، آره همش خواب بوده، به تنهایی خودم یه لبخند درد آور زدم، و با انگشت شصتم قطره اشکیو که مهمون چشمم شده بودو پاک کردم و اون انگشتو بوسیدم، به یاد قطره های اشکی که به یاد من ریختی، همون لحظه از خدا واسه تو آرزوی خوشبختی کردمو دوباره چشمامو بستم...

 

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 19:44 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام اینم هدیه ی خفن من به شما، کلیپهای گروه لودگر که یه گروه راک فنلاندیه، این گروه از عشقو، مرگ و کلاً مسائل +۱۸ تو کلیپاشون میگن، جالبه که شخصیتهای اصلی این کلیپها آدمکایی هستند که با نرم افزار فلش ساخته شدن! این کلیپها به حدی معروفن که حتی از MTV هم پخش شدن، این گروه میگن عاشق مرگن! حتی یه آهنگی به این اسمن دارن! این کلیپها رو میتونید از این سایتشون بگیرید، http://www.lodger.tv اینجا هیچ لینکی نیست که مستقیم شما رو به صفحه ی کلیپها برسونه شما باید با استفاده از شکلکهایی که وجود داره بر اساس ترکیبی که کنار صفحه کشیده به صفحه ی کلیپها برسید، خودتون میفهمید، مشکلی داشتید کامنت بزارید، این نکته رو هم بگم که کلیپها +۱۸ ساله ها!

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 22:52 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 ::بگو چی بود گناهم::

 

پر نگیر از تو شبهام

با من بمون تو رویام

بدون که بی تو تنهام ۲

 

این قصه ی عشقمون

نگو دیگه تمومه

با من بودن حرومه

دیگه بسه بهونه

 

پر نگیر از نگاهم

امیدو، تکیه گاهم

 

ای آخرین پناهم

بگو چی بود گناهم

 

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 1:25 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin