تبليغاتX
پسر سایه ها
من روی صحبتم با کساییه که آی پیاشونو هر روز میبینم و متوجه میشم هر روز میان به این وبلاگ چرا نظر نمیدید؟ لااقل بگید چیه این وبلاگ براتون جالبه که اینجا میاید؟
+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 1:1 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آقا بهرام یه کارت دو ساعته بده به من، بیا... پولش چی؟ بزار به حسابمون، بده من کارتو، بده، گمشو پول بیار بعد، آقا بهرام اذیت نکن، تِرَش ایملتم، تهه فرند لیستتم، اذیت نکن جون پروفایله دختر کشت، این یه بارو فقط، نه نمیشه، حسابت پره، هر بار عین اسپم میای تو لینک باکسه ما بابا دست از سرمون وردار، آقا بهرام منت سرت نمیذارم، اما کی دعوت نامه ی ارکاتو واست فرستاد؟ کی دعوتنامه ی جی میل بهت داد، خوب که چی هزار بار بیشترشو ازم نفع بردی نبردی؟ حالا تو بزرگی کن، کارت نده، فقط 10 دقیقه بزار بیام تو ایمیلامو چک کنم، نه نمیشه!، بابا تورو خدا از خماری مردم لااقل بزار آفامو چک کنم فقط 5 دقیقه، عوضش یه دعوتنامه بهت میدم که 5 گیگا فضای مجانی رو اینترنت داشته باشی یه وبلاگم برات میزنم، باشه اما به شرطی که همین الان بسازی و بفرستی، باشه، من خاکتم، اوه ه ه ببین کی آف داده، بسه 5 دقیقه تموم شد، بابا بزار جوابشو بدم، نه نمیشه، دعوتنامتو بده، بزار لوگین کنم، این دعوتنامه ی اچ اف فور لایف... (نیم ساعت بعد)، اینم یه وبلاگه توپ، اسمشو چی گذاشتی، پسر سایه ها، اینم آدرسش boyshad.blogfa.com  حالا میزاری ایملمو چک کنم؟، گمشو برو بیرون، دعوتنامه ی جاییو نمیخوای من عوضش ایمیلامو چک کنم؟ های فایوی، تبیانی، چه میدونم، تورو خداااااا، بیا، بیا چک کن دلم به حالت میسوزه، (بعد چک کردن ایمیلا) نوکرتم، خدا هیچوقت از زندگی دیسیت نکنه، خدا چراغه زندگیتو خاموش نکنه، خدا کنه همیشه آنلاین باشی، الهی کامپیوتر زندگیت ویروسی نشه! بسه دیگه، بزن به چاکککککککک

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 0:27 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سلام این پست برای من از هر پستی مهمتره، اینجا جوابیه به پستهاست و اگه حرفی زده بشه که احتیاج به اظهار نظر یا جوابیه داشته باشه تو قسمت جوابیه جواب میدم، میدونید وقتی یکی راجع به حرفام نظر میده منو خیلی خوشحال میکنه، لااقل ازون نظرا بهتره که مینویسن وبلاگ خوبی داری و همین، میدونید اما همیشه تو نظر دادن یه نکته رو باید مد نظر داشت اونم اینه که بفهمید طرف چی میگه! بعد نظر بدید، تیکه های یه حرفو نخونید بعد بیاید نظر بدید، (اینارو بطور کلی میگم) من هیچوقت اینکارو نمیکنم
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 19:26 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
روزها میانو میرن، هوا بازم ابریه، خوبه لااقل این غم با دلم تفاهم داره، راستش نمیدونم از چی بگم وقتی که میبینم کسی نمیتونه جای تورو برام بگیره، شک میکنم، میگم نکنه که من...نه نه نه، اصلاً نمیخوام بهش فکر کنم، تو فقط جز معدود موجوداتی بودی که از سد قلب من گذشتی همین!
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 0:43 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من تو سال 83 به مدت یکماه اینکارو انجام دادم و از هر ایمیلی که به یک گروه بیست نفره میل میدادم  بین 8 تا 14 نفر گول میخوردن، که برای این کار من با وجوده شناختی که داشتم، پنج پیج و پنج میل ساختم، اگه توضیح ندم مبتدیا میگن عجب خالی بندیه ها!؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 1:48 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هرکی این آهنگ آلاباو (که یه اسم دخترونست)، از انریکو رو نشنیده بگوشه چون حتماً خوشش میاد، یه اسپانیش (به قول غربیا لاتین) با یه ریتم نسبتاً تند، به نظرم از بایلاموس خیلی قشنگتره، به همراه ترجمش، من سعی میکنم ترجمه ها رو به شعر فارسی نزدیک کنم، متن انگلیسی و ترجمه در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 1:18 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همه ی ما قبول داریم که خدا عالمه، داناست، از اسرار عالم خبر داره، خوب ما انسانها وقتی وسیله ای رو اختراع میکنیم از تمام کاراییهاش و کارایی که نمیتونه انجام بده خبر داریم، به نظر شما خدا نمیتونه بندشو کامل بشناسه؟ یعنی با این همه قدرت نمیتونه بفهمه که این بندش وقتی بیاد تو دنیا چه کارایی رو میکنه و چه کارایی رو انجام نمیده، یعنی خدا نمیتونه بفهمه که این بندش میتونه جلوی هوسهای شیطانیشو بگیره و این عمرو به پایان برسونه یا نه؟ اگه این حرفارو قبول دارید ادامه ی مطلبو بخونید

 

خوب اگه خدا به همه اینا آگاهه چرا انسانو به دنیا میاره؟ اگه میدونه پروندش چطور میشه بفرسته به بهشت و اگر نه به جهنم، خوب یه سوال ممکنه برای آدمایی که یکم باهوشن پیش بیاد، کلاً بهشتیا اعتراضی ندارن که اومدن بهشت، اما ممکنه اگه خدا یه بنده ای رو بفرسته جهنم، اون بنده بخدا بگه که خدا من شاید میتونستم تو دنیا کار خیر کنم و بیام بهشت! خوب خدا میتونه فقط بنده های بدشو به دنیا بفرسته تا تلاش کنن خوب بشن و اگه پاک از دنیا برن به بهشت موعود برسن. نکنه ما بدیم! فکر نمیکنم اینطور باشه اما یه چیزه دیگه، خدا یه کار دیگه رو میتونه بکنه، مثلاً چرا جلوی بوجود آمدن آدمایی مثه صدام، بوش، و کلاً آدمای کثیفی رو که به مردم ضرر میزنن رو نمیگیره!، اگه میگرفت، دیگه دنیا بد نبود، دیگه قرار نبود قیام امام حسین شکل بگیره، جنگهای جهانی پیش بیان، این همه جنگ بشه، فشار اقتصادی پیش بیاد، مردم بخاطر پول بیشتر فاسد بشن، یک سری آدم تو دنیا خوش باشن و یک سری بدبخت بعد بیان به مردم حالی کنن که اینا امتحان خداست، و وقتی خدا یه بنده رو زیاد دوست داشته باشه زجرش میده! نکنه خدا با اینکه میدونه اینا کثیفن و کثیف میمیرن، هنوزم منتظره که شاید دقیقه ی نود توبه کنن، شایدم میخواد جهنمش خالی نباشه، کلاً من از کار این خدا سر در نمیارم، اما عاشقشم چیکار کنم!

 

اگه مختون رو به چالش کشیدم و باعث شدم گیج بشین معذرت میخوام، اما میخوام بدونم شما چی فکر میکنید؟

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 1:16 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بعضی وقتها فکر میکنم، ایران واقعاً چرا اینطوریه؟، چرا هیچکی حرفش با عملش یکی نیست، چرا مردم دورو شدن؟

میدونید، من میگم هرکی، هرکجا، هر طور میخواد زندگی کنه، کسی نمیتونه بگه اینکارو بکن اینکارو نکن، میگن امر به معروف و نهی از منکر، بابا تو برو خودتو درست کن! از خودت مطمئن شو، بعد بیا بگو اینکاری که تو میکنی اشتباست، امر به معروف و نهی از منکر کار یه جوجه بسیجی نیست، کار یه مامور نیروی انتظامی نیست، تو این دوره زمونه هرکی میدونه چه کاری خوبه چه کاری بد، هر کی اون دنیا جوابگوی اعمال خودشه، تو سعی کن خدارو از خودت راضی نگه داری، چیکار داری که فلانی کار خلاف میکنه، اونم جواب خداشو خودش میده، به تو هیچ ربطی نداره

 

شاعر تموم این حرفای منو تو یه بیت گفته:

من اگر نیکم اگر بد   تو برو خود را باش

که گناهه دگران    بر تو نخواهند نوشت

 

رحیم پور ازغدی جمله ی قشنگی گفت، گفت ما که نمیتونیم انسان کامل بشیم، اما سعی کنیم از انسانیت خارج نشیم، لااقل انسان بمونیم
+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 1:14 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کاشکی، آتیشم، میزدی

کاشکی، رگامو، میزدی

 

اما به دله، کوچیکه من

خنجرتو نمیزدی

 

دشمنام دلرحم تر بودن

بخدا عاشقم بودن

 

دله منو دست نزدن

تو دلو از ریشه زدی

 

قسمتی از شعر کاشکی از خودم

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 2:2 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اختصاصی پسر سایه ها

عکس و  آدرس وبسایت سه تا از بازیگران سریال افسران پلیس


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 19:50 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من خیلی روی پوست صورتم حساسم! ازونجایی که یه پسرم ممکنه عجیب باشه، اما توصیه هایی برای سلامت پوستهای چرب برای دخترها و پسرهایی که پوستشون چربه دارم، که چیکار کنن پوستشون بهترین جلوه رو داشته باشه، پس اگه مشتاقید ادامه ی مطلب رو بخونید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 1:24 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی رفتی، بی آشیوووون، بی سرپناه، توی خیابونا میگردم

وقتی رفتی، با یاددددددددت، نگاهت، دل به رویاهام میبندم

 

بگو میای، تا نمردم، تا نسوختم، از عشقه توووو

بگو میای، تا جون ندادم، دل به تو دادم، تنها بهونم
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 18:11 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آخرین سندگدلیهمون اوایل بهش گفتم ببین ازون دخترا خوشم نمیاد که تا تقی به توقی میخوره میگن با من ازدواج میکنی، ازونا که نیستی؟ گفت نه مگه مغز خر خوردم   

 

                      

                            


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 17:50 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوسته همشهری (کرمانشاهی) که میای تو وبلاگ من بدون نظر بیرون نرو
+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 0:26 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تبادل لینک: دوستان عزیزی که میاید وبلاگه من و قدم رو چشمای من میزارید، این وبلاگ هنوز توسط هیچ وبلاگ و وبسایتی لینکیده نشده، اگه از نوشته های من خوشتون میاد، یا دوست دارید به من لینک بدید، لینک بدید، و به این آیدی کامنت بزارید boyofshadow777 من در سریعترین زمان ممکن بهتون لینک میدم، میخوام ببینم چراغه اولو کی روشن میکنه!

 

تالار گفتمان: اگه میاید وبلاگ و معطلی نظر دادن رو دوست ندارید یه اسم تو تالار وارد کنید و پیامتونو بدید در عرض جیک ثانیه پیام میره تو صفحه

 

شعار روز: مطمئنی منو میخوای، جنسه فروخته شده پس گرفته نمی شودا!

 

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 2:20 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 آخه تو چطور میتونی اینقدر بی رحم باشی، میشه، واقعاً ازین قیافه ی معصوم بر میاد، که دلی به این سیاهی داشته باشه، این چشما، این نگاه، آخ...من این عکستو تا ابد نگه میدارم، وصیت میکنم عکستو توی کفنم بزارن، تا همه بدونن در مقابل آدمایی مثه تو آدمایی هم مثه من هستن که عشق فقط معنیه هوسو واسشون نمیده، میدونی دیگه نمیدونم چی بگم این اشکا امونم نمیده، میگن عکساشو پاره کن، اما من عکساتو بزرگ کردمو به دیواره اتاقی که رنگ غم گرفته کوبیدم، میگن از یادش ببر اما من هنوزم به صداهایی که پشت تلفن ازت ضبط کردم گوش میدم، گریه میکنم، گریه، اما میگن خجالت بکش مرد که گریه نمیکنه، میدونی میخوان همین بهونه ی خالی کردن خودمو ازم بگیرن، کاشکی میومدی، اما میدونم دیگه همه چی رو باختم

 

تمرین ترسیم ذهنی، یعنی وقتی اینو میخونید این تصویرا تو ذهنتون شکل بگیره البته، چون فلبداحه و تو فقط 5 دقیقه نوشتمش فکر نکنم جواب بده، الان میخوام برم لالا رو این موضوع ترسیم ذهنی فردا یه چیز جدید و قوی میسازم (میسازم برای من درست تر از مینویسمه، چون اینجا ساختم ننوشتم، درک می کنید؟ یعنی هدفم از نوشتن ساختن یه الگو بود)

 

من تو این وبلاگ دارم اتود میزنم تا اون سبک مورد علاقمو پیدا کنم یکماه فرصت بدید!

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 1:57 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی یکی حرف میزنه تو حرفش نپر چون اصولا طبق قوانین فیفا پریدن طرف یک نفر منجر به خطا میشه و احتمال کارت زرد داره!؟ وقتی فرصت انجام یک کاری رو داری اون کارو از دست نده چون اصولا طبق قوانین فیفا موقعیت تک به تک در بدترین حالت 70% احتمال گل داره. وقتی یه کسی رو دوست داری که یکی دیگم بهش علاقه داره طرفش نرو چون اصولا طبق قوانین فیفا ممکنه تو تله آفساید گیر کنی و هیچوقت به گل نرسی!؟ وقتی یکی تو رو از خودت روند اصلا ناراحت نشو چون اصولا طبق قوانین فیفا هر توپی که اوت بشه دوباره به زمین بر می گرده!؟ هیچوقت از پشت به کسی خنجر نزن چون اصولا طبق قوانین فیفا تکل از پشت کارت قرمز داره!؟ در کارهات با دیگران همکاری کن چون اصولا طبق قوانین فیفا تیمی برندست که خوب پاسگاری میکنه!؟ وقتی بخوبی کاراتو انجام دادی باید منتظر دیدن موفقیتت باشی چون اصولا طبق قوانین فیفا یه ضربه ی دقیق و حساب شده به سمت دروازه به احتمال زیاد گله!؟ وقتی که از کارت خسته شدی به خودت استراحت بده چون اصولا طبق قوانین فیفا فوتبال دو نیمست تازه وقت اضافم داره!؟ الان دیگه دقیقه نوده من شد و اصولا طبق قوانین فیفا بازی تمومه به امیده اینکه همتون گل طلایی بزنین...........آخیش!؟

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 1:10 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من بالاخره اینجا نوشتنو شروع کردم، ۱ هفته ای روی طراحی قالب میهن بلاگ کار کردم و کل برنامه ریزیم برای اون وبلاگ بود، اما با مشکلات عجیب غریبی که واسم پیش اومد، دیگه اومدم بلاگفا و این قالبه اوریجینالو تو ۴، ۵ ساعت تغییر دادم که نتیجه شد این، نمیدونم خوب شده یا بد اما نظر بدید، من روی لینک ثابتهای میهن بلاگ و سایر امکاناتش حساب کرده بودم اما نشد! این وبلاگ رو بدون دونستن قوانین خاص خودش نمیشه خوند باید اول توضیحاتمو بخونید بعد شروع به خوندن کنید اینجا ۱۵ پست رو تو ۲۰ دقیقه پست کردم تنوع تو مطالب زیاد نیست چون وقتمو میهن بلاگ دود کرد، اما مطالب به جز چند تا در نوع خودش جالبه نظر بدید به هر حال، توی قسمت موضوعات مطالب لینک "قوانین این وبلاگ" رو میذارم اول با دقت بخونید بعد برید سرغ خوندن مطالب، اینجا هیچ حرفی مسخره نیست! الان دیگه ۳:۳۰ صبح جمعست و با لاخره از ساعت ۱۱:۳۰ که من پای اینم تمومش کردم من میرم لالا بای.
+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 3:25 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: خیلی محرمانه

چرا من، چرا من، چرااااااااا؟ چرا من باید کسیرو که دوست دارم از دست بدم؟ چرا خدایا مگه نمیگن بنده های خوبت بد نمیبینن؟ نکنه من اینقده واست خوبم که هی باید امتحانای سختتو پاس کنم؟ نه، نه ه ه ه، خدایا هر چی گفتی گفتم شکرت اما این یکیرو نیستم، نیستممممم، نمیتونم فراموشش کنم، نمیشه، به خودت قسم نمیشه! الان میدونی چیکار میکنم مست میکنم بد میشم از خودم در میرم، ببینم دست ازین امتحانات بر میداری!، پیشخدمتم که دختره، الان یه آبجو سفارش میدم حال کنی!

Me: a beer please

Maid: ok

Maid: here you are

Me: thanks

چیه؟ تعجب میکنی، عصبانی شدی؟ چی میگی! چیه باز! خدایا از دست تو، بابا من میخوام اینو بخورم میخوام بد باشم گیر نده دیگه! شیطون داره گولم میزنه؟ شیطون کیلو چنده، خودم شیطون میشم، فکر میکنی اینکاره نیستم؟ الان مخ اون دخترم میزنم تا عصبانیتت کامل بشه

Me: (with symbol) just a moment!

Maid: yes!

Me: can I ask a question

Maid: of course

Me: do you have boyfriend?

  Maid: y… no right now!

Me: ok, that's good! Can I give u my number...? Till know together more... in the future

Maid: certainly!

Me: ok that is… call me, make me happy

Maid: sure, at this instant babye, see you soon

Me: me too, bye, of course now! Nice to see you

Mail: (Smile)

 حال کردی الان اینو میخورم، مست میشم میزنم تو اون دنیا هم تو منو فراموش کنی هم من اونو! فکر کردی! با اون دخترم میپرم اصلاً هر کاری میکنم! چی میگی! یه لیوانو یه نفس رفتم بالا! نمیدونم هرچی بیشتر میگذشت بیشتر نمیدونم بگم گیج، سر مست، یه حالت شبیه خوشی بهم دست میداد، انگار تو این دنیا یه لُرد بودم. نه غمه عشقی نه فکری تو یه فاز دیگه! خدام دیگه وجدانمو بیدار نمیکرد! چقدر فاز میداد وای، پا شدم که برم پول زهر ماری رو حساب کنم، جیبم کجاست؟ کیفم کو، آخخخخخخخخخخ، چی شد، چرا من افتادم؟ دستم تو این کشو چیکار میکنه؟ من کجام؟....................... اه چرا از رو تختم افتادم؟ این دستم چرا تو این کشوئه؟ خواب میدیدم انگار، خوابم چییی بود؟ اه اه دیر شد برم نمازمو بخونم خوب شد بیدار شدم و الا قضا میشد.

 

پ.ن: ندارد

سخنگو: تمام این مقاله تمام و کمال تکذیب می شود

ن.گ: با خدا کل کل نکنید!

ب.ث: هر کسی مسئول کارای خودشه، اما خوشحالم که اهل این کارا نیستی

ب.ن: نمیشد قسمت دخترشو اضافه میکردی، به نظر من میاوردی بهش آبجو تعارف می کردیو............. (به علت برخی از مسائل بقیش سانسور شد بی ادب)

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 3:10 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: خیلی نه زیاد مهم

گاهی وقتها چیزا اونجوری پیش میرن که نمیخوای، گاهی وقتها زندگی اونطور میگرده که باب میل تو نیست، گاهی وقتها مجبوری یه کارایی رو انجام بدی، که اصلاً ازشون راضی نیستی، گاهی وقتهام مجبوری دل یکی رو ناخواسته بشکنی، حتماً هر کدوم ازین حرفهایی که من نوشتم تا به حال واستون اگه کلش پیش نیومده باشه لااقل یکی دو تاش پیش اومده؟ آره زندگی اینطوریه، گاهی وقتها میشه میدونی یه دختری از تو خوشش میاد و تو هم ازین قضیه بدت نمیاد، اما میبینی مادرش از ارتباط تو و اون راضی نیست، یجورایی انگار قول دخترشو به یکی دیگه داده! اینجور وقتها که فکر نمیکنم توئی که داری اینو میخونی برات پیش اومده باشه (اگه اومده بگو)، تحمل این قضیه خیلی سخته، چون عین ساندویچ میشی! نه میشه دله دخترو شکست نه دله مادرو، طرف هر کدوم رو بگیری اون طرف ناراحت میشه، طوری که دختر دنبال هر فرصتی میگرده که سر صحبت رو با تو باز کنه یک دفعه نگاه های معنی دار مامانش به تو شروع میشه! (که بر خلاف علاقه ی مادره به تو دوست نداره دخترش با تو ازدواج کنه و قولشو به کی دیگه داده) واقعاً خیلی سخته، حالا به این مادره سنتی بیا حالی کن بابا این دختره توئه که میخواد با من صحبت کنه! من کاره ای نیستم! تازه چرا فکر میکنی تهه این صحبتهای دوستانه ی فامیلی! میشه ازدواج! حالا هی این قضیه کش پیدا میکنه و چون فامیلن با هم میزنید میرید پارک! اونجا دختره بهت میگه اینارو ول کن بیا من و تو بریم چرخ و فلک سوار شیم! منم یه نگاه به مادره، ببین الان دیر وقته حالش نیست، حالا هی از دختره اصرار و از من انکار، اون لحظه مغزم داشت میترکید تا به حال تو همچین موقعیتی گرفتار نشده بودم! دختره هم آخر سر قهر میکنه که من تنهایی میرم اصلاً نمیخواد بیای (حالا منم هر چند تو شکستن دل دخترا بی رحمم اما این یکیرو نمیتونم!) تو دله خودم گفتم بی خیال مادره، اومدم! شروع کرد به صحبت کردن با من و موشکافی زندگی خصوصی من، چون هر چند سال یکبار همدیگرو میبینیم! انگار بهترین فرصت تو این چند روز گیرش اومده بود، اون هی حرف میزد و من چشمم ازین بالا به مامانش بود که معلوم بود چاقو میزدی خونش درنمیومد، هی میخواستم بگم مادرت ازین که تو با من صحبت کنی خوشحال نمیشه تا حروف اول جملرو میگفتم نمیتونستم ادامه بدم! خوشبختانه اونشب گذشت اما مادرش به خواهره کوچیکم گفته بود اون دو تا با هم رفتن! روزه بعدشم که انگار حرفای اونشب بعضی چیزاش جامونده! تو حیاط خونه ی فامیلمون گفت بیا بدمینتون! منم که میدونستم اینا فقط یکراهیه برای صحبت کردن با من! گفتم باشه! بازی بدمینتون ما کشید به این قضیه که تو چرا زود میخوای برگردی! کلک نکنه خبراییه! دوست دخترات منتظرتن! منم با این وجود که میدونستم ممکنه بچه ها چیزیو بروز داده باشن گفتم، من! دوست دختر! بابا بیخیال کی با من دوست میشه با این قیافه! گفت: از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به زیر دارد، گفتم آها منظورت همون برعکسشه؟ (باخنده آره همون) راستش، من میدونی چرا میخوام برگردم (کاملاً تو این صحنه جدی بودم، اصولاً کسی نمیتونه بفهمه کدوم حرفم جدیه کدوم شوخی بجر مامانم!) ولش کن، (نه نه حرفتو بزن!) دلم برای استادمون تنگ شده! (من میگم تو یه کلکی تو کارته، اسم استادت خانومه کی!؟) استادمون آقای رستمی!؟ (تو یعنی دلت برای استادتون که یه مرده تنگ شده بعدم میگی که من باور کنم!؟) راستش میدونی آره از بس باهاش شوخی میکردم و سر بسرش میذاشتم که برام عادت شده! (باور کردم!) من تا به حال بهت دروغ گفتم!.......البته این داستان هنوز ادامه دارد!

 

پ.ن: در این جور مواقع دختر براتون مهمتر باشه

سخنگو: چیزی رو تکذیب نمیکنیم!

تاکید: برای تکراری نشدن پستها خودسانسوری مینماییم (در آینده)

ن.گ: هیچ چیزی باعث نشه اونکاریو که دوست دارید انجام ندید

ب.ث: گریه میکنیم! امیدواریم همه به عشقشان برسند (الهی بمیرم، حتماً دلش خیلی پره)

ب.ن: ما بودیم مامانرو یجوری میپیچوندیم که هی بپیچه، تو خیلی بی عرضه و بی شعور و بی اعتماد به نفسی......( اه بسه دیگه کم فحش بده بی ادب، ما هم اینکارو کردیم مینوشتم پست طولانی میشد!)

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 3:4 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شاید که نه خودم میدونم که 90% پسرا آرزو دارن که یه دوست دختر فابریکو (زید فابریک) لااقل داشته باشن! اما خداییش من جزء اون 10% هستم چون از کارای دیگه بیشتر لذت میبرم تا عشقو عاشقی و پول مفت واسه دخترا خرج کردن! اما اینو میگم تا برق از کلتون بپره! بجر آمادگی که هر پسری اولین دوست دختراشو تجربه میکنه! (خنده) من کلاس دوم تا کلاس چهار با یک دختر دبیرستانی به نام شکیبا! دوست بودم! اونم چه دوستی، با هم روزی دو سه ساعت آتاری میزدیم، فوتبال بازی میکردیم! اون کاراته کار بود و منم میرفتم خونشون آموزشم میداد! اون موقع ترخون مُد بود یه چیزای مخروطی شکل که یه بند دورش میبستن و مینداختی زمین میچرخید! هیچ پسری تو محل نتونست نشون من بده، اما اون نشونم داد، بعده یه مدتیم خودش واقعاً یادش رفت و من دوباره یادش دادم! حتی بهش هدیه هم میدادم، آخرین چیزی که یادمه، کندوی زنبور زرد (کافر) بود که سه، چهار تا شفیره ی زنده توش بود، خوشش اومد اما سه روز بعد اومدم سراغشو گرفتم گفت زنبوراش دراومده بابام پرتش داده! دوران خیلی خوبی بود، اما حیف خیلی زود گذشت، من اونموقع وقتی خیلی بلند شدم یکم از کمرش بالاتر قرار گرفتم! تو سن 17 سالگی که اتفاقی دیدیمش، من 180 سانت و اون تا کنار آرنج های من، عجب روزگار زود میگذره! الان اون کامپیوتر درس میده و منم انگار یه جورایی پا تو کفش دوست دختر بچه گیام کردم!

 

پ.ن: ندارد

سخنگو: ما شدیداً حمایت میکنیم! (چیزی خوردی سخنگو؟)

ن.گ: ندارد

ب.ث: عجب!

ب.ن: آقا من کم آوردم، تو 8 سالگی با یه دختر دبیرستانی دوست بودی، ما مریدتیم! ازین درسها هم به ما یاد بده! جونه بچت! الا ن کارم با یکی.....( حال جواب دادن نداریم)

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 3:0 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

I'm so addicted, addicted to you, who can fill field of my heart, except of your love, I'm in way, I'm still in way, but without you, is this game of life? Do I'm game over? Is this end of me & you? I don't accept this, don't let my eyes to cry, come & tell me weeping is enough, right now I'm there! Do you know, even my teardrops tells me, you don't have price of this sad, tells make my mind free from your memories, do you say listen to this told? Do you say leave you alone, I'm addicted

 

Thesis: to be or not to be, this is questioning (what! Man question shenide boodam ama questioning!)

Speaker: mishe vazeh begid! (manzoret farsiye) bale…(omran, boro class zaban)

Deduction: don't have any idea for this!

P.B: I try to arriving you, but my heart doesn't let me do that!

N.B: always like this beauty text that's about honeys, we take the floor! & say to you are my every thing (baleeeeeeeee!) ta'jobidi man 2 saal us boodamo ba dokhtar…….. (khali ban…ey baba baz shoro kard)

Me: forgive me because my English is not very facility   

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 2:59 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: دانستنیها!

ای کلک! دیروز ساعت 4، چهارراه نوبهار با کی بودی؟ اون کی بود، خودتو نزن کوچه علی چپ، عجب آب زیر کاهی هستی، حالا باز خوبه تیریپ ما باهات زیاد قاطی نبود، چون الان حسابی قروقاطی میشدم!، نه جدی این مدت که ازت خبر نداشتم کجاها بودی؟ چیکار کردی، حالا دیگه بدون اجازه ی ما با جنس مخالف میپری، چشممان روشن، دستت چی شده پررو، چرا زخمیه، چیکار کردی کلک، بازم ازون کارا کردی... بابا تو دیگه کی هستی، حالا عیب نداره یه ماچ بده..... اه موهات رفت تو دهنم، وایسا بزارمت اینجا، حالا بیا شیرتو بخور که بعد ببرمت دامپزشکی ببینه دستت چی شده، دیگه کم میو میو کن سرم رفت!

 

پ.ن: سوء استفاده به هر عنوان صحیح نمیباشد

سخنگو: تمام ایهامات به شدت تکذیب می شود! (تو هم هی فقط بلدی تکذیب کنی، کار دیگه ای هم بلدی؟، اه اینبار تکذیبت که کاملاً معنیه حرفامو عوض میکنه! باید سانسورش میکردم دیر شده!)

ن.گ: به حیوانات زیاد رو ندین

ب.ث: درد عشقی کشیده ایم که مپرس

ب.ن: تو کلکی یا اون...خوب واسه خودت...جای....گذاشتی....(من میندازم بیرونا به علتی نوشته هاش سانسور شد)

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 2:57 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: مخفیانه

ازینجا چند ساعته دارم نگات می کنم، بدون من زندگی حال میده آره؟ سیستمتم که داری روشن میکنی، آها حتماً میخوای بری با عزیزان بچتی؟ اون عکسه کیه که باز کردی؟ اه انگار منم، آره ه ه ه اون عکسیه که پارسال با هم انداختیم، روزای خوبی بود اگه خرابش نمی کردی، داری چیکار می کنی، این چیه داری مینویسی، ای پر رنگترین معنای عشقم، واسه کی می نویسی؟ یه دوست جدید که مثه من خامش کنی؟ تقدیم به... این که اسمه منه!؟ هم اسمه منه یعنی؟ نبند صفحه رو تا ببینم چی نوشتی اه، فتوشاپ رو چرا باز کردی، اون عکسو اپن کردی!؟ چیکار میخوای بکنی؟ چرا عکسه منو داری از عکسه خودت جدا می کنی، لا اقل میگذاشتی یه یاد از من بمونه، آخه من چی بگم من چقدر به تو خوبی کردم اما تو، پرینترت که کار افتاد، حتماً نصفه ی عکس خودتو که همیشه میگفتی ببین اینجا چه قشنگ افتادم رو میخوای چاپ کنی؟ اما نه وایسا ببینم این که نصفه ی عکس منه، میخوای پارش کنی یکم دیگه از عقده های نهفتت رو عکس منه بیچاره پیاده کنی، پارش کن، چی ی ی ی!؟ داری عکسمو میبوسی گریه می کنی، میگی عزیزه من منو ببخش، یعنی چی!؟ شمارمو داری میگیری!؟ کسی بر نمیداره موبایلم خورد شده (خنده) دیوونه شدی ها تو که همیشه دنبال یه بهونه میگشتی که حالمو بگیری تو که عشقه پاکه منو نادیده گرفتی!؟ یکماه ازون روزی میگذری که من اون شهره لعنتیو ترک کردم که چشمم به قیافه ی نحست نیافته میگذره و همشم تو خواستی، اما باز منه احساساتی تو این مدتم باهاتم تماس میگرفتم جواب نمیدادی، سه روز پیش تصمیم گرفتم برم شهرستان یه دوست قدیمی رو ببینم، گوشیم زنگ زد، اه شماره توئه!؟ میخواستم جواب بدم اما یه انحراف به چپ خطرناک و ماشین رفت که تو دره بیافته، میدونی بسرعت تا نصف ماشین به سمت دره خم شد، و از شدت این تکون سرم محکم به شیشه کوبید یه درد شدید تو سرم حس کردم که خیلی شدید بود این درد داشت آزارم میداد که یک دفه هیچی حس نکردم، همه اینا حتی یک ثانیم طول نکشید، میدونی من هی اوج گرفتم و این ماشینو که خودم توش بودم میدیدم، فهمیدم دیگه زمینی نیستم، نمیتونی درک کنی وقتی خودتو داری میبینی که تو یه ماشین با یه سرعت سرسام آور داری به تهه دره میری چه حسی داره، ماشین به تهه دره خورد و ...منفجر شد، میدونی من داشتم می سوختم و از بین می رفتم می خواستم به حال خودم گریه کنم اما نمی شد، تازه امروز فهمیدن من کیم، و همین دو ساعت پیش به خونوادم خبر دادن، دلم نیومد غم اونا رو ببینم اومدم اینجا، فکر کنم خواهرم بهت زنگ بزنه و خبرت کنه، اما نه، کاشکی می شد بگم اینکارو نکنه، صدای تلفن میاد، تو رو خدا بر ندار، بر ندار...

تو: الو بفرمایید

خواهرم: (با صدای گرفته) سلام حالت خوبه

تو: نه اصلاً خوب نیستم، تو رو خدا بهش بگو منو ببخشه من اشتباه کردم

خواهرم: نیست که بخواد ببخشه

تو: وقتی اومد بهش حرفامو بگو خب

خواهرم: (گریه) دیگه نمیاد

تو: یعنی چی؟ چرا گریه می کنی؟ مگه طوری شده

خواهرم: اون دیگه زنده نیست (گریه)

تو: (با اضطراب) شوخی نکن، تو که آدم دروغگویی نبودی، خب میدونم سخته منو ببخشه، اما...

خواهرم: جدی میگم، امروز خبر دادن که اون مرده

تو: اون... یعنی... واقعاً...همه چیز من...چرا من...مرده.......(غش کرد)

خواهرم: الو، الو.............................

 

نمیدونم شما دخترا چرا اینطوری هستین، خب من یکی که واسه تو این همه خوبی کردم گاهی وقتها شیطونیهایی کردم اما فقط واسه شوخی، حقش نبود که منو از خودت برونی، حالا که روندی، باید منو کاملاً فراموش می کردی! اعتماد به نفس نداری!، کاشکی این بالا رو میدیدی، انگار چشمات تلسکپه، انگار گوشات ماهوارست، انگار دستات اون پایینه، همه چیو میشنوی، میبینی، حس میکنی، آخ آخ آخ، یه آنتنی میده که نگو، مثه موبایلای ایران نیست که همیشه میگه فلانی در دسترس نیست، همه در دسترسن، اونم کاملاً!

 

پ.ن: قدر هم رو بدانید

سخنگو: اظهارات امروز محسن ما رو به این فکر فرو برد که در سیستم دیپلماسی مان تجدید نظر کنیم، البته تاکید می کنیم انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

ن.گ: بیاید به این فکر کنید که لحظه های با هم بودن بهترین لحظه های زندگیه، و اگه از دست بره دیگه اگر هم پیش بیاد به داغی گذشته ها نمیشه، پس قدر هم رو بدونید، با هم بودنو یک فرصت تکرار ناشدنی بدونید و هر لحظه تلاش کنید که این رابطرو پر رنگتر کنید بجای اینکه از دستش بدید، کاریکه من تو زندگیم انجام ندادم، و چند دوست عزیزو پروندم، البته الان 1 سال بیشتره توبه کردم و دیدم رو مثه این حرفام تغییر دادم!

ب.ث: عشق یعنی التهاب واژه ها (اینو من یه جایی نگفته بودم!)

ب.ن: تاید تاسیر قرار گرفتم، خیلی ملایم بود! خیلی خیلی (چِت زدی؟ تحت تاثیر منظورته، تو دیگه چت شده؟ ملایم (خنده))

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 2:53 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: درد دل

میدونید اولاً برام خیلی سخت بود که اشتباه خودمو بپذیرم، اولاً یه اشتباه یا یه مشکل کوچیک آزارم میداد، و می گفتم چرا من، چرا من باید همچین اشتباه مسخره ای رو انجام بدم، اما روزگار عوض شد و من پخته تر و پخته تر شدم، هر اشتباهو یک تجربه حساب کردم و همین طور از دور بریام تو هر زمینه ای پیشی گرفتم، الانم اگه یه اشتباهیو انجام بدم با خودم مرورش میکنم، و با پاک کن فکر اونو از روی تخته سفید زهنم که اولا سیاه بود، واسه همیشه پاکش میکنم، و روی اون تخته می نویسم، که من دیگه همچین اشتباهیو تو زندگیم تکرار نخواهم کرد، یا اگه به مشکلی بخورم تا خودم حلش نکنم دست بر نمیدارم، الان دیگه واسه کوچکترین کاری فکر می کنم، مشورت می کنم، از ندونستن نمی ترسم از نپرسیدن متنفرم، از هر کسی تخصصشو تا اونجایی که وقتم بزاره یاد میگیرم، این ویژگیهاست که منو امروز به اینجا رسونده جایی که من بجز تحصیلات خودم تو دو رشته الان تو سه رشته اصلاً مدرکی ندارم اما تو کارم حرفه ایم، بجز این سه کار تخصصی هر کاریو که شما فکرشو کرده باشید امتحان کردم و ازش سر در میآرم با وجود اینکه به زور 23 سالم میشه، همینا باعث شده آشناها، دوستا و دور بریا من رو تو خیلی از مسائل بهترین بدونن، (که البته به نظر خودم واقعاً هنوز هیچی نیستم و تازه میخوام شروع کنم) من خیلی خوشحال میشم که کسی بخواد از جنبه های خوب من تقلید کنه، که کسانی هستند که اینکارو میکنن، اما کسانی هم هستند که میخوان از من برتر باشن، که این ایده ی خیلی خوبیه، اما وقتی واضح داری میبینی یکی داره از کل زندگیت یه پرینت رنگی میگیره و بعدشم مدعی میشه ایده ی خودش بوده و چیزایی رو که نشونش دادی حاصل تلاش خودش میدونه و با وجود اینکه هیچی نیست خودشو برتر از تو میدونه! حتی گفتن این حرف که همه میدونن مسخرست خیلی به آدم زور داره، و واسه من از یه فحش بدتر و از یه بمب اتم ویران کننده تره.

حالا من از چیا سر در میارم، باور کنید من اصلاً نمیخوام خودمو برتر نشون بدم! آخه چه دلیلی داره مگه منو میشناسید؟ اما خداییش خودم هم نمیدونم چرا من اینطوریم! البته میلیونها نفر برتر از من هست و من میون اونا هیچم حساب نمیشم اما نمیخوام کسی یه ثانیم فکر کنه من دروغ مینویسم! من وقتی کامپیوتر خریدم (سال 2001) باور کنید هیچی بلد نبودم! هیچی! اما با کمک یه کتاب! و علاقه ی خودم تو یک ماه! ویندوز ایکس پی رو بهش تسلط پیدا کردم (برای کارای معمولی) طوری بود که اون کسی که بهم پیشنهاد کرد کامپیوتر بخرم بهم زنگ میزد و ازم می پرسید من این مشکل واسم پیش اومده چیکار کنم و منم جوابشو میدادم در حالی که خودم تو دو هفته اول بهش زنگ میزدم! تو سه ماه ویندوز رو فول شدم! بعد قضیه موبایل و ماشین، هر کاریو خوشم بیاد یاد میگیرم اما اگه خوشم نیاد اصلاً یاد نمیگیرم! هر کاریم تا به حال انجام نداده باشم یه بار امتحان کنم قضیه حله اما اگه تو لیست تنفرم نباشه، مثلاً مشکلاته نرم افزاری موبایل رو باور کنید تو کمتر از چند ساعت یاد گرفتم! دیگه ازون موقع موبایلم به لیست علائقم اضافه شد، اما کاراییم تو لیستم هست که علاقه ندارم یا دیگه علاقه ندارم اما بلدم مثه کامپیوتر! حالا چیا رو تقریباً کاملاً فولم البته اینا بجز کارایی هست که چیزای کمی ازش میدونم، کامپیوتر (نرم افزار، سخت افزار، شبکه، اینترنت و ... کلاً سه رشته آی تی، نرم افزار و سخت افزار، البته من از آی سی تی خوشم میاد و تو برنامه نویسی هیچی نمیشم! چون ازش متنفرم) ماشین (مکانیکی پراید، اما برقیش نه! از برق متنفرم!)، لوله کشی ساختمان، نقاشی ساختمان، عکاسی، فیلمبرداری، حتی کارگردانی کلیپ که البته خونوادگیه! نویسندگی، از شعر و فیلمنامه گرفته تا داستان و طنز، تعمیراتم، کامپیوترو کاملاً حالیمه و موبایل فقط مشکلات سخت افزاریش که کمترم پیش میادو بلد نیستم! که باید یاد بگیرم (تا به حال تو تعمیر موبایل برای آشناها و دوستا به مشکلی بر نخوردم، به مشکل بخورم میرم یاد میگیرم!) کلاً از تعمیرات برقی و برنامه نویسی متنفرم اما کار با هر وسیله ی دیجیتالیو که حتی تا اون لحظه به چشم ندیده باشم رو عرض حداکثر یک ساعت یاد میگیرم! خوب اما من دوست دارم موسیقی یا جراحی رو بخونم، نمیدونم آینده چی میشه، من هنوزم هیچم!

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 2:52 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درجه: اگه این رو نخونید بهتره وبلاگو اصلاً نخونید

اولاً اگه شما فکر کردید که من اینقدر احمقم که همینطور (محزه خنده) یه حرفیو تو این وبلاگ بنویسم!؟ (حتی سرگذشتهای خودم که به نظر بی ربط میاد) سخت در اشتباهید، یکم مغزتونو بکار بندازید چون من اصلاً بیکار نیستم!؟ من از هر پستم هدفی دارم و از هر راهی به این هدف خودمو میرسونم، این هدف ممکنه دادن یک حس به خواننده باشه، (مثل، عشق، خیانت، حسادت، گناه، سردرگمی) و یا سر دوراهی قرار دادنش و گیج کردنش یا به خواننده در آخر وانمود کنم که چقدر با من هم عقیدست، یا مشکلاتیو که ما جوونا داریم گوشزد کنم و با زبان طنز یه جواب براش درارم، مطمئن باشید، هر پستی یک هدفیو به دنبال داره، حتی پست دوست دختر که من خواستم گذره عمرو توش نشون بدم!؟ و امیدوارم که این معانی و ایهامات رو بگیرید، حتی ازونجایی که من حدس میزدم شما مطلبو سرسری بخونید با اضافه کردن قسمتهایی (سخنگو، نتیجه گیری، پ.ن، ب.ن، ب.ث) هر بار بوسیله ی یکی یا دو تا منظور حرفامو گفتم!؟ اگه احیاناً حرفیو بخوام بزنم که بی ربط باشه تو قسمت درجه میزنم بی ربط و یه چیز دیگه من روی نوشته هام خیلی وسواس به خرج میدم، هر مطلبو چندین بار میخونم، عیباشو میگیرم، ازش میزنم، بهش اضافه میکنم و تازه 60% امکان داره مطلب رو رو وبلاگ بفرستم، این شیوه ی منه!؟

تو این وبلاگ چون در اکثر نوشته ها پ.ن (پایان نامه) راست کار ما نیست، قسمتهای جدیدی مانند درجه که بعدها به کارایی فراوانش پی میبریم و سخنگو که اکثراً تکذیب میکنه! و مهم تر از همه ن.گ (نتیجه گیری) و دو قسمت ب.ث (بچه مثبت) که یه پسره منطقیه که میدونه هر حرفیو نباید زد ب.ن (بچه منفی) یه پسر بی ادب غیر منطقیه که دهنش چفت و بست نداره، همش اوریجینال این وبلاگه قرار داده شده و اگر قصد استفاده ازش رو دارید مثله با شخصیتها اجازه بگیرید! مثله وبلاگ قبلیم!

پس پنج قسمت، درجه، سخنگو، ن.گ ، ب.ث و ب.ن اوریجینال این وبلاگ می باشد، اگه ازین ایده خوشتون اومد باید تقاضای کتبی خودتونو کتباً بنویسید و به میلم بفرستید تا در اسرع وقت در مورد حق کپی رایت با هم صحبت کنیم!؟

 

کلام نویسنده: اینجا هیچ حرفی مسخره نیست حتی اگه مسخره به نظر بیاد، بالاخره بعد از دو سال مثله وبلاگ قبلیم یجوری اومدم که کسی منو نشناسه و هر چیزی خواستم بنویسم و هر غلطی دلم خواست بکنم! تو اون وبلاگ متاسفانه معروف شدم! (یا بهتره بگم شناسایی شدم) که به همین دلیل بستمش! اما اینجا سعی میکنم اینطوری نشه!

 

اینجا هیچ حرفی مسخره نیست حتی اگه مسخره به نظر بیاد

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 2:50 | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin